جمعه
مرداد ۳۰,۱۳۸۳
خوابم مياد. سرم درد مي كنه. از صبح تا حالا هيچ كار مفيدي نكردم. بايد برم سلموني ولي خانومه گذاشته و رفته مسافرت و پس فردا بر مي گرده. قيافه ام شده عين بچه خرس. كار تست ها به مشكل خورده. خونه مون كثيفه. جيمي گفته ملت بايد بيشتر كار كنند. از صبح تا حالا هر كي اومده اينجا تست كنه نتونسته به شبكه وصل شه. نمي دونم روتر چه مرگشه كه واسه ي من كار مي كنه و واسه ي بقيه جفتك مي اندازه. كوين مي گه سايت ها درست راه اندازي شده اند. ولي دستگاه هاي ما روشون كار نمي كنند. به جيمي مي گم بگذار خودم درستشون كنم, افتاده رو دنده ي لج (شايد هم راست مي گه) مي گه نه, تو بايد به كار خودت برسي. سايت ها رو بايد تيم ديگه اي راه بندازه.
همين الان هم كه مي خواستم برم بخوابم مارك اومده و مي خواد نصفه شبي تست كنه!!!!
سرم درد مي كنه...خوابم مياد...خانومه رفته...جيمي نگرانه...كوين كارش رو بلد نيست...مارك مي خواد تست كنه...خونه خود بخود جارو نمي شه...روتر خره...
بابا به چه زبوني بگم. ولم كنين ملت. بسيج شين مي خوام خودم رو درست كنم برم كلاب برقصم. بابا جمعه شبه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
پنجشنبه
مرداد ۲۹,۱۳۸۳
وقتي همه چيز مفهوم خودش رو از دست مي ده, اون روزي كه مي بيني به همه چيز و همه كس بي اعتقاد هستي, نه چيزي در تو شكي بر مي انگيزه و نه حسي در تو به وجود مياره, اون روزه كه بايد فكر كني شدي يه موجود عجيب, يه چيز بي سر و ته , كه توي هيچ قاموسي كلامي براش پيدا نمي شه.
اون روز بيخود مي گردي كه حسي رو در خودت پيدا كني. سعي مي كني و سعي مي كني و سعي مي كني...بيهوده.
بايد پذيرفت, زندگي جريان داره. مفاهيم و دليل موجود بودن رو بايد پيدا كرد. وقتي براي وجود داشتن ات دنبال دليل باشي, اونوقت خنده دار مي شي.
نه مي دوني از كجا اومدي, نه مي دوني كجا داري قدم مي زني و نه مي دوني كجا داري مي ري.
زندگي بي خانمان ها عجب عالمي داره. زندگي درويش ها عجب عالمي داره. بزني بر طبل بي عاري و بي خيالي و...بري...بري تا انتهاي دنيا و تا انتهاي همه چيز.
--------------------
امروز بعد از ظهر يك كمي دلم تنگ شده. شايد چون تنها موندم اينجا..سركار..و هيچ كس اين دور و بر نيست.
بعد از ظهرها كه زياد مي مونم سر كار, اوقات تنهايي خوبي دارم. مي شينم و فكر مي كنم, بي اين كه دغدغه اي باشه. نه زياد سرده نه زياد گرمه, نه كار خاصي..اگه هر كاري هم انجام بدم لطف كرده ام...و نه كسي يا همكاري كاري به كارم داره. يكي دوساعت تنهاييه...و هر هفته اي يك بار تجربه اش مي كنم.
تنهايي رو از وقتي يادم مياد خيلي دوست داشتم. و..سردر نميارم وقتي كسي مي گه از تنهايي مي ترسه يا ناراحت مي شه. شايد دليلش نوع زندگي كودكي و نوجواني ام بوده, معمولا توي خونه تنها بودم. مامان و بابام هر دو بيرون مي رفتند و مامان بزرگ و بابابزرگم طبقه ي اول بودند و من مي دويدم طبقه ي سوم خونه ي خودمون تنها, و درس مي خوندم يا هر كار ديگه اي كه مي خواستم. و هميشه موقع غروب كه مي شد ياد آدم ها و خاطره هاي مختلف مي افتادم يا اين كه همين طوري فقط بي بهانه دلم تنگ مي شد و مي رفتم توي فكر.
شايد دلتنگي هاي موقع تنهايي غروب هم يه عادته.
متاسفانه "زندگي چيزي هست...كه سر طاقچه ي عادت..از ياد من و تو برود..."
همه چيز هاي موجود رو نمي شه حس كرد. تمام حس ها رو نمي شه كلمه كرد. تمام كلمه ها رو نمي شه گفت.
اگه گفته نمي شه نه اين كه نيست, هست. ولي..يا حس نمي شه يا اگه حس مي شه كلمه نمي شه يا اگه كلمه مي شه نمي شه گفتش.
خيلي هنر كني, هست ها رو حس كني و به كلام نيومده ها رو بگي و ناگفته ها رو بشنوي.
و...
اين مي شه يه زندگي...بي سر و ته. تا آخرش مي ري و نگاه كه مي كني نمي فهمي چه كردي و به چه درد خودت و بقيه خوردي و..اصلا مگه قرار بوده به دردي بخوري...
و...كاش مي شد هيچ وقت نديد و نفهميد..يا مي شد ديد و توجيه كرد..اگه رسيدي به جايي كه ديدي و فهميدي و توجيه نكردي, يه كمي سخت مي شه. اونجا بايد فهميده ها و ديده هات رو تحمل كني. اونجا بايد خودت رو فراموش كني و بگي "آدم, آدم است."
