کت بالو

Archive for تیر, ۱۳۸۳

کج خلقی- مولانا

شنبه
تیر ۲۰,۱۳۸۳

نزدیک های صبح یه خواب مزخرف دیدم. به نظرم تمام روزم رو خراب کنه. هر وقت که خواب دل نا پذیر می بینم حداقل تا بعد از ظهرش خلقم سر جاش نیست.
انشالله که خیر باشه.
گرچه که خواب های من خیلی هم درست از آب در نمیان ولی اقلا خلقم رو تنگ می کنند. درست مثل اینه که مدتی رو توی اون جریان بوده باشی دیگه. وقتی خواب می بینی که نمی دونی داری خواب می بینی. فکر می کنی راست راستیه. حتی هر چقدر هم دیشبش خوش گذرونده باشی, آدم های دلپذیر دیده باشی, یا روزش خوش بگذرونی باز هم ته ته های ذهنت یه جورایی قاراشمیشه.
دیشب هم توی اورکات این دوستم رو دیدم.سلام آلوچه خانوم. باربد رو هزار بار بوسش کن.
——————-
و..
یه تفال به مولانا:

جرمی ندارم بيش از اين کز دل هوا دارم تو را
از زعفران روی من رو می‌بگردانی چرا

يا اين دل خون خواره را لطف و مراعاتی بکن
يا قوت صبرش بده در يفعل الله ما يشا

اين دو ره آمد در روش يا صبر يا شکر نعم
بی شمع روی تو نتان ديدن مر اين دو راه را

هر گه بگردانی تو رو آبی ندارد هيچ جو
کی ذره‌ها پيدا شود بی‌شعشعه شمس الضحی

بی باده تو کی فتد در مغز نغزان مستی يی
بی عصمت تو کی رود شيطان بلا حول و لا

نی قرص سازد قرصی يی مطبوخ هم مطبوخيی
تا درنيندازی کفی ز اهليله خود در دوا

امرت نغرد کی رود خورشيد در برج اسد
بی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسا

در مرگ هشياری نهی در خواب بيداری نهی
در سنگ سقايی نهی در برق ميرنده وفا

سيل سياه شب برد هر جا که عقلست و خرد
زان سيلشان کی واخرد جز مشتری هل اتی

ای جان جان جزو و کل وی حله بخش باغ و گل
وی کوفته هر سو دهل کای جان حيران الصلا

هر کس فريباند مرا تا عشر بستاند مرا
آن کم دهد فهم بيا گويد که پيش من بيا

زان سو که فهمت می‌رسد بايد که فهم آن سو رود
آن کت دهد طال بقا او را سزد طال بقا

هم او که دلتنگت کند سرسبز و گلرنگت کند
هم اوت آرد در دعا هم او دهد مزد دعا

هم ری و بی و نون را کردست مقرون با الف
در باد دم اندر دهن تا خوش بگويی ربنا

لبيک لبيک ای کرم سودای تست اندر سرم
ز آب تو چرخی می‌زنم مانند چرخ آسيا

هرگز نداند آسيا مقصود گردش‌های خود
کاستون قوت ماست او يا کسب و کار نانبا

آبيش گردان می‌کند او نيز چرخی می‌زند
حق آب را بسته کند او هم نمی‌جنبد ز جا

خامش که اين گفتار ما می‌پرد از اسرار ما
تا گويد او که گفت او هرگز بننمايد قفا

برای کسانی که مولانا دوست دارند.

جمعه
تیر ۱۹,۱۳۸۳

نيم ساعته دارم از خنده غش مي كنم. اون هم وسط يه عالمه كار.
آقا جيمي چهار پنج تا پروژه ي جديد تعريف كرده. دو تا هم كه از قبل داشتم. دارم خل مي شم. شبانه روز كار مي كنم ديگه.
از طرف ديگه توي يه سري كار اداري هم گير كرده ايم كه شب و روزمون رو گرفته, از گردش و تفريح هم كه نمي تونيم بگذريم.

