کت بالو

Archive for آبان, ۱۳۸۳

جمعه
آبان ۲۹,۱۳۸۳

تازگي ها خيلي ياد “عبدالقادر بغدادي”‌ مي افتم. عجب اثري آفريده ايرج پزشكزاد و عجب بازي اي كرده پرويز صياد.
اگه كسي توي زندگي ات پيدا بشه كه با حقيقت روبروت كنه, حقيقتي كه قرار بوده ۵ سال يا ۱۰ سال يا صد سال بعد ببيني اش, اگه خود فرانكشتن هم باشه, به چشمت زيباترين آدم دنيا مياد.
منجي, قهرمان.

مديونت مي كنه به خودش, براي تمام عمر.
————————-
نماينده ي مردم تبريز فرموده است اگر ۱۰ نفر از زنان خياباني اعدام شوند, ديگر زن خياباني نخواهيم داشت.

دو تا سوال, اولا آيا راست راستي بعد از اعدام ده تا زن خياباني ديگه زن خياباني نخواهيم داشت؟ طبق چه معياري؟ كاش مي شد به ساير چيزها هم تعميمش داد. مثلا كاش مي شد گفت بعد از اعدام ده تا بي شعور ديگه بي شعور نخواهيم داشت. ثانيا مگه وجود زن خياباني به ضرر جامعه است؟

بابا…زن خياباني هميشه در طي تاريخ و در تمام جوامع وجود داشته. پس حتما كاربرد داره. بعد هم اونقدري كه زن خياباني در سلامت جامعه نقش بازي مي كنه نمايندگان مجلس در سلامت جامعه نقش ندارند.
مگه مي شه زن خياباني نداشت؟ اصلا مگه مي خواهيم زن خياباني نداشته باشيم؟
فقط بايد به شكل كنترل شده و بهداشتي باشه. در ثاني بايد حقوقشون رعايت بشه. بايد فرهنگش رو داشته باشيم. بابا…ارتباط جنسي لازمه. اجتناب ناپذيره. ناسلامتي سالميم. نميشه هم اول بسم الله رفت و ازدواج كرد و بعد رابطه ي جسمي برقرار كرد. نمي شه هم همه اش خود ارضايي كرد, نمي شه هم هر لحظه كه دلت خواست يه كسي رو با تمام شرايط دم دستت داشته باشي.
دختر و پسر هر دو نياز دارند. آدم ها نياز دارند. كشت و كشتار نداره ديگه.

به…بابا من رو بگو دارم واسه كي حرف مي زنم. نماينده ي مردم تبريز…اون هم حرفي كه بحث دو نفر و دو شب نيست.

نماينده جان, لب كلام: اگه موضوع به همين راحتي بود تا حالا هزار بار حل و فصل شده بود از بدو تاريخ بشريت تا كنون. ديواري كوتاهتر از ديوار اين بدبخت ها و بيچاره اي بي دفاع تر از اينها در مملكت سراسر اسلامي مون پيدا نكردي قربون؟

دوستتون دارم, خوش بگذره‌, به اميد ديدار.

