ولله امروز صبح از طریق اخبار رادیو خبر شدیم که بیل عزیز فردا میاد کتابفروشی نبش دو تا خیابون اصلی شهر که کتاب خاطراتش رو واسه ی ملت امضا کنه.
شیطونه می گه همه ی کار و زندگی و آقا جیمی و صد میلیون تا تست و پروژه رو ول کنم و از نصفه شب برم توی صف.
این بیل عزیز از موجوداتی هست که من خیلی دوستش دارم.
اینجور که شنیده ام در مورد مونیکا ازش پرسیده اند, اون هم گفته این شرم آورترین قسمت زندگی منه. (ولله اگه کسی فهمید چرا به من هم بگه.) و گفته که اون موقع خسته بودم و مسئولیت های زیادی هم داشتم (ما از هر کس دیگه ای هم شنیدیم یه همچین جور چیزهایی گفته. نتیجه این که رئیس جمهور و غیر رئیس جمهور نداره. بهانه ها همیشه یکی هستند..بگذریم), این خانوم هم فوق العاده باهوش بود, و خلاصه اینجوری شد که اونجوری شد!!!
بعد هم باز شنیدم که در جواب این که ازش پرسیدن آخه چرا با مونیکا رفتی سانفرانسیسکو (مزخرفتر از این سوال فکر نمی کنم سوال دیگه ای بشه از بیل عزیز پرسید), اون گفته که به بدترین دلیل ممکن, فقط به خاطر این که می تونستم. (از این جوابش راست راستی کیف کردم. عالی بود.)
مسلما هوش بزرگترین صفتی هست که در یک انسان من رو به خودش جذب می کنه.
—————————
دیگه این که امروز جلسه ی دومی بود که گل آقا رو بردمش کلاس رقص.
شوهرم بهتر از جلسه ی اول می رقصه. جلسه ی اول گره می خورد توی دست و بال شریک رقصش. این دفعه از این مشکل گره خوردنش خبری نیست خدا رو شکر.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
اين اقاي شاهكار طنز با اين يادداشتش يه عالمه من رو خندونده.
بامزه ترش اينه كه وقتي فكر مي كنم مي بينم اينها يه جورايي خاصيت ايراني ها هم هست. به عبارتي به نظرم مياد در مقياس كوچكتر, خود ما هموطنان عزيز هم يه همچين خصوصياتي رو يه كمي كمرنگ تر داريمشون.
بالاخره حكومت هر چي هم كه باشه يه ذره اي برخاسته از مردمه ديگه. آقايون و بانوان سردمداران رو كه از كره ي ماه نفرستاده اند زمين.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميدديدار
دور و برم پر شده از خانواده هايي كه دارند بچه دار مي شند. تولد بچه ها از سه ماه پيش شروع شده و تا دو ماه ديگه ادامه داره.
اين هفته قراره بچه ي دوم آلن مهربان سختكوش به دنيا بياد.
بچه ي اول موقع عجيبي دنيا اومد. آلن وسط كلاس آموزشي “رانندگي دفاعي” بود كه از طرف شركت فرستاده بودنش. درست قبل از نهار تلفنش زنگ زد و گفتند كه خانومش داره وضع حمل مي كنه. اون هم كلاس رو نيمه كاره ول كرد و رفت. هنوز كه هنوزه مدرك اون كلاس رو نگرفته و همه كلي از ياد آوريش مي خنديم.
امروز ازش پرسيدم بچه ي دوم كي قراره دنيا بياد. گفت حوالي آخر هفته. بهش گفتم احتمالش زياده كه بچه دوشنبه به دنيا بياد. گفت چرا. گفتم اگه بچه هاي تو يه ارتباطي به كلاس ها و امتحان هاي رانندگي داشته باشند, از اونجايي كه قراره من روز دوشنبه يه امتحان رانندگي بدم, ممكنه بچه ي تو هم همون روز به دنيا بياد. در اين صورت براي بچه هاي بعدي ات وضع كاملا روشن خواهد بود. نزديك هاي زمان وضع حمل, هر كسي از دوست و آشنا كه امتحان رانندگي اي چيزي داشته باشه, تاريخ و زمان دقيق دنيا اومدن بچه بر حسب اون معلوم خواهد شد.