منتها گاهي وقت ها كه مي رم گويا رو مي خونم نمي تونم به مدت نيم ساعت هيج كاري بكنم. يا از عصبانيت يا از شدت خنده. گاهي وقت ها هم مخلوط دو تاييش.
اين كه ديگه آخرش بود:
“برخورد با عروس هاي نيمه برهنه ي بي عفت!!!”
بخونيدش لطفا.
عجب بدبختي اي داريم ما…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

یک ماچرای ساده

پنجشنبه
تیر ۱۸,۱۳۸۳

در انتظار بودم
باز آمدی
از انتظار پرسیدی
پاسخ گفتم.
شنیدم:
اتهام, محکومیت, مجازات
رفتی, بی تکاپو
پر بهانه

در انتظارپرسش دوباره ای
ایستاده ام باز
بهانه ات کجاست؟

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

ملاقات “راه”

چهارشنبه
تیر ۱۷,۱۳۸۳

زن نشسته بود, روبروي مرد, نگاه مي كرد.
سيگاري آتش زد, جرعه اي شراب نوشيد, قلم و كاغذ را در آورد و نوشتن آغاز كرد.
براي آخرين – و نمي دانست چندمين- بار غرورش را شكسته بود و از مرد خواسته بود تا ملاقاتش كند. اين ولي مسلما, بار آخر بود.

مرد هيچ نمي گفت, كه اگر هم مي گفت دروغي بيش نبود. سكوت مرد صادقانه ترين لحظه هايش بود. زن اما او را عاشقانه مي پرستيد.

زن مي نوشت, مرد هر جا را نگاه مي كرد, گاهي هم زن را مي نگريست. پرسشي در نگاه مرد نبود. نگاه زيبايي داشت, تهي از هر چيز ديگر به غير از تمناي داشتن, و زن را داشت, پس نگاهش به زن تهي از هر چيزي بود, سرشار از زيبايي.

زن مي نوشت:

تو را ديدم, پرستيدم. آمدي, عاشقي سرودي, بهانه آوردي, بهانه ها را به من هم دادي. هر چه به من مي دادي مي گرفتم, بهانه ها را هم گرفتم. عاشقي ها را باور كردم, عاشق شدم, معشوق شدم, معشوق كه نه, عروسك بي اراده ي دستانت شدم.
گفتي, گوش شدم, بوييدي,‍عطر شدم, بوسيدي, لب شدم, خواستي, خواستني شدم,‍ نخواستي, هيچ شدم, پوچ پوچ پوچ.

آواي رفتن آغازيدي, باور نكردم, باز گوش دادم, آواي رفتن بود. التماس كردم, كر شدي, نوشتم, كور شدي, پاسخ خواستم, لال شدي. ندا يكي بود. رفتن.
راه شدم, نه بن بست, تنها راه با توبودن “راه” شدن بود وقتي “رفتن” آغاز كرده بودي.

هفته هاست كه من راهم, و تو مي روي. هر لحظه رفتن ات را زير قدم هاي تو ادامه داده ام. و تو در اين راه خوش مي روي, مي گريزي استوار.

حال, براي هر آنچه از دست داده ام مرثيه نمي سرايم به جز اعتقاد معصومانه ي كودكانه اي كه به عاشقي داشتم.
هر لحظه ي من مرثيه ي اعتقاد از دست رفته ي من است كه در پاي تمام عاشق هاي دروغين زندگانيم مي سرايم.

لحظه ي اوج گيري مرثيه لحظه ي پايان “راه” بودن من است, لحظه ي مردن راه, مردن اميد به آخرين تلالو ايمان به عاشقي.

راه كه شدم مي دانستم, براي راه گريزي نيست, بايد..بن بست را هم روزي به تلخي باور كنم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

پيش در آمد ۱۸ تير

سه شنبه
تیر ۱۶,۱۳۸۳

اين هم چند تا خبر:

دبير شوراي امنيت كشور: مردم متوجه شده‌اند كه حادثه ۱۸ تير در قد و قواره‌اي نيست كه براي آن مراسم بزرگداشت بگيرند، ايسنا. اينجا بخونيدش لطفا.

باز اين يكي بهتر گفته, انصافا سياستمدارانه تره. البته كاش اين جمله رو جور ديگه اي مي گفت كه براي درست فهميدنش نياز به خوندن كل متن نباشه.
سردار طلايي : نگران ۱۸ تير ماه ، نيستيم، ايرنا (!!!!!!!!) اينجا بخونيدش لطفا.

