کت بالو

بایگانی برای شهریور, ۱۳۸۳

شنبه
۷ شهریور ۱۳۸۳

اينجا كانادا, صداي من رو از مونترال مي شنويد.
كلي جاي اين دوستمون رو خالي كرديم اينجا.
…….
حالا چي شده كه درمونترال دارم به اين جمله ي حسن كچل فكر مي كنم, حتما براي اينه كه از آقا جيمي و محصولات و پروژه هاي چهار چپ و راست راحت شده ام واسه ي دو روز:

چي شد كه تو ديو شدي؟ من اولش ميش بودم…
داستان جالبيه حسن كچل. حكايت هفت مرحله ي طريقت و..وصل و فنا (بقيه ي مراحل رو خيلي بلد نيستم), و شكستن نفس و وصل و اين حرف ها خلاصه. و مكالمه ي ديو با حسن كه از قسمت هاي مورد علاقه ي منه.
گاهي فكر مي كنم به اين كه راستي راستي همه چيز رو بندازم كنار و برم تارك دنيا بشم. گل آقا به طور جدي با اين موضوع مخالفه. مشكل من با خودم هميشه همينه. هيچ وقت حد ميانه ندارم. هميشه كاملا افراطي عمل مي كنم. و متاسفانه گاهي اوقات قابل پيش بيني نيستم. يهو مي بيني كاملا با آدم يك ماه قبل يا يك سال قبل فرق كرده ام.اگه همه ي آدم هاي دنيا مثل من افراطي و جهشي بودن اين منطق فازي بيچاره هر گز كشف نمي شد.

مطبوع ترين چيزي كه در هتل هست اينه كه صبح كه بيدار مي شي نبايد تخت رو جمع كني. كلا همه ي كارها رو ديگران برات مي كنند. زندگي دلپذيريه. فكر كنم به خاطر لوس بودن هميشگي منه كه تا ۲۵ يا ۲۶ سالگي كه ازدواج كردم كوچكترين كاري توي خونه نكرده بودم. حتي تختم رو هم مرتب نمي كردم. و گاهي وقت ها فرصت مي كنم به اصليت خودم برگردم.

اينجا خيلي قشنگه. داره كلي بهمون خوش مي گذره. ديشب تا ساعت ۲.۵ شب با گل آقا خيابون چرخي مي كرديم.

شايد پست بعدي رو از صومعه بنويسم. اگه بهم اجازه بدن كه از صومعه به اينترنت وصل بشم!!!!

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

کت بالوی جنایتکار

پنجشنبه
۵ شهریور ۱۳۸۳

دارم کم کم به این نتیجه می رسم که احتمالا می تونم به راحتی دیکتاتور های بزرگ رو درک کنم!!! فکر کنم اگه یه زمانی قدرت به دست می آوردم شاید از جرج بوش و بن لادن و ملاعمر هم بدتر می شدم. می گین نه؟ اینجا رو بخونین. آخرین نتایجیه که بهش رسیدم. ایناهاش:

فرض کنین که یه میکروبی مثل میکروب طاعون داره پخش و پلا می شه توی همه ی دنیا, و می بینین که داره همه رو هم می گیره. بعد هم نابودی هست و انقراض نژاد بشر. خوب, چه می کنین؟ معلومه دیگه. اول هر موجود آلوده ای رو می اندازین دور یا می کشین, دوم این که هر کسی که کوچکترین نشونه ای از این آلودگی رو نشون بده می فرستینش اونجایی که عرب نی انداخت. همه هم بهتون حق می دن. اگه خیلی خیلی مهربون باشین سعی می کنین نازی نازی مبتلایان رو مداوا کنین در صورتی که از اول به بیهوده بودنش اعتقاد دارین و چندان هم مداوا رو جدی نمی گیرین.

حالا آماده ی یه فرض دیگه بشین.
فرض کنین که به من اثبات شده باشه یا احساس کنم که افرادی با طرز فکری خاص باعث نابودی نوع بشر می شن. قدرت هم داشته باشم. چه می کنم؟ معلومه دیگه. همه شون رو از خودم و کسانی که هنوز مبتلا نیستند دور نگه می دارم, می اندازمشون دور, شاید هم یه بمب اتم گنده خرجشون کنم و..بوم…اگه خیلی مهربون باشم یه حرکت فرهنگی رو شروع می کنم که از همون اول هم به بیهوده بودنش اطمینان دارم و حوصله اش رو هم ندارم!!! یکی دو میلیارد نفر کمتر, وقتی دنیا به کاممه چه اهمیت داره یکی دو میلیارد نفر کمتر توی دنیا باشه یا بیشتر.

و..
یه نگاهی به طاعون آلبر کامو و پرندگان آلفرد هیچکاک بندازین لطفا. من نصفه نیمه ازشون چیزهایی می دونم. باید برم دوباره نگاشون کنم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

آخرين رويا

پنجشنبه
۵ شهریور ۱۳۸۳

يه فرار ديگه. دوباره. واي اگه دوباره چشم هاش رو باز مي كرد و مي ديد كه همون جاي قبلي رسيده كه قبل از فرارش بوده.
….
از روزي كه توي مسير رفتنش توجهش به اون روياي عجيب جلب شده بود و به خواب رفته بود, بعد از اين كه آخر رويا به كابوس رسيد و از خواب پريد, به خودش قول داد كه ديگه نخوابه, يا لااقل اگه خوابيد به چيزهاي ديگه فكر كنه و از اون رويا هر چند هم كه فوق العاده و رويايي باشه حسابي پرهيز كنه. چشم هاش رو به زور باز نگه مي داشت..باز..باز..با آب يخ يخ..با يه تكه چوب..حتي گاهي انگشتش رو مي بريد و نمك به زخمش مي پاشيد تا از سوزش اون خوابش نبره. ولي شيريني رويا نمي گذاشت زياد بيدار بمونه. همين كه مي ديد دوباره داره خوابش مي گيره سعي مي كرد لااقل به يه روياي ديگه فكر كنه. هي مسير فكرش رو عوض مي كرد. هي به روياهاي ديگه فكر مي كرد و فكر مي كرد و فكر مي كرد. هي سعي مي كرد روياهاش رو كنترل كنه و مسيرشون رو عوض كنه. يه بار, دو بار, سه بار,…راستي هم به چيزهاي شيريني فكر مي كرد. خوابش كه مي برد, مي ديد روياي ساخته ي خودش كششي نداره. باز به همون روياي قبل فكر مي كرد و از ترس كابوس آخرش, از خواب مي پريد.
اين دفعه ولي بار آخره. خسته شده. ديگه درمونده شده اينقدر كه وسط هر رويايي به همون روياي فريبنده ي اول فكر مي كنه. اين رويا, كه اين دفعه مي خواد امتحان كنه, چيزيه كه سال ها سال پيش مي خواسته كه به سراغش بياد و نيومده. امروز ولي يه بار ديگه پيداش شده. يه رويايي كه سالها پيش انتظارش رو مي كشيده, امروز درست زماني كه مي خواد تصميم بگيره كه آيا مي تونه از اون روياي فريبنده رها بشه يا نه, پيداش شده. خدا اون رو سرراهش قرار داده يا شيطان, هنوز نمي تونه تصميم بگيره. مهم هم نيست. اصلا خدا و شيطان دو روي يك سكه هستند. چيزي جدا از هم نيستن.
اين بار مي خواد چشم هاش رو ببنده حالا كه يه رويا از سال ها سال قبل دوباره سراغش اومده. اگه وسط كار ببينه كه اين رويا هم تغيير مسير داد به همون روياي بد عاقبت, با همون قهرمان پوشالي افسانه اي, ديگه سراغ روياي جديد نمي ره. ديگه مي فهمه كه نفرين ابدي زندگيش رقم خورده. تمام خواب ها به همون رويا مي رسن.