خدا به خير بگذرونه. من دوباره امتحان رانندگي دارم. مربي ام خوب بوده البته. به نظرم اگه دستپاچه نشم امتحان رو قبول شم!!! و اين يعني پس انداز روي پول بيمه ي ماشين, به علاوه ي اين كه از بقيه ي مزاياي گواهينامه ي يه درجه بالاتر برخوردار خواهم شد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
پيوست:
۱) اميدوارم آلن اين بار اسم بچه رو يه چيزي بگذاره كه من يادم بمونه. اسم پسر اول “آنگ تايي” است به معني شادي. دو هفته طول كشيد تا اسم بچه رو ياد گرفتم و يادم موند. عجيبه. آلن خودش اسم چيني اش رو به يه اسم انگليسي عوض كرده. اسم خودش “هاي رون” است. حالا اسم بچه ها چيني خالص است. لابد اونها هم بعدا عوض مي كنند.
۲) هنرمندي به نام شهرزاد. (لينك رو از امير افشار عزيز كش رفتم.)
می تونی توی دست هاش بشی یه بازیچه شبیه یویو.
ساخته شده باشی که هر چی محکم تر پرتت می کنه, سریع تر بر گردی و به اراده اش لابه لای انگشت هاش جا بگیری و تر و فرز و بی معطلی آماده بشی واسه ی پرتاب بعدی.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
کلاس سوم راهنمایی بودم. یه همکلاسی داشتم که دو سال رد شده بود. طبق معمول باهاش دوست شدم و صمیمی ترین دوستم شد.
دوست پسر زیاد داشت و توی همون سن و سال کم خونه ی دوست پسرهاش می رفت و باهاشون هم همه جور رابطه ای داشت. همیشه هم بعد از مدرسه با دوستانش توی خیابون ها و پارک ها بود. با تمام این اوصاف دوست گلی بود که می شد همیشه روش حساب کرد.
اوایل دوران تین ایجری من بود و بد جور توی سن بلوغ بودم. حدود دوازده سال یا سیزده سالم بود.بیش از حد تصور حساس و ضربه پذیر و عاطفی.می نشستیم و مدتها به خیالات واهی آسمون رو نگاه می کردیم و از زمین و زمان درد های لاعلاج روحی برای خودمون می تراشیدیم. عاشق بحث های روانشناسی بودیم و به هر نگاهی یا حتی تصور و توهم نگاهی عاشق می شدیم و آه می کشیدیم و آرزوهامون رو به شکل واقعیت در می آوردیم و برای هم تعریف می کردیم.
حالا دلایل غم و غصه چی بود, هر چی فکر میکنم یادم نمیاد. خلاصه بهتون می گم که غم و غصه مون از حد تحمل فراتر بود, نپرسین چرا و قبول کنین.
آخر کار یه روز همین دوستم که من خیلی خیلی دوستش داشتم بهم تلفن زد و گفت که کسی خونه شون نیست و قرص خورده و منتظره که با آرامش و شادی اینقدر گریه کنه تا بمیره !!!!!!!
من سر میز غذا بودم. از دوستم خداحافظی کردم و برگشتم سر میز غذا ولی هر کار می کردم نمی تونستم جلوی گریه ام رو بگیرم و غذا بخورم.از سر میز پاشدم و رفتم. دوباره رفتم از طبقه ی بالا که مامانم اینها نبینند تلفن بزنم بهش و جلوش رو بگیرم. ولی فکر کردم که نه, باید بگذارم که بمیره و از این همه درد (!!) رها بشه (!!!). یه نوار آهنگ گذاشتم و شروع کردم به گوش دادن و گریه کردن.
مامانم اومد طبقه ی بالا و ازم پرسید چی شده. دلم کوچولو بود و همه چی ازش ریخت بیرون. مامانم هم به دوستم تلفن زد و گفت کتی به من هیچی نمی گه و فقط گریه می کنه. آدرس خونه تون رو بده که با کتی بیایم پیشت. و هی اصرار کرد..آخر سر دوستم راضی شد و گفت گوشی رو بدین به کتی که باهاش حرف بزنم. بهم گفت که همین الان زنگ می زنه به اورژانس که بیان و براش سرم بزنن و شستشوی معده اش بدن.
همون موقع هم شک داشتم که راست می گه و خودکشی کرده یا نه. حدس می زدم که دروغ می گه ولی دلم می خواست راست باشه که زندگی رومانتیک غمگینی پیدا کنیم و دردهامون اثبات بشه.