——————————————————-

هيچ وقت يادم نمي ره كه شنبه ي بعد از ۱۸ تير, گل آقا امتحان داشت. آخرين ترمش بود و ما هم دانشكده ي فني بوديم.
از بزرگراه كردستان مي انداختيم توي خيابون اميرآباد و بعد از جلوي خوابگاه و ساختمون برق مي اومديم پايين تا خيابون هاي غربي ۱۶ آذر كه يواشكي وارد محدوده ي طرح ترافيك شيم و توي كوچه ي ادوارد براون پارك كنيم.
بامزه اينه كه توي راه كلي با هم دعوامون شد. بعد كه اومديم توي خيابون اميرآباد ديديم كه روي آسفالت خيابون جاي لاستيك سوخته است. يه سري در وديوار ها شكسته پكسته اند و خلاصه حس كرديم كه يه چيزايي سرجاي خودشون نيستند. اينقدر جريان مشخص و تابلو بود كه تا برسيم جلوي در دانشگاه پايين يواش يواش حدس زديم كه چه اتفاقي بايد افتاده بوده باشه.
گل آقا رفت كه امتحان بده و من هم كه اون روزها تدريس خصوصي مي كردم شاگردهام رو كنسل كردم و گفتم صبر مي كنم دم در دانشگاه تا تو برگردي.
رفت و اومد, گفت امتحان كنسل شده و بچه ها خصوصا خوابگاهي ها حالشون خيلي بده. بعضي هاشون گريه مي كنند و خيلي خيلي بي قراري مي كنند. روحيه ي همه خيلي خرابه و امتحان ها برگزار نمي شن. هيچ كس رو توي دانشگاه راه نمي دن و….
بقيه اش رو يادم نيست. فقط يادمه كه گل آقا رو سوار كردم و با حال خيلي بد رفتيم روزنامه گرفتيم و از همكلاسي هاي گل آقا شرح جريان رو شنيديم. تا چند روز اوضاع آشفته بود. هر كسي رو باتوم مي زدن. با دانشجو ها بدرفتاري مي كردند.
گفتند كه به خاطر بازگرداندن امنيت اين كار رو مي كردند, اما هيچ وقت معلوم نشد امنيت رو كي يا كي ها به هم ريخته بودند و اين كه آيا براي بازگرداندن امنيت هيچ چاره ي ديگري نبود.

و بعد خبرهاي بالا..
حداقلش اين بود كه يك عده بي گناه اسيب ديدند, روحي يا جسمي. فرض كنيم معلوم نشد توسط چه كسي, يا به چه مجوزي. حتي فرض كنيم دولت هيچ دخالتي در اين فاجعه نداشته (دولت براي چي هست رو فقط خدا مي دونه), ولي اين موضوع يك فاجعه ي ملي بوده, و بزرگداشته بايد بشه نه به خاطر اين كه مسببش ايكس يا ايگرك بوده, بايد بزرگداشته بشه به اين دليل كه اصلا چنين چيزي اتفاق افتاده. نوعي پايمال شدن حقوق بشر در كشوري كه هزاران سال پيش مهد تمدن و اولين تدوين كننده ي حقوق بشر بوده.

اين مسئولين وقتي حرفي مي زنند انگار مي خوان حتما عليه خودشون كار كنند. اگه خودشون براي بزرگداشت جلو مي افتادند مي گفتيم خيلي پر رو اند ماشالله, ولي با اين واكنش ها مي شه گفت خيلي احمق و بي سياست اند ماشالله.

نظر شما چيه لطفا؟ من خيلي وقت ها در تجزيه و تحليل ها اشتباه مي كنم و دوست دارم كه تصحيح بشم. اگه فكر مي كنين درسته يا غلطه بگين لطفا. بي رو در واسي.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

كاملا بي ربط:
خواهر زاده ي ورساچي ۱۸ ساله شد و الان صاحب ورساچي است!!!
تبريك به آلگرا خانوم. اگه بتونه اين بيزنس رو خوب اداره كنه -با توجه به سن كمش- از ثروتمند ها و پر طرفدار هاي روزگار خواهد شد.

بهانه و دلیل

دوشنبه
تیر ۱۵,۱۳۸۳

بعضی ها بهانه رو دلیل قلمداد می کنند, بعضی ها دلیل رو بهانه قلمداد می کنند.
خیلی وقتها تفاوت و مرز بین این دو رو نمی فهمم…

—-
این هم یه شعر از فروغ:

من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
————-
آهنگ سیاوش قمیشی هم به پایین اون بالا اضافه شده. آهنگی که خیلی دوستش دارم: عسل بانو..
فقط حجمش زیاده:۶ مگابایت!!! فرصت نکردم تبدیلش کنم و حجمش رو کم کنم!!!