جمعه
آبان ۲۹,۱۳۸۳

ديشب دوباره مهمون يه شركتي بوديم. از دو سه روز قبل به ديويد گفته بودم به خاطر كلاس فرانسه ام نمي تونم بيام. ديروز عصري با هانگ مهربان دانا يه ميتينگ داشتيم. هانگ گفت شب مياي مهموني يا نه. گفتم: “نه. چون كلاس دارم.” هانگ مهربان دانا هم با يك سري استدلال قوي بهم اثبات كرد كه هيچ ديونه اي مهموني رو به خاطر كلاس از دست نمي ده. من هم “خر وامونده منتظر چش” (ببخشيد. پاس داشتن زبان فولكلور پارسي است)!! كلاس رو ول كردم و به ديويد گفتم نظرم عوض شده و رفتم مهموني.
تا اينجاش همه چي خوبه. عالي.
رفتم مهموني. از حدود چهل نفر آخرين كسي بودم كه رسيد. اين هم اوكي بود.
نشستم. اتفاقا پيش يكي از ميزبانان -كه از شركت ديگه بود- هم نشسته بودم. كلي هم حرف زديم و گفتيم و خنديديم.
پيش غذا و مشروب و همه چي هم سرو شد. نوبت به غذا رسيد. جلال بغل دست من نشسته بود. (پسر ۲۳ ساله ي بدنسازي كار پاكستاني, پدرش دورگه ي ايراني و يوناني به نام جمال!! است.) قرار شده بود اون و وينيفرد غذاشون رو شريك شن. هر كدوم يك چيزي سفارش بدن و نصف كنند. من گفتم من هم بازي. غذاي جلال رو كه آوردند يه سري هم لوبيا سبز -اميدوارم درست گفته باشم-, داشت. وينيفرد يكي از لوبيا ها رو برداشت و خورد. من ديگه نگاه نكردم چطوري مي خوره. من هم يكي ديگه از لوبيا ها رو از اين سمت بشقاب جلال برداشتم و گذاشتم دهنم. ديدم چهار نفري كه دور من بودند -از جمله آقاي شركت ميزبان- با حيرت من رو نگاه مي كنند. من هم حيرت زده نگاشون كردم. جلال برام توضيح داد كه ببين اين لوبيا ها رو بايد از توي غلافشون در بياري و بخوري. نه اين كه با غلاف بگذاري توي دهنت و بجوي. بعدش هم تازه فهميدم اوني كه من برداشته بودم غلاف خالي بود كه جلال قبلش ترتيب لوبياي توش رو داده بود!!!!!

بيا…تازه بعد از سه سال كه اينجام ياد گرفتم كه صدف و ميگو رو چطوري مي خورن. درست هم مي خورمشون خدا رو شكر. به لوبيا كه رسيد گند زدم!!!! نمي شه به جاي اينجور جاهاي عجيب و غريب ببرنمون يه چلو كبابي!!!! بدبختي اي داريم ها. اون هم من كه همين طوري هم در شناخت محصولات غذايي لنگ مي زنم.

اون آقاي ميزبان ديگه نتونست درست با من حرف بزنه. به نظرم كلي از كار عجيب من حيرت كرده بود بيچاره!!!
ديشب كلي شرمنده بودم. امروز از خنده غش مي كنم وقتي بهش فكر مي كنم.
ديگه هر وقت لوبيا ببينم يا بخورم ياد جلال و اون شركته و شماره ي ۷۲۰ خيابون كينگ مي افتم.
————————-
پيوست: هر وقت پلو درست مي كنم ياد مامانم مي افتم چون هميشه شك مي كرد كه من توي پلو نمك ريختم يا نه. بيتل كه گوش مي دم ياد داداشي كوچولوم مي افتم كه عاشق بيتل ها بود. ويلن كه مي شنوم يا مي بينم ياد بابام مي افتم.

حالا ديگه اسم لوبيا هم با اون خاطرات فوق الذكر توي مغز من توي يه سلول نوشته مي شه و بيرون مي پره.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

چهارشنبه
آبان ۲۷,۱۳۸۳

خوب. خيلي سر حالم با اين كه خسته ام.

چند تا سوال فني زبان دارم لطفا:

۱) به انگليسي “قربونت برم” و “الهي قربونت برم” چي مي شه لطفا.
۲) ترجمه ي اين كليپ به انگليسي چي مي شه لطفا؟ (اين از بامزه ترين آهنگ هاييه كه تا حالا شنيدم.)

ولله هميشه فكر مي كردم داشتن همسر يا دوست پسر و دوست دختر فرنگي يه كمكي سخته. خوب ديگه. بفرماييد. اون دو تا سوال بالا دليلش.
گاهي وقت ها مي خواي تو چشم هاي طرف نگاه كني و بگي “الهي دورت بگردم.” اگه شد؟
….
يا به قول اون علامه ممكنه -چنانچه معرف حضور است- بخواي بگي “اي اوخ جگرش را”… جريانش كه يادتونه؟
ادامه نديم بهتره. هان؟ خلاصه كه اگه اون ترجمه ها رو بلدين محبت كنين. اگه نه كه باز هم دستتون درد نكنه.