دوستتون دارم, خوش بگذره , به اميد ديدار
چهارشنبه
مرداد ۲۸,۱۳۸۳
بله...بفرماييد. چكيده ي جلسه ي امروز تيم با آقا جيمي اين بود:
Business, Organisation and the company are all f..ing us. Especially business knows and is keeping on doing this bullShet.
و...
جيني خانوم, منشي ۲۰ ساله ي شركت امروز با لباسي اومده بود سر كار كه من باهاش مي رم كلاب. يه تاپ ركابي با يه شنل روش و يه شلوار تنگ. خيلي بامزه است و من راست راستي ازش خوشم مياد. فكر نكنم به چيزي غير از دوست پسرهاش و لباس و خوشگذروني فكر كنه.
و...
بچه ي آلن به دنيا اومد. يه پسر كوچولو.
و...
نصف تيم رفتن مرخصي. هانگ مهربان و عاقل از كوبا برگشته. از پريروز تا حالا داره به من و همه توصيه مي كنه كه مرخصي بعدي مون رو بريم كوبا. پيش به سوي كوبا...
و...
جيمي گفت بيشتر كار كنين.
بنابراين با اجازه از حضورتون مرخص مي شم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
دوشنبه
مرداد ۲۶,۱۳۸۳
ايران!!! مرد ايراني!!!! حقوق زن!!!! مساوات!!!
تف به روي چنين مردان و زناني, چنين كوته بين.
ننگ و نفرين به آن كه اين قانون بي قانون را آفريد اگر حتي خود خدا باشد.
لينك رو از
غربتستان كش رفتم.
======
وقتي
اولين صفحه ي كتاب آقاي ميرفطرس رو خوندم, خيلي فكر كردم. دنبال دليلي براي ردش مي گشتم. جامعه ي اعراب و عربستان به خصوص دقيقا با تعريف مي خوند. جامعه ي ايران ولي به نظرم يه جورايي فرق داشت.
حالا مي بينم كه نه..متاسفانه بايد پذيرفت. ايران كشور -به لفظ مودبانه- در حال توسعه و داراي تاريخ -به لفظ مودبانه- "وضعيت طبيعي" است:
گروهی از شرق شناسان، جوامعی مانند ايران را فاقد "وضعيت تاريخی" می دانند و معتقدند که جامعهء ايران نيز(مانند ساير جوامع شرقی) تنها دارای "وضعيت طبيعی" است. به عقيده آنان، تنها جوامع اروپائی(غربی) دارای "وضعيت تاريخی" می باشند.
منظور آنان از "وضعيت طبيعی" حرکت گياهی و دايره وار جوامع شرقی و مقصود از "وضعيت تاريخی" پويائی، تحول و تکامل اقتصادی-اجتماعی جوامع غربی است.
در يک نگاه سطحی به تاريخ اجتماعی ايران اين نظر -ظاهرآ- درست می نمايد، زيرا که تاريخ ايران -در کليّت ظاهری خود- تاريخ تداوم و تکرار مناسبات اقتصادی- اجتماعیِ واحدی است. تاريخی که بنظر می رسد در آن، جامعه وجود دارد اما زندگی اجتماعی، پويائی و تکامل اجتماعی وجود ندارد. تاريخی که ظاهرآ در يک "دور باطل" نهادهای اقتصادی و ساختارهای اجتماعی پيشين را تجديد و تکرار کرده است.
.....
كتاب جالبيه. الان قضاوت نكنيد. يه كم جلوتر برين. بعد...
========
و...
كنسرت شهرام شب پره خوب بود. خوش گذشت. جاي همگي دوستان خالي بود.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
دوشنبه
مرداد ۲۶,۱۳۸۳
از جالب ترین نکات کتاب بر باد رفته , عشق اسکارلت اوهارا به اشلی ویلکس بود.
اون حسی که اسکارلت به اشلی داشت به نظر من عشق نبود. اسکارلت عادت داشت هر مردی رو که اراده می کرد توی دستش داشته باشه و اشلی استثنا بود. اشلی تنها کسی بود که دست نیافتنی بود. اسکارلت هرگز اشلی رو دوست نداشت. فقط می خواست به دستش بیاره.
روزی که ملانی نبود و اسکارلت دید که اشلی به دست اومده تازه فهمید که رت باتلر رو دوست داشته...و این به نظر من جالبترین نکته ی داستان بود. اسکارلت فقط می خواست داشته باشه و اشلی رو نداشت.
تنها چیزی که باعث شد به این نتیجه برسم مدت ها فکر کردن به این موضوع بود که آخه چطور ممکنه آدم اشلی وارفته و معمولی رو به رت باتلر با اون شخصیت استثنایی و فوق العاده و متهورترجیح بده.
گرچه که به نظر من هم رت باتلر از شدت حسادت هیچ وقت متوجه انگیزه ی اسکارلت نشد و بزرگترین مشکل رت باتلر همین حسادتش بود. و..به شخصه اگر جای رت باتلر بودم بل واتلی رو به اسکارلت ترجیح می دادم. گرچه که اسکارلت اوهارا به طرز دوست داشتنی ای کودک و شجاع و ابله و باهوش بود. دراصل کاملا از روی غریزه عمل می کرد و معمولا هم به نتیجه می رسید.بل واتلی آگاه و پخته, و بسیار انسان و باشعوربود.
فکر می کنم دوست داشتن هر نفر دو مرحله داره. در مرحله ی اول آدم دوست داره که به دست بیاره. در مرحله ی دوم, بعد از این که مطمئن شدی که به دست آوردی, اونوقت می تونی با خیال راحت سرفرصت بشینی و فکر کنی که دوستش هم داری یا نه. شاید..شاید فقط و فقط آرزوی به دست آوردن داشتی و به دست آوردنش رو دوست داشتی و نه خود اون آدم رو.
دوستتون دارم , خوش بگذره, به امید دیدار