شنبه
آبان ۱۶,۱۳۸۳
این داستان از سیاه ترین داستانهایی بود که در زندگیم خوندم.
قشنگه. از دیدگاه فضاپردازی و بیان, واقعا قشنگه. اما آنچنان با اعصاب و روح و روان آدم بازی می کنه که کمتر می شه در نوشته ای دید.
و تصور این که نکنه یک در هزار برای کسی اتفاق افتاده باشه...که مسلما قسمت هاییش اتفاق افتاده, کافیه که روزها به فکر فرو ببردم.
روی اینترنت پیداش کردم, ولی یاد آوری حس دفعه ی قبل, از دوباره خوندنش منصرفم کرد.
از مخملباف باغ بلور رو از همه بیشتر می پسندم. شخصیت ها واقعی..ملموس..و همه مظلوم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
۷ Responses for "یاد یک داستان سیاه"
در اولین فرصت.
الان نه. شاید وقتی که ظرفیت خوندن یه چیز تلخ رو داشته باشم
سلام مهربان…. خسته نباشید…. استفاده کردم… راستی ما هم به روزیم و منتظر… سبز باشید
این داستان رو سالها پیش خونده بودم و اتفاقا خیلی روی نت دنبالش میگشتم. بنظر من یکی از کارهی بسیار زیبای مخملبافه.
خوندمش اووووووووم …. با هات موافقم!!!
دورود بر شما دوست گرامی
وبلاگ من وبلاگیه با قسمت های مختلف و برای زنده نگاه داشتن تاریخ ایران کهن و غیره
و ممنون میشم اگر به من لینک بدهید و مرا در این راه یاری کنید و من نیز با کمال میل لینک شما را در وبلاگم
قرار میدهم،خوشحال میشم اگه با هم بیشتر در تماس باشیم،ارادتمند شما،آرش
http://lonely-tree.blogspot.com
yahoo id: arash_javadian2000
ایمیل:
arash_moody@yahoo.com
اگر اقدامی کردید من را از طریق ایمیل یا راه دیگری مطلع سازید
خوشحال میشم اگر از وبلاگ من دیدن کنید و شما را در لیست دوستان خودم داشته باشم
http://lonely-tree.blogspot.com
سلام
مخصوصا
آن قسمت آزمایش میمون ووان خیلی تکان دهنده است …