————————————
با شركتمون بولينگ هم رفتيم. نتيجه:
هفته ي قبل فقط يكي دو تا از اون سيخ ها رو مي انداختم, اين دفعه سري اول ۴۰ تا و سري دوم ۵۵ امتياز. پيشرفتم بدكي نبوده. همين جوري ادامه بدم به يه جايي مي رسم.
محض اطلاعتون, بقيه امتياز هاشون حدود ۸۰ تا ۱۵۰ بود!!!! ولي توي اون شلوغ پلوغي معلوم نبود چي به چيه خدا رو شكر.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

رنگ هاي اصلي

سه شنبه
آبان ۲۶,۱۳۸۳

تصوير خالي مي شود…
در ميان تصوير
اضمحلال همه چيز را به نظاره نشسته ام
نياز من تمام صفحه را پر مي كند
ايمان محو مي شود
حقيقت پديدار

من, نياز, حقيقت
رنگ هاي اصلي اين تصويرند

و تركيب اين سه رنگ
سياه دنيا را قلم مي زند

دوستتون دارم, خوش بگذره,‌ به اميد ديدار

سه شنبه
آبان ۲۶,۱۳۸۳

كسي از صحت و سقم اين خبر اطلاع موثقي داره؟ كسي مي تونه اطلاعات بيشتر بگيره؟ تو رو خدا نياين فقط حدسياتتون رو بگين. مي گم اطلاعات موثق لطفا.
از سايت “اقاي فمينيست” برش داشتم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

دوشنبه
آبان ۲۵,۱۳۸۳

يه روزايي ادم رو دور شانسه.
امروز اول دلم نوشابه خواست. ژوليت واسه ام نوشابه خريد بي اين كه خودم بگم.
بعدش رفتم قهوه بخرم. ديويد (رئيس شماره ي ۲) توي صف جلوي من بود و قهوه رو حساب كرد.
علي الحساب ۵ دلاري سود كردم امروز.

اين ديويد به قول “فراز” خيلي “كول” است. اهل شوخي و بگو و بخند تا دلت بخواد.
ايضا “وينيفرد” خانم كه وردست ديويد است.
عاشق جفتشونم بد فرم. گرچه كه هيچ وقت جرات نمي كنم خيلي باهاشون قاطي بشم.

جيمي؟ بيش از حد ازش خجالت مي كشم. نميدونم چرا.
به نظرم يه مقداري عقده ي حقارت نسبت به روسا اولا و نسبت به جنس مذكر دوما, در كشورهاي جهان سوم از بچگي مي ريزند توي وجودمون.
دارم سعي مي كنم به اين دو تا عقده ي حقارت فائق بيام. به يك مشاور احتياج دارم كه اولا بهم بگه اين دوتا عقده رو دارم يا نه, اگه ندارم پس مشكلم چيه, اگه دارم چطوري بهش غلبه كنم.
وقت بعدي مشاوره ام دو ماه ديگه است.
كتاب يا مرجعي در اين مورد اگه دارين لطفا حتما بهم معرفي كنيد كه هر چه زودتر شروع كنم بخونمشون.
———————–

مارتين بهم تذكر آيين نامه اي داد. گفت مواظب باش اگه مي گي dancer هستي, يه وقت نگي از نوع اگزاتيك اش (روم به ديوار) هستي. بعد قاه قاه خنديد و گفت belly dancer “اكي” است. چيز بدي نيست. بنابراين مي توني هر كجا بگي كه بلي دنسينگ دوست داري و مي خواي ياد بگيري.
خدا عمرش بده روي همكارش غيرت و تعصب داره.
خلاصه محض اطلاع خوانندگان محترم, اگه هركدومتون به حرفه ي شريف رقص علاقه دارين, بدونين و آگاه باشين كه سطح بندي داره. از نوع لاتين كه بسيار محترمانه و با كلاس است تا نوع اگزاتيك كه بي حيايي بي حيايي است. حالا كت بالو كه به همه شون علاقه ي وافر داره, از لاتين و چيني و تاجيك گرفته تا اگزاتيك و عربي و هندوراسي, و همه شون رو رقص مي بينه, داشتن چنين همكاران دلسوزي واسه اش لازمه. بدانيد و آگاه باشين كه در ممالك كافر كانادا هم هنوز حيا مفهوم داره!!! به شيوه ي خودشون.
————————
۶ تا محصول جديد براي تست اومده. دو تا پروژه به مرحله ي اجرا رسيده. بايد يه كوآپ رو بگذاريم كه انجامشون بده. و درست اول راه دو تا پروژه ي ديگه هستم.
تا اطلاع ثانوي با اجازه ي دوستان ناپديد مي شم. شبانه روز گرفتار و درگير هستم.
…..
آپديت؟ البته كه مي كنم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

