يه شروع تازه

يه شروع تازه

آقايون و خانوموني كه شوماها باشين, اين كت بالو چاكرتون هر چند ايومي يه بار انگار كه باك بنزين اش خالي بشه, يه سري ريپ مي زنه. يه چن روزي با روغن سوزي كار مي كنه, با دود و مود و سر و صدا از لوله ي اگزوز و اين رديف صوبتا.بعدنياتش يه نفسي مي كشه, يه غر و غري مي كنه, يه نمه اي هم به اون نقشه پقشه هاي تو داشبورتش چش مي اندازه, دوباره گازش و تيز مي كنه د برو كه رفتي.

به جون شوما حرف نداره اين روغن سوزي و ريپ و پمپ بنزين و سرويس هاي بين راهي.
———————

بعضي آدم ها دوباره و دوباره خودشون و حالت هاي روحي شون رو دوره مي كنند. انگار يه سناريو رو دوباره از اول بنويسي, تقليد سناريوي قبل, منتها اسم قهرمان ها رو جاي مهين بگذاري شهين و جاي تقي بگذاري نقي. انگار كه همون يك داستان رو بتوني بنويسي و دلت خوش باشه كه چون شهين شد مهين و تقي شد نقي, آخر داستان فرق مي كنه و بشيني به اميد آخر داستان.
خوب حكايت همينه.
براي خيلي ها مهم آخر داستان نيست. اصلا صفحه ي آخر رو از همون اول خونده ان, يا بهتر بگم طرحش رو دارند و خودشون نوشته اندش, ولي مسلما براي قهرمان داستان, براي شهين يا مهين يا تقي يا نقي, داستان حسابي جذاب ميشه. به خصوص كه نويسنده ي داستان صد بار روي همون داستان كار كرده باشه و نمايشنامه رو عالي كارگرداني كنه.
گاهي هم قهرمان داستان سمجه, توي تمام داستان هاي بعدي رد پاي خودش رو جا مي گذاره و هيچ جوري از كول آفريننده ي داستان پايين نمياد.
مهم هم نيست.

———————

چند شبيه خواب هاي آشفته اي مي بينم. چرا؟ نمي دونم. بديش اينه كه روز بعدش حسابي آشفته ام.
اين هم مهم نيست.
———————

ب…له.. رسيديم به اصل داستان.
جونم واستون بگه كه همين ديگه. كار و كار و كار و كار…عين خل ها. وقت كم ميارم. از كارهاي مورد علاقه ام* نمي تونم بزنم. متاسفانه تعدادشون هم زياده خيلي. منتها از كارهاي مورد علاقه ام نمي تونم پول در بيارم. مشكلم هم همينه.
زندگي ايده آلم اينه:
هفت روز هفته كار و كلاس و كار و كلاس و كار و كلاس. رقص و ورزش و كلاب و آبجو و كتاب و كار و كلاس و كار و كلاس. تقريبا نمي تونم يه جا بيكار بشينم. پا مي شم و انگار زيرم راحت نباشه* عين جرقه مي پرم اينور و اونور!!!

وقتي هم اينجور نباشه و حس عقب موندگي كنم, عين لاك پشت افسردگي مي گيرم بد جور.

حالا, از اول چرت و پرت هاي اين لاگ تا حالا تنها مطلب مهم قابل ذكر اينه:
دو تا تشكر به گل آقا بدهكارم.
۱) من رو تحمل مي كنه. همه چيز خوبي هستم الا همسر خوب. ولله فكر كنم گل آقا هنوز به من به چشم دوست دخترش نگاه مي كنه. خيلي زن و شوهر نيستيم هر چي فكر مي كنم. اصلا با اين مدل زندگي, من همسر نمي تونم بشم. گاسم گل آقا همين جوري بيشتر دوست داشته باشه. چه مي دونم. شوهر به اين خوبي رو من از كجا پيدا كردم خدا مي دونه.

۲) داره صبح ها من رو زود از خواب بيدار مي كنه. همين طوري اگه پيش بره برسونيم به ساعت شش و نيم صبح, من كلي در زندگيم خوشحالتر مي شم. راه حلش هم خوبه. صبح بيدارم مي كنه و براي اين كه چشم هام عين كركره دوباره بسته نشه قبل از اين كه بفهمم چي شده صاف مي فرستتم توي حمام. خود به خود آب كه مي ريزه روي كله ام چشم هام باز مي شه و ديگه خوابم نمي بره. اون هم ياد گرفته چطوري بامن تا كنه ديگه.**

توضيح:
*گاهي وقت ها كه نمي تونم يه سري اصطلاحات رو به كار ببرم در صورتي كه تنها اصطلاحاتي هستند كه كل معني رو مي رسونند فكر مي كنم كاش يه پسر مجرد بودم!!! بابا اصطلاح بي تربيتي است, خيلي هم بي تربيتي است ولي آي به درد اين مفهوم مي خوره. به جاش مجبور شدم بگذارم “كارهاي مورد علاقه ام”. لعنتي
** حكايت جالبي هست در باب باز شدن چشم و زرنگ شدن انسان. باز هم به علت رعايت ادب اجتماعي نمي تونم تعريفش كنم. گاسم خودتون بلدش باشين.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

14 Responses

  1. از دستت مردم از خنده. گل آقای گل…خدا صبرت بده. (شوخی بودها. می دونم کت بالو خیلی گله).
    انشالله به زندگی ایده آلت برسی.