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

امروز

شنبه
تیر ۱۳,۱۳۸۳

نمی دانی چقدر دلم برایش تنگ شده است.
نمی دانی چقدر دلم برای خودم تنگ است.
دلم برای تمام لحظه های سال ها سال پیش تنگ است. اصلا دلم برای همه چیز تنگ شده است.
برای کار تا حد جنون, برای سال ها تنهایی دلم تنگ است.
دلم به اندازه ی یک دنیا برای چشم های تو که روزهاست در چشمهایم خیره ننگریسته است تنگ است.
امروز بدجور دلم هوای نگاه تو را کرده است, دروغ های رنگ و وارنگ, فریب ها و تمام احساس های عاشقانه ی پوسیده ات که به تلنگری فرومی ریخت..
امروز بدجور دلم هوای شنیدن صدایی را کرده که صد بار ترانه ی عاشقی سروده بود, تلخ, پرلذت, بی محتوا, طبل:پرصدا و تو خالی.
امروز دلم بدجور هوای دست های تو را کرده, دلم نوازش های بی دریغ تو را می خواهد, پر از دروغ, نیرنگ.
امروز دلم هوای همان خیانت های همیشگی ات را هم کرده است, می فهمیدم و زجر می کشیدم و دروغ می شنیدم و تلخ می شنیدم و باز می پرستیدمت.

وه که امروز چه دلتنگم, وه که امروز دلم چقدر هوای دلتنگی های تو را کرده, ..
وه که امروز چقدر با تمام بدی ها و خوبی ها هنوز دوستت دارم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

حقيقت

جمعه
تیر ۱۲,۱۳۸۳

مرزها را بايد شناخت.

تجاوز به مرزهاست,
كه ناگزير از دفاعت مي كند

مرزهايت را شناخته ام,
مرزهايم را مي شناسي,

حقيقت محتوم آشكار است…
حيرانم…
هراسي از بي حقيقتي نيست
حقيقت محتوم آشكار است…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

این بار…

پنجشنبه
تیر ۱۱,۱۳۸۳

هر بار با این تصور می رم پیشش که این بار دیگه حرف می زنم. شروع می کنم حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن..اونقدر که دیگه هیچ چیزی توی سینه ام نگفته نمونه.

هر بار وقتی می رسم فقط دستهاش رو می گیرم و نگاه می کنم, ساکت…یا گاهی که جمله ای می گم, بی معنا…بی روح…هجوم صد هزار کلمه و یک میلیون احساس می شه یه پرسش بی محتوا…

هر بار وقتی بر می گردم فکر می کنم نکنه اصلا از اول هم حرفی برای گفتن نداشته ام. نکنه این همه حس و این همه معنا پوچ است و تهی.

هر بار کمی که می گذره می بینم یه چیزی توی وجودم هست که من رو با تمام حس و روحم در خودش فشار می ده و مچاله می کنه…و دوباره بهانه جویی..این که این بار هر چی توی دلم هست رو می گم…

و باز می رسم و فقط دستهاش رو می گیرم و نگاه می کنم, ساکت…

این بار ولی…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امیددیدار

پیوست: این آقای عارف هم صدای قشنگی دارند ها. بفرمایید..اون آهنگ “بهترین بهانه ” که به پایین اون بالا اضافه شده از ایشونه.ببینم کسی می دونه این آهنگ مال چند صد سال پیشه؟

گم شده

سه شنبه
تیر ۹,۱۳۸۳

همه چيز گم شده است
همه چيز را از ياد برده ام
و ذهنم پر از خالي است

منطق استفراغ مي كنم
و بيهوده در كوچه هاي تاريك بي احساس آدم ها
به دنبال مفاهيم فراموش شده ي عاشقي مي گردم

و باز سعي مي كنم, سعي مي كنم, بي ثمر
تا احساس مرده را اثبات كنم

كوچه هاي باريك احساس,
و بن بست هاي تنگ عاشقي
تاريكند
من سرتا پاي تو را
پي آن چراغي كه دست هاي من از آن تهي شده
باز دوباره جستجو مي كنم

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

Archives