درد ادراك

یکشنبه
آبان ۲۴,۱۳۸۳

فهميدن درد به همراه مي آره.
دونستن دردناكه,‌ و درك كردن سخت تر.

اگه توانايي تحمل فهميدن رو داري, سراغ فهميدن برو. وگرنه…باري سنگين تر از تحمل ات بر ندار.
——————

“درخت معرفت نيك و بد” كه ادم و حوا ازش خوردند و از بهشت رانده شدند اينجا مفهوم پيدا مي كنه.
تفاوت انسان و حيوان در فهميدن هست و در معرفت. تعريف پذير نيست, در عين حال كه مشهودترين تعريف روزگاره.

اگه مي خواي درد نكشي هرگز سعي نكن بفهمي و بدوني. هرگز…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

یکشنبه
آبان ۲۴,۱۳۸۳

به نظرم سال اول دبیرستان بود که بهمون در مورد آنتروپی و عدم آنتروپی می گفتند.
به نظرم آنتروپی به معنی تمایل به بی نظمی بود.
حالا دارم به عینه این رو توی زندگی می بینم. صبح از خواب بیدار شدم. به نظر میاد آنتروپی روز گذشته کار خودش رو کرده و تمام مدتی هم که من خواب بودم مشغول و فعال بوده. به نظرم اگه باز هم به خودم نجنبم تمام روز رو به کار خودش ادامه می ده.
فعلا به این نتیجه رسیدم که بزرگترین وظیفه ی ما انسان ها تلاش در جهت مبارزه با آنتروپی در جهتی است که میل خودمونه.
این آنتروپی در تمام مولکول ها و سلول ها و اتم های جاندار و بی جان جاریه. ما هم مبارزه مون با آنتروپی رو در جهتی که می خوایم شروع می کنیم.
بامزه اینه که بعد از هزار سال -شاید هم بیشتر انشالله- این آنتروپی غلبه می کنه و…بو..م…با..ی..بدرود…
——-
فعلا تا “وقتم نرسیده” برم با آنتروپی خونه که به شدت در جهت بی نظمی و ریخت و پاش بوده مبارزه کنم. بعدش نوبت آنتروپی غذاپزون می رسه. بعدش آنتروپی بولینگ, بعدش آنتروپی کنسرت, بعدش آنتروپی درس و مشق و…ادامه دارد تا ابدالاباد.
به نظر میاد دنیا مجموعه ای از انرژی های سازمان نیافته ی وت و ولو است که باید بهشون جهت داده بشه!! بامزه تر از همه اینه که اگه هم جهت داده نشند یه جورایی همه چیز رو به خوبی اداره می کنند و جلو می برند. که البته به طور صد در صد در خدمت و در جهت منافع بشر نیست.
اوضاع قر و قاطیه. بشر برای بهره بردن هر چه بیشتر از انرژی های وت و ولو در تلاشه. انرژی های وت و ولو هم در جهت آنتروپی و گاهی هم در جهت غیر آنتروپی -هوشمندانه- حرکت می کنند. به اینجا که می رسم در مورد وجود یک هوشمند قدرتمند یا عدم وجودش حسابی گیج می شم.
———–
بی خیال…فعلا به سمت آنتروپی و ضد آنتروپی شوهرو دوستان و منزل و خوشگذرونی و علم و ثروت اندوزی. تا قبل از پیروزی نهایی آنتروپی به تلاشمون در جهت ضد آنتروپی ادامه می دیم….هی…هو….

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

شنبه
آبان ۲۳,۱۳۸۳

“آموزش بولینگ در ۲۴ ساعت برای خنگولک ها”:
این اسم کتابیه که اگه پیداش کنم حتما می خرمش.
چند زمینه هستند که من توشون کاملا کندذهن هستم. دبیرستان و راهنمایی که می رفتم خیاطی و گلدوزی رو هر کاری می کردم نمی تونستم انجام بدم. گرچه که از عهده ی بافتنی خوب بر می اومدم. حالا اینجا بولینگ و گلف رو به هیچ وجه من الوجوه یاد نمی گیرم.
تفاوت کار فقط اینه که خیاطی و گلدوزی رو برام مهم نبود که یاد بگیرم. خیلی علاقه ای بهشون نداشتم. در نهایت هم فرقی نمی کرد یادشون بگیرم یا نه.
اما بولینگ و گلف رو دوست دارم و چون از زمینه های فعالیت اجتماعی اینجا هم هستند می خوام یادشون بگیرم.
این هفته چهارشنبه مهمون شرکت هستیم واسه ی بولینگ.
دیشب رفتم تمرین. نتیجه؟ بفرمایید: ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۱

حالا بهم حق می دین دنبال اون کتاب فوق الذکر بگردم؟
یه احساس خنگی و عدم موفقیت عجیب افتاده توی جونم و حس و حال هر کاری رو ازم گرفته!!!
حالم..ببخشید ها گلاب به روتون ولی به قول یک ضرب المثل خانوادگی کت بالو اینها -اصلیتش گلپایگانی باید باشه به نظرم- حالم “گه مرغی” است.

یه خورده نازتر اگه بخواین بگین “گلم پره”!!! چه می دونم خلاصه. یادتونه یه ضرب المثل بود که می گفت تا دختره رو براش شیرینی نخورن حالش خوب نمی شه. حکایت من هم همینه. تا بولینگ رو نرسونم به x (یعنی همه ی اون سیخونک ها رو با یه توپ تار و مار نکنم) حالم خوب نمی شه.

برنامه فعلا اینه: دوشنبه ساعت 7 تا 9 شب, ایضا سه شنبه ساعت 6 تا 7 بعد از ظهر کت بالو خانم می ره یه بولینگ همین دور و بر واسه ی تمرین. شاید personal trainer هم گرفتم. ممکنه مربی هام تا حالا خوب نبوده باشند. هان؟

——————————-

بعدش هم بدونین و آگاه باشین که مسائل مهم تر از بولینگ کت بالو خانم هم در دنیا اتفاق افتاده. این National Geoghraphy رو که یادتونه, هان؟ کلی هم همه مون خاطرخواش بودیم. برداشته اسم خلیج فارس رو نوشته خلیج عربی. البته تا اونجا که من دیدم خلیج فارس رو هم نوشته اما توی پرانتز نوشته خلیج عربی.
بفرمایید. سایت از امروز و سرزمین آفتاب به موضوع اشاره کرده اند.هاله هم یه اعتراض نامه تهیه کرده که بفرستیم سازمان ملل.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

دست مي افشانم

جمعه
آبان ۲۲,۱۳۸۳

طوفان..گردباد…و سپس آرامش…آرامش…سكون…و بالندگي
تمام شعرها در گذر زمان پاك شده اند. شكوفه ها در نسيم مي شكفند. من..مي رقصم..دست افشان..تنها..در جمع..
مي چرخم, مي چرخم, دست افشان, پايكوبان,
شكوفه ها مي شكفند. باد مي وزد, باد مي وزد, شعرها پاك مي شوند, برگ مي ريزد, برگ مي ريزد.
من دست مي افشانم, تنها, در جمع..
شكوفه شبنم مي افشاند,‌ شكوفه زمستان را دوام نمي آورد.
من دست مي افشانم,‌ تنها, در جمع..
باد پاييزي زمستان خواهد آورد, شكوفه در نسيم به گذر زمستان مي انديشد,
و من باز دست مي افشانم, تنها, در جمع..
زمستان در راه است,
و من بر بستري از شكوفه دست خواهم افشاند, تنها, در جمع..
و من بر بستر شكوفه, در گذر نسيم,‌ پيش از گاه طوفان, پيش از گاه گردباد, خواهم خفت, تنها, تنها

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

پيوست: خوابم مياد!!!! بي خيال شكوفه و گردباد و طوفان. راست راستي خوابم مياد!!!