دورانی بود. عجب دورانی بود.اون دوران دیگه هیچ وقت تکرار نشد. هرگز..درد ها و غم های واهی و…
ولی خیلی اوقات بعضی آهنگ ها رو که می شنوم یاد اون آهنگ هایی می افتم که اون روز گوش می دادم و به لحظات آخر زندگی دوستم فکرمی کردم و به خودکشی او.
خیلی دلم می خواد بدونم الان کجاست و چکار می کنه. اینطور که بعدها فهمیدم این دختر مشکل مالی در خانواده داشت و مشکلات بزرگی در تضاد با اطراف داشت و ..به هر حال که نتیجه همون شد که گفتم.
هر کجا هست انشالله شاد و خوشحال و سالم باشه.
یه روز صمیمی ترین دوست و یه روز اونقدر دور و بی خبر که حتی نمی دونی زنده است..
همیشه یادش می کنم. از کسانی بود که نقش خیلی بزرگی در ساختن قسمتی از زندگی من داشت. یه مرحله مهم از رشدم رو با اون طی کردم.
طبق معمول همیشه مدیرو ناظم و مسئولین مدرسه مامانم رو خواستند و بهش گفتند که دخترت باید از این همکلاسی اش جدا بشه. در دوران مدرسه ام این اتفاق دو سه بار با عزیزترین دوستام تکرار شد.
یاد اون دوران به خیر.چقدر دوستش داشتم. هنوز هم چقدر دوستش دارم. یادش به خیر.
ببینم آلوچه خانوم, یادته اون دوران رو؟ حدس می زنی کی رو می گم؟ این روزها من خیلی عاقل تر شده ام. خیلی متفاوت تر, خیلی..گاهی وقت ها فکر میکنم چه کارهای وحشتناکی کردم.می دونی؟ یادته؟ عجب دورانی بود…
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پيرو يادداشت قبلي خدمت همگي عرض شود كه راستش رو بخواين بنده دروغ كه ميگم هيچ, آدامس هم مي جوم, سينما هم مي رم!!!! با مادر ترزا كه طرف نيستين, كت بالو است. راستش رو بخواين فكر هم نمي كنم بشه در كل زندگي هيچ وقت و تحت هيچ شرايطي دروغ نگفت, مي شه سعي كرد ولي نمي شه هيچ وقت دروغ نگفت. حالا از ما صداقت…
اما عمرا بتونم به جايي برسم كه دولت جمهوري اسلامي هست. بعد از اين همه وقت كه اخبار زهرا كاظمي رو دنبال كرديم حالا صبح توي راه , راديوي اينجا داشت مي گفت كه دولت جمهوري اسلامي ايران گفته كه زهرا كاظمي اعتصاب غذا كرده بوده, فشار خونش افتاده پايين, گالامبي با مخ خورده زمين, مخش ترك خورده, طفلكي مرده.
زبون من يكي كه بند اومده فعلا. كل صورت مسئله رو به كل پاك كردن رفت پي كارش.
دولت به اين وقاحت و به اين حماقت در قرن بيست و يكم دوام بياره يا نه خدا عالمه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
پيوست: راستي يه آهنگ ديگه هم از طوفان به سري آهنگ ها اضافه شده.
عالي بود.
اتفاقي كه در زندگيم برام نيفتاده بود امروز افتاد.
يه نفر كه فقط تا حالا حدود ۲۰ كلمه باهاش حرف زده بودم وايستاد توي صورتم و بهم گفت :”دوست داري به من دروغ بگي!!!”.
بنده هم هاج و واج, گرچه كه مي دونستم به كدوم موضوع اشاره مي كنه اما اساسا نمي تونستم تصميم بگيرم كه بهش دروغ گفته ام يا راست گفته ام يا اگه دروغ گفته ام چرا بايد توضيح بدم كه دروغ گفته ام!!!! و خلاصه تنها جوابي كه مي تونستم و جراتش رو داشتم كه بدم: “متاسفم كه بهت دروغ گفتم”. (فكر نكنم احمقانه تر از اين جواب بتونين پيدا كنين. خودم كه بعدش هم هر چي فكر كردم احمقانه تر از اين پيدا نكردم ولله. جالبه كه عاقلانه تر هم پيدا نكردم. اصولا ايراد از سوال بود به نظرم!!!).