امروز داره مي ره سراغ رويايي كه سال ها براش رويا بوده و هرگز خوابش رو نمي ديده. يه تصميم راسخ داره كه تمام تلاشش رو بكنه تا نفرين اون روياي كابوس-عاقبت رو بشكنه.
كه ميدونه و به خودش قول داده, اگر تلاشش اين بار هم ثمر نداد, بايد بار نفرين روياي كابوس-عاقبت رو با استواري, همواره و بي شكايت, تا روزي كه نابود بشه به دوش بكشه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

فك و فاميل كت بالو

چهارشنبه
۴ شهریور ۱۳۸۳

رفتيم خونه ي يكي از فاميل هاي خيلي دورمون (خواهر زن نوه عموي بابابزرگم) كه قرار هم بوده كه با همديگه زبان فرانسه رو دوباره از نو شروع كنيم.

بهش مي گم رفتم همون كلاسي كه اسمش رو گفته بودي ثبت نام كردم. مي گه از ترم اولش شروع كردي يا امتحان دادي؟ مي گم امتحان دادم. مي گه چه ترمي قبول شدي؟ مي گم advance ۲. مي گه ببينم يعني كلاس هاشون از advance ۱ شروع مي شه!!!!!

ملت حسود…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

وای من

یکشنبه
۱ شهریور ۱۳۸۳

بازهم یاد تو و یاد پریشان حالی
درد دل با که کنم باز دگر
نیستی در بر من

شام ها صبح شد و باز غروب
یاد آن خاطره ها در دل من
هست هنوز

می گریزم همه جا سرگردان
خسته ام من خسته
گویی ام پا تاسر
آینه باز شدم
عکس تو را
می کنم منعکس و صحبت غیری جویم

و عیان می بینم
آنچه در لحظه ی اول همه چون قصری بود
کاغذی بود و فریب
کلبه ی پوشالی

وای وای آن همه شیدایی من
آن همه باکره گی احساس
آن همه شور و غزل
آن همه شعر و کلام
که به پای گل مصنوعی آن عاشق بی قلب و دغل
همه از دستم رفت

من همه پوچ شدم,
نه دگر شعری هست
نه دگر معشوقی
و هنوز
گاهگاهی همه ی کلبه ی پوشالی آن عشق تو را
به تمسخر, به دریغ
نظری می فکنم

وای, از آن همه حس
وای, از آن همه شعر
وای, از آن همه عشق
وای, از باکره گی

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

از یک دوست

یکشنبه
۱ شهریور ۱۳۸۳

این رو لرکای عزیزم برام فرستاده. اسم نویسنده رو نمی دونم. ولی خیلی قشنگه:

گاه می اندیشم,
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا,
از کسی می شنوی, روی ترا کاشکی می دیدم.

شانه بالازدنت را,
-بی قید-
و تکان دادن دستت,
-که مهم نیست زیاد-
و تکان دادن سر که,
-عاقبت مرد؟!
- افسوس!

کاشکی همه را می دیدم.
من به خود می گویم:
“چه کسی باور کرد, جنگل جان مرا, آتش عشق تو خاکستر کرد؟”

ک.م.

مرسی لرکای عزیزم, بابت شعر و همه ی چیزهای دیگه.
خوشبخت باشی همیشه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امیددیدار

پیوست: یه آهنگ درخواستی داشتیم به نام “تو از چرخش یک رقص”. خوب دیگه. بفرمایید. اوناهاش. بالا سمت راست, یه کمی پایین تر. بله همونجا. درسته. اسمش به نظرم” لوند” باشه. فرمت wma و حجم تقریبا ۳ مگابایت.
بعد هم روی اینترنت دارم می گردم دنبال شعرهای حمید مصدق. سیاه, سفید خاکستری در اولویت است. آدرس دارین خریداریم!!!

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it