  2. نچ خواهر من نفهمستم اوتا اصطلاح چی بود واسه اینکه از دنیا عقب نیوفتم بیا و خواهری کن و بگو!

  3. سلام … تنها نیستی، بنزین من هم تمام شده البته شانس هم هست که اگر تمام نمیشد امروز منفجر میشدم …
    اخرش که یکیست، بنظر من هم آخر مهم نیست، بلکه راه مهم هست ….
    ای داد بیداد … یک شب که امروز صبح بود اما با این فرق که بلند شدم یادم رفت چه خوابی دیدم و آشفته نیستم … کم حافضگی هم گاهی خوب هست :-)..
    منکه بعد از مدتها کار پیدا کردم و اما همان ساعت اول استفاء دادم… مردتیکه منو استخدام میکند و به اونیکی چیزی نمیگوید و او امروز بکار میاید و بعد از یک ساعت یکنفر دیگر را میفرستد که ازین به بعد من کار میکنم و به اون احتیاج ندارد، بدبخت میخ موند و وقتی فهمید که من دیروز چه ساعتی استخدام شدم …اخ داستان دارد و تعریفش اعصاب خورد کن هست و دیدی یکهو بدون بنزین هم منفجر شدم..خلاصه یک مشت فالانژ و نژادپرست ….خلاصه درین بیپولی و منو عدالت طلبیم … من هم رفتم ..متاسفانه پول هم ندارم تا کار موردعلاقم را انجام دهم ….دو تا سه هفته هست که عکس پکس ظاهر نکردم …

  4. همکاری داشتم که اصلیتشون آلمانی بود ولی اینجا (کانادا) بدنیا آمده بود. تعریف میکرد که یکروزی با یکی از دوستانش که آن هم اصلیت آلمانی داشته با یک نفر سر یک جرایانی بگو مگوشون میشه و دوستش شروع میکنه تند تند فحش آلمانی به یارو دادن – ظرف هم هاج واج فقط نگاه میکنه و هیچی صداش در نمی یاد! از آنجا که میان بیرون رفیق ما ازش میپرسه – فلانی حالا چرا به آلمانی بهش فحش میدادی؟ طرف میگه: آخه این تنها راهی بود که میتونستم احساس خودم برسونم و خودم را تخلیه کنم!

    وقتتون خوش خوشک!
    همانطور که گفتی بعضی اصطلاحات را نمیشه با جملات دیگه ای جایگزین کرد.

    نکته: اگر شما در همچین موقعیتی خدای نکرده گیر کردید. از فحش فارسی دریق نکنید! چون خوب جواب میده!! بخاطر اینکه طرف مقابل هیچ کلو (clue) نداره که شما دارید چی بهش میگید تا جوابتون را بده! و از صحبت کردن وامیسته!

  5. سلام ..نگران نباش … کمی عصبانی شدم و از کار آمدم بیرون… به احتمال زیاد جریمه میشوم، چونکه وقتی صاحبکار مجاز هست قرارداد را بشکند و کسی نمیتواند کاری کند و البته اگر کارکن قرارداد را عمل نکند به احتمال جریمه میشود…بیخیال اینهم میگذرد و کمی دوباره بدو بدو تا کاری گیر بیارم و امیدوارم حداقل روز اول زورآزمایی نشود :-)

  6. دختر خوب صبح که پامیشی یک لیوان گنده شیروعسل داغ بخور . یک تخم مرغ عسلی دبش هم با نون داغ روش باید یک کم جون بگیری . حالا کی اینها را باید درست کنه یا توی ماشین در حال رانندگى باید بخوری نمی دونم؛ خلاصه این ها از بس که جون نداری اتفاق میافته . فیلم های ترسناک هم شب ها نگاه نکن یه جوشانده هم بخوری دیگه آآآآ راحت میخوابی. بعد به اون شوهرت هم برس نکنه سر این کارات هوو موو بیاره سرت . ننه این همسایه ها رو میبینه که رناشون انقده به سر و زندگى میرسن یه وقت هوایی میشه. حالا مادر من گفتم ها رقص و ورزش و کلاب و آبجو و کتاب و کار و کلاس درس که نشد زندگی … کوکب خانم رو ندیدی؟ همین کار رو کرد بدبخت شد . اسمشو گذاشته بود کوبا جون هی میرفت میشست این قهوه خونه مش قربون با تلویزیون و دکمه هاش ور می رفت و میگفت خبر پخش میکنه نمی دونم چی چی بولاق مینوشت لولاگ مینوشت آخرش شوهرش طلاقش داد … خلاصه من گفتم ننه بیگانه …

  7. اتفاقا این بنزین تموم کردن چندان بد نیست چون انموقع وبلاگت تکراری می شد…هر روز می امدی می نوشتی رقص و ورزش و کلاب و آبجو و کتاب و کار و کلاس درس و حوصله خودت و بقیه سر می بردی…..اتفاقا باید یک مدتی از اینها دور باشی تا قدرشون بدونی ….مزش هم بیشتر می شود…موفق باشی

  8. August 12, 2004
    احتمالا زبان انگلیسی را در حد شکسپیر بلدم در مقایسه با زبان فرانسه و خنده
    دیروز ما در مقایسه با بادها قد بلندتری داشتیم و خنده
    گمانم این جور که ایران هی عقب عقب میرود
    ما روزی
    به پادشاهی هخامنشیان برسیم و خنده
    پسری که میخواست از شما حرفی به یادگار
    کف دست عصر هاش داشته باشد
    از آنور آبها
    بیست و چند ساله…
    Au revoir