یکشنبه
آبان ۳,۱۳۸۳
لباسی خواهم پوشید
به رنگ تمام آب نبات چوبی های دنیا
مو هایم را با دو روبان قرمز
دمب موشی خواهم کرد
با بزرگترین پاک کن صورتی عطری
که عکس کوچولوهای جهانگرد را
روی برچسبش دارد
و بوی فانی فیس می دهد
تمام ناپاکی هایی را که
بر ذهن ام نقش بسته اند
پاک خواهم کرد
باز مدادهای کندم را
با بهترین تراش های آهنی
تیز خواهم کرد
روی قالی های مادر بزرگم
که پر از باغ های گل است
به رو دراز خواهم کشید
و باز دنیا را از نگاه چشم های کودکانه ی براقم
نقش خواهم زد
شش رنگ ساده ی مداد رنگی
و یک برگ سپید
برای تمام نقش های من
کفایت می کنند
کلبه ای خواهم ساخت, سفید
با یک باغ گل: سرخ و صورتی, چمن:سبز, شاپرک: سرخ و زرد و سبز
دو لکه ابر:سفید, خورشید:زرد,
و یک زمینه ی آبی آسمان
و رودی که بر پهنای کاغذ جاری است:آبی
و کودکی سفیدکه
تمام سال های بر او گذشته را
از روی طناب های بازی
به عقب می پرد
و پرنده ای با سیاه ترین مدادم, مشکی
که بال می زند و
ازلبه ی آسمان سفید بی آلایش کاغذ
بیرون می پرد
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امیددیدار
۹ Responses for "کودک نقاش"
چقدر زیبا بود کتبالوی عزیز. بردیمان به بیست سال پیش. یادت هست که توی فانی فیس ها تیله بود؟
خیلی قشنگ بود..خیلی..می بینی که نقاش خوبی هستی..؟:)
وای سه تا تکه اولش بچگی ام بود. منو یاد اون موقع ها انداختی. کلا شعر لطیف و قشنگی بود دستت درد نکنه .
ما از این رستوران ها نداریم که کتی جون ….
ولی عوضش ماکروویوم درسته بخوای با کمال میل بهت قرض میدم . البته نیس مال عهده بوقه باید کارگر بگیری بلندش کنی (از بسکه سنگنیه ).
Katbalou Joonam, thanks for the comment. I live in NY, USA
شعر زیبایی بود. بسیار زیبا… از اون کارهای دلنشین بود. دست مریزاد.
کوزه در کامنتش از تیله های فانی فیس گفته بود من هم پریدم تو ۲۰ سال قبل، یکی از بچه های کوچه با پول عیدی اش رفت از مغازه سر کوچه ۲۰ تا فانی فیس گرفت تا با یکی از مهموناشون بتونه تیله بازی کنه. (عقل کل نمیدونم چرا با نصف اون پول خود تیله رانخرید!) ما تو کوچه بودیم از کنار ما دوان دوان رد شدن و موضوع را بهمون گفتن. چند ساعت بعد قیافه این دو تا پسر بچه دیدنی بود، تو تمام بسته های فانی فیس به جای تیله انگشتر پلاستیکی بود!! و جالب اینه که اونا همه را هم باز کرده بودند و از روی پاکتشون لمس نکرده بودن تا بفهمند توش چیه !!!!!
تا مدت ها سوژه خنده ما شده بود.
باریک الله. تو که با نوشته ات نقاشی میکشی! ولی مداد رنگی های شش رنگه من صورتی نداشت! یاد پاکن های عطری بخیر.
من هم یاد اون تیله های توی فانی فیس ها افتادم و تیله بازی با بر و بچه ها. چه کیفی هم می داد.
)
عسل خانوم. خیلی لطیف می نویسی و خیلی دوست داشتنی. خلاصه که دل می بره.
آهان راستی یادت نره نقاشی رو بفرستی واسه ی برنامه کودک!!!
به قول خودت خوش بگذره.
بی نظیر بود مخصوصا دراز کشیدن رو فرش پر از گل مادربزرگ