هنوز توي فكر هستم كه اصلا من دروغ گفتم يا نگفتم يا مگه به اين آدم مربوطه كه من بهش دروغ گفتم يا نگفتم, يا مگه من بايد هميشه راست بگم يا مگه اين آدم چه شناختي از من داشته كه فكر كرده من بايد بهش راست گفته باشم يا…
بابا كاش يك صدم جرات و شهامت اين آدم رو من داشتم. هيچ وقت نتونستم وايستم توي صورت يه نفر و يه همچين حرفي بهش بزنم. با اين كه حسابي هم دروغ هاي مسلم و اساسي از ملت شنيده ام.
نمي دونم از ضعف منه يا از قوت منه يا هيچ كدوم و فقط يه خصوصيته.
هر وقت ديگران كاري مي كنند كه خودم هيچ وقت امكان نداره انجامش بدم (خوب يا بد يا خنثي) به مدت يكي دو روز لااقل مي مونم توي فكر و اين كه نكنه اينجوري زندگي آدم و ديگران بهتر بشه.
گذشته از راست و دروغ -كه هنوز هم دارم در موردش فكر مي كنم- , اين كارش بدجوري اعصاب و فكر من رو واسه ي يكي دو ساعت به هم ريخت.
به هر حال كه “اين نيز بگذرد”…
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
پيوست:
الان كه دوباره فكر مي كنم مي بينم اگه بار ديگه كسي ازم اين سوال رو بپرسه حتما بهش مي گم مطمئن نيستم كه دروغ گفته باشم, اما اگه دروغ هم گفته باشم حتما كار درستي كرده ام.
آخيش..خيالم راحت شد. رسيدم به ته خط فكرم و نتيجه گرفتم.
كاش زندگي هم يه “play back” داشت.
حالم حسابي گرفته است. اصلا كسي طرف من هم نياد لطفا.
قرار بوده تكنيسين هاي شركتمون كه يه اتحاديه دارند از جمعه ي قبل برند اعتصاب, ولي مثل اين كه با شركتمون به توافق رسيدند و نرفتند اعتصاب.
نتيجه اين كه من كه به دلم صابون زده بودم كه اين هفته رو جيم شم و از خونه كار كنم -آخه وقتي مي رند اعتصاب ميان دم در شركت و جمع مي شند و اوضاع رو به هم مي ريزند-, مجبور شدم مثل دختر گل آقا جيمي بيام سركار و مثل خانوم هاي ناز از شركت كار كنم.
ولي از شما چه پنهون اينقدر حس كار كردن دارم كه فكر كنم اگه گل آقا نبود تا چهارشنبه شب رو يكريز مي نشستم توي شركت و كار مي كردم و كار مي كردم و كار مي كردم. فعلا كه دارم كلي از كار كردن ام كيف مي كنم.
اصلا و اساسا دارم يه جوراي خطرناكي از زندگي كردنم كيف مي كنم. تازه داره مي شه اون زندگي اي كه هميشه توي روياهام بود. فقط بايد يه برنامه ي روزانه ي اسفند دود كني اضافه كنم كه چشم نخورم خدايي نكرده.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
پيوست: يه كتاب معروفي بود “از حال بد به حال خوب”. به نظرم اين پست بالايي يه جورايي فشرده ي همون كتابه!! غر, غر اولش پررنگ و حسابي, بعد يواش يواش ديدم نه بابا اينقدر ها هم بد نيست. آخر سر هم كه ديدم اصلا كلي هم عاليه.
دختر به اين دمدمي مزاجي و متلوني راستي راستي كه نوبره. به قول مامانم مي گفت دختره مي ره توي توالت و مياد بيرون حالش كامل عوض مي شه!!!! حالا پيشرفت كردم و گلاب به روتون دستشويي نرفته هم حالم خود به خود خوب مي شه.
کتاب را خوانده ام و با حوادث آن اوج گرفته ام و به حضیض رفته ام.
سطر به سطر کتاب را از بر هستم. جای تمام جمله ها را به فراست می دانم.
اما باز هربار کتاب را از برگ دیگری می گشایم و دوباره می خوانم.
تفاوت این است. این بار می دانم تمام اینها قصه بود, تمام اینها قصه است. بار اول قصه آزرده ام کرد, و این بار حماقت واقعی پنداشتن قصه.
آنچه کتاب را خواندنی می کند, عشق من به تصور خودخواهانه ی خودم در نقش قهرمان افسانه ای کتاب است, که جایش همیشه در قصه خالی بود و همیشه در قصه محو سایه داشت, و نه داستانی که هرگز نبود.
و من عاشقانه این کتاب را می خوانم و باز دوباره می خوانم و جمله ها را لبخند می زنم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار