کت بالو

بایگانی برای فروردین, ۱۳۸۳

رنگارنگ ۹

یکشنبه
۹ فروردین ۱۳۸۳

۱) اوایل که رفته بودم سر کار, جایی که زندگی می کردیم با محل کارم خیلی فاصله داشت. با وسایط نقلیه ی عمومی حدود ۳ ساعت طول می کشید تا برسم. اما شانسی که آورده بودم این بود که کسی که خونه اش رو اجاره کرده بودیم همون طرف ها کار می کرد و بعد از ظهر ها می اومد دنبالم.
حدود دو هفته بعد از این که رفته بودم سر کار دیدم که همه ی تیم قراره که بعد از ساعت کاری برند بیرون غذا بخورند. من خیلی راحت نبودم به این دلیل که خیلی نمی فهمیدم چی می گند و کمی هم خجالتی بودم و توی جمع تیم هم جا نیفتاده بودم. همه هی بهم می گفتند بیا بریم و من هم می گفتم نه , نمی تونم چون که برای برگشتن کسی میاد دنبالم و اگه نتونم باهاش برگردم مسیر و راهم خیلی دور می شه. اصرارشون برام کمی عجیب بود. این موضوع گذشت.
حدود دو ماه بعد “هانگ” توی تیممون استخدام شد. دیگه زبانم بهتر شده بود, بیشتر در جریانات تیم بودم و بهتر می فهمیدم چی می گذره. دیدم همه می گند ساعت نهار رو بریم بیرون, به خاطر نفر جدیدی که به تیممون اضافه شده!! تازه فهمیدم دفعه ی قبل اصلا به خاطر من داشته اند می رفتند بیرون و من به شکل احمقانه ای بهشون گفته بودم نمی آم!! بعد هم بیچاره ها قرارها رو از اون روز تا به همین امروز از شام به نهار تغییر داده اند.
———————————
۲) روابط من و مارتین حسابی شیرین و حسنه شده. یه چیزی تو مایه های “برده دل و جان من, دلبر جانان من.. دلبر جانان من برده دل و جان من”!!!!
به علت مرخصی (مارتین جمعه با ایوانا رفت لاس وگاس), به مدت یه ماه من و مارتین همدیگه رو نخواهیم دید!! جمعه مارتین به من می گفت کتی , این جدایی برای من و تو خیلی خوبه!! من و تو بیشتر از این که گل آقا و ایوانا رو ببینیم همدیگه رو می دیدیم. این فرصت خوبیه که کمی همدیگه رو نبینیم, منتها قول بده که دلت برای من تنگ می شه!!! حالا من از الان تا یه ماه دیگه فرصت دارم به قولم عمل کنم و برای مارتین دلتنگ بشم!!! از شرکت اومدم بیرون دیدم موبایلم زنگ می زنه. دیدم مارتین است. سفارش کارهاش رو به من می کنه. دوباره دیدم موبایلم زنگ می زنه. بازم مارتین با یه پیغام ” ای بابا, من فکر کردم می ره روی پیغام گیر, چرا خودت برداشتی؟” گفتم شرمنده مارتین جان, فوروارده. گفت خوب می خواستم باهات خداحافظی کنم!!!
به نظرم مارتین هم خل شده.
————————————
۳) ادوارد این هفته صاحب یه کوچولو می شه به نام احتمالی “جیمز”. به نظرم ادوارد علاقه ی عجیبی به سنن و اسم های سنتی داره. یا حسابی به ملکه الیزابت عزیز و خاندان سلطنتی انگلستان وفاداره. اسم بچه ی اولی ویلیام است و این دومی داره می شه جیمز!!! بچه قرار بوده جمعه ی قبل به دنیا بیاد. تا همین جمعه هنوز به دنیا نیومده بود. داشتند می رفتند که باز هم تاریخ تحویل نوزاد رو ارزیابی مجدد کنند.
————————————
۴) تا این قسمت بالا برای کسانی بود که می خوان بیان کانادا, تجربه های سخت و بعد از اون خوب سرکار من رو بخونند و بدونن که اوایل سخته. واقعا سخته. اما رفته رفته درست می شه. صبر میخواد. اوایل آدم خیلی غصه می خوره. اما بعدش بهتر می شه. بهتر و بهتر. این قسمت پایین اما برای همه است. هر کسی که کسی رو خیلی دوست داره و گاهی ممکنه نتونه بگه چقدر, چقدر,چقدر و چطور, چطور, چطور دوست داره.بفرمایید:
گاهی وقت ها راست راستی آدم دوست داره بعضی هارو بغل کنه, فشار بده, بو کنه, هزار تا بوس کنه, دوباره بو کنه, باز فشار بده, بچلونه, اگه شد گاز بزنه و قورت بده, اونوقت اسمش و بگذاره بد جوری عاشق بودن!! واه…
می گم خدا رو شکر که من عاشق یه تیکه کیک نیستم. همه ی لباسم می شد پر از خامه!!
۵) دیروز موقع رانندگی راست راستی آرزو کردم گل آقا رو قورتش داده بودم. معمولا وقتی من رانندگی می کنم حرفی نمی زنه ها. اما امان از وقتی که بی حوصله یا خسته باشه. طبق معمول همه ی آقایون که کنار خانومشون می شینند می شه یه پا مربی تعلیم رانندگی. این جور موقع ها یه کم بد خلقی همه چی رو درست می کنه. گاهی وقتها چاره ی منحصر رفتار با آقایون فقط و فقط بدخلقیه. بگذریم که یه بار هم که آقا جیمی بغل دست من نشسته بود با نگرانی به من گفت: کتی اینجا سرعت مجاز ۴۰ است اما به نظرم تو داری ۷۰ تا می ری!!
چخه جیمی جون, کی اهمیت می ده؟

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

آليس

جمعه
۷ فروردین ۱۳۸۳

يه دختري اومده توي تيممون كه براي گروه ديتا كار مي كنه. از اولش اين طفلك اصلا اعتماد به نفس نداشت. من رو ياد خودم مي انداخت وقتي كارم رو اينجا شروع كرده بودم و برخوردهاي به ظاهر دوستانه اما در اصل كاملا خصمانه و چيزهايي كه اصلا انتظارشون رو نداشتم.

امروز بعد از حدود ۹ ماه كه كارش رو اينجا شروع كرده به خودش جرات داده بود و يه ايميل براي كل گروه ۲۴ نفره امون فرستاده بود كه روشي رو براي يه تست پيدا كرده و توضيح داده بود. پشت بندش هم مارك, يه پسر حدود ۲۷ يا ۲۸ ساله كه توي همون تيم ديتا كار مي كنه يه جواب براي كل تيم فرستاد كه آليس, اين روش همون اولي كه ما كارمون رو شروع كرديم (حدود ۳ سال قبل) كشف شده بوده!!! و طفلك آليس رو كلي سنگ روي يخ كرد.
دلم كلي براي آليس سوخت. طفلكي نه خوشگله, نه خوش هيكل,نه شيك پوش, نه اعتماد به نفس داره و نه انگليسي خوبي داره. اصليتش چيني است.
ياد اوايلي افتادم كه خودم اومده بودم سر كار. بدون اعتماد به نفس, بي پشتوانه, و اولين زني كه كارش رو توي اين تيم شروع كرده بود و همه به چشم يه غريبه نگاهش مي كردند. يه دختر ايراني ۲۸ ساله كه بچه تر هم نشون مي ده, توي يه تيم تكنيكال چكار مي كنه اصلا. به چه حقي اومده اينجا…
بعد از دو سه بار كه ازشون سوال كردم, بهم گفتند كه خودم بايد همه چيز رو ياد بگيرم. نمي دونستم كه ويروس كش اينها از روي شبكه آپديت مي شه و وقتي كامپيوترم ويروسي شد, توي جلسه جلوي همه , يك كسي كه خيلي اذيتم مي كرد بهم گفت كه كامپيوتر همه رو ويروسي كردم. و هيچ كس باهام حرف نمي زد. چون هيچ موضوع مشتركي نداشتيم. تا ۶ يا ۷ ماه شب كه برمي گشتم خونه مي زدم زيرگريه و تعطيلات مي اومدم سركار كه بيشتر ياد بگيرم و به كسي هم نمي گفتم.

حالا خدا رو شكر همه چيز خوبه. اعتماد به نفس ام رو به دست آورده ام. كارم خوبه و روم حساب مي كنند. تازه فهميدم از اول هم خيلي بهتر از اون چيزي بوده ام كه خودم فكر مي كردم. مارتين بهم كمك كرد.. و گل آقا راست راستي خيلي كمكم كرد. تمام مشكلات كامپيوتري ام و برنامه نويسي هاي گاه به گاه كه پيش مي اومد رو كنارم انجام مي داد.

حالا كه يادم مي افته مي بينم وضع من از آليس خيلي بهتر بود. تنها كسي توي تيم بودم كه فرانسه هم مي دونستم. ظاهر قابل قبولي داشتم و انگليسي بهتري هم داشتم. اعتماد به نفس بيشتري هم داشتم و آدم قوي تري بودم. خيلي قوي تر.

تازه بعد ها فهميدم كه خيلي ها بعد از مدتي كه من كارم رو شروع كردم فكر مي كردند من خيلي دارم پيشرفت مي كنم و اين درست نيست!! و فهميدم كه مارتين شديدا نگران وضع خودش در مقايسه با من بوده!!! همين طور الان خيلي ها مي ترسند كه كاري كه اونها در خارج از آزمايشگاه انجام مي دن, من بتونم ساده تر در آزمايشگاه انجام بدم و فلسفه ي وجودي اونها از بين بره. انگار من هم به اندازه ي بقيه وحشتناك بوده ام و خودم نمي دونستم. من از اونها مي ترسيدم و اونها از من!!!

به هر حال كه ۷ يا ۸ ماه اول خيلي سخت بودند. خيلي اذيت شدم تا حالا كه جا افتاده ام و كساني هستند كه هميشه وسط روز ميان پيش من و چند كلمه حرف مي زنند كه يه كم خوشحال بشند و برند. هنوز مثل ايران نتونسته ام روابط دوستانه پيدا كنم اما احساس مي كنم اون هم داره درست مي شه. احساس مي كنم دوستم دارند و من رو قبول كرده اند. نه كامل و اونقدر كه دلم مي خواد, اما با اول كار قابل مقايسه نيست. و من هم خيلي پرتوقع هستم.

اما ياد گرفتم كه نه اينجا, كه هر جاي دنيا اعتماد به نفس و كمي پررويي هست كه حرف اول رو مي زنه. همراه با چاشني دوست داشتن و اهميت دادن به آدم ها.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

دوستي/عاشقي

پنجشنبه
۶ فروردین ۱۳۸۳

فقط شادم. همين و همين. شاد, شاد, شاد. به اندازه ي امروز تا هزار سال ديگه انرژي دارم.
———-

دوستي از عاشقي بالاتره. به اين موضوع اعتقاد دارم. بي قيد و شرط مي شه عاشق بود. عاشق همه ي كائنات و همه ي دنيا و همه ي موجودات دنيا.
دوستي اما خاصه, عاشقي يكطرفه است و دوستي دو سو داره. عاشقي بي قيد و شرطه, دوستي اما شرايط مي خواد.
اگه كسي دوستت بود مي توني بهش بگي عاشقش هستي.. يا عاشقش نيستي . اگه كسي عاشقت بود ولي, هرگز نمي توني بگي دوستش هستي.. يا دوستش نيستي…

———-

اينقدر كارم توي اداره زياده كه فكر مي كنم اگه ۲۴*۷ هم كار كنم باز هم وقت كم بيارم. يكي بياد كمك.
مارتين خره همه اش بهم مي گه كتي نمي دونم اگه تو بري اين همه كار رو كي مي تونه به جاي تو انجام بده. اما آي خر كيف ام. عاشق اينم كه ولم كنند و بگذارند ۲۴ ساعت خدا كار كنم. اصلا خدا دنيا رو آفريد واسه كار كردن.

واقعا كه!!!!
———-
حسين عزيز. ازت ايميلي نگرفته ام. در ضمن خوب شد گفتي, هر چي نگاه مي كنم ايميل ام رو توي صفحه ام نمي بينم!!! به صفحه ام اضافه اش مي كنم دوباره. به نظرم بعد از تغيير دكوراسيون گل آقامون يادش رفته دوباره بذارتش اينجا.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

پيوست:
يه آهنگ خيلي خيلي شاد هم از فرشيد امين به اون بالا اضافه شده كه وصف حال شادي امشب منه!!!

مي دونم مي دونم نمي شه
مي دونم اون منو نمي خواد
.
.
به روم نميارم ولي.. دلم اونو خيلي مي خواد
نميدونم چي بهش بگم حرفي نمياد به لبام.

تو آينه با خودم مي گم شايد اونم فكر منه
شايد توي خيال اون, فرق مي كنم من با همه

روياي من روياي من هر شب اونو خواب مي بينم

وقتي نگاهم مي كنه يخ مي كنه حرف رو لبام…

طفلكي شاعر اين شعر…

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

آقونی !!!!!

چهارشنبه
۵ فروردین ۱۳۸۳

دختر عمه ی من یه دختر داره که الان ماشالله سال آخر دبیرستانه. این دختر خانم وقتی بچه بود و دو سه سالش بود از هر کسی که عصبانی می شد بهش می گفت “آقونی”!!!
معلوم نبود چرا عصبانی شده,مفهوم و تعریف دقیق آقونی معلوم نبود, معلوم هم نبود چرا اون شخص به داشتن این لقب مفتخر(!) شده. جدی بودن موضوع فقط زمانی معلوم شد که بابای من یه بار به این دختر کوچولو گفت” آقونی”, و این خانم کوچولو به اندازه ی یکی دو ساعت تمام گریه کردو بغل بابای من نرفت و تا شب هم حالش خوب خوب نشد.


حالا شده حکایت این کامنتی که آقای (شاید هم خانم, کسی چه می دونه) محترم به نام “حسین” برای نوشته ی پایین گذاشته اند.

اولا تعریف کسی که واجد شرایط جهت داشتن این صفت باشه چی هست؟ ثانیا کی می تونه بگه داشتن این صفت ارزش است یا ضد ارزش. ثالثا چطور من رو اینقدر خوب شناختند که بدونند مفتخر به داشتن این صفت یا بهتر بگم شغل یا خصیصه هستم. رابعا چنانچه من استنباط کردم (شاید اشتباه) اگر این صفت در نظر این آقا (یا خانم) محترم بسیار نکوهیده است چرا و طبق چه دلایلی من رو ملقب به داشتن اش کرده اند و چرا تا این اندازه از من ناراحت هستند, سوالاتی هست که احتمالا برای خیلی از بانوان محترم دیگه در شرایط مشابه من پیش اومده.

به هر صورت ما به راه بد نمی گیریم. از نظر اینجانب,اولا این صفت (یا شغل) تعریف مطلق نداره و بنا به شرایط زمانی و مکانی و طرز تفکر افراد,تعریفش فرق می کنه . ثانیا اصلا و ابدا شغل بدی نیست و از نظر من برای حفظ وبقای جامعه و حتی گاهی اوقات خانواده لازمه و من طبق تفکر و استاندارد خودم از این صفت به عنوان ناسزا استفاده نمی کنم. ثالثا بعد از تمام این مقدمه چینی ها و طبق تعاریف خودم از این شغل (مشابه پزشکی و آهنگری و گلدوزی و کارگردانی سینما)خودم رو در این دسته بندی نمی بینم. شاید این خواننده ی محترم هم مثل من فکر می کرده اند.
بنابراین آقای (یا خانم) حسین عزیز, خودتی!!
—-
از شوخی گذشته, حسین عزیز, ناراحت نیستم از این که چنین کامنتی برای من گذاشتی. سرحال بودم و کردمش بهانه ی بحث مختصری که مدت ها بود می خواستم در موردش صحبت کنم. قصد ناسزاگویی نداشتم. اصلا نمی شناسمت.ببخشید اگه به خاطر متن بالا ناراحت شدی. قصد ناراحت کردنت رو نداشتم.هر جا هستی شاد و خوش حال باشی.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

تولد بهار

چهارشنبه
۵ فروردین ۱۳۸۳

سرخاب خانوم گل, تولدت مبارک.

دوستت دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

بیمار سفارشی

دوشنبه
۳ فروردین ۱۳۸۳

همیشه از مامانم و از خیلی آدم های کادر بیمارستانها می شنیدم که همیشه هر چی بلاست سر مریض های سفارشی بیمارستان میاد….

گاهی وقت ها برای هر کسی بهترین شنونده و بهترین دوست هستیم, به غیر از اون کسی که برامون از همه مهم تره. از هولمون, از شدت ناراحتی و نگرانی, و از زور هیجان و اضطراب فقط می گیم و می گیم و می گیم, بی این که فکرمون درست کار کنه. یاد زمانی می افتم که مامانم می تونست برای همه ی آدم های دنیا سرم و آمپول بزنه, الا برای من و برادرم. و یاد مشاور روانشناس خودم می افتم که هیچ وقت نتونست برای دخترهای خودش مشاوری به خوبی اونچه که برای غریبه ها بود باشه.
و.. به یاد این می افتم که با این که مامانم عاشق من و برادرم بودو پرپر می زد که ما رو هر لحظه ببینه, اما متنفر بود از این که در اتاقش توی بیمارستان باز بشه و من یا برادرم در استانه ی در پیدا شیم در حالی که بیمار هستیم. دیدن ما شیرین بود, نه به قیمت بیماریمون.

———-
همیشه بیشترین اسیب رو از نزدیکترین کسانمون می بینیم, به دلیل این که خیلی دوستشون داریم, و این آسیب قشنگه, چون آسیب حاصل از عاشق بودن قشنگه, چون نشون می ده که چقدر طرفمون برامون مهم بوده که به دلیل کارش آسیب به این سختی خورده ایم. و گاهی کسی که خیلی دوستمون داره, بهمون آسیب می رسونه, چون خیلی دوستمون داره, چون هیچ جایی نزدیکتر از ما برای خالی کردن خودش نداره. و قشنگه که آدم بدونه اینقدر برای یه نفر خاصه که اون نفر خودش رو توی آدم خالی می کنه و به آدم آسیب می رسونه.

قشنگه که گاهی وقت ها ببینیم می تونیم کسی رو دوست داشته باشیم که نابخشودنی ترین کار ها رو در حق ما کرده. و هر چقدر هم که اون کوتاهی کرده, ما عاشق تر شده ایم و کامل تر. عاشقی آدم رو کامل می کنه.
عاشقی یعنی این که خوشحالی تو بشه خوشحالی معشوقت و چیزی خوشحالت نکنه مگر این که بدونی معشوق ات شاد شده. عشق ورزی وقتی کامله که مثل عشق ورزی خداوند باشه, یکسان برای گناهکارو بی گناه. که غیر از این عشق ورزی نیست, معامله است. عاشقی قید و شرط نداره, اگه خوشگل باشی عاشقتم, اگه پول داشته باشی, اگه خوب باشی, اگه چشمات آبی باشه, اگه درس بخونی, اگه دکترباشی….
می تونی بگی اگه دکتر باشی می خوامت, اگه درس بخونی می خوامت, اگه خوشگل باشی می خوامت, … اما عاشقی ورای خواستنه. عاشقی همه ی دنیا رو شامل می شه اگه راست راستی عاشقی باشه. عاشقی ورای ارتباط دو نفره است. عاشقی قید و شرط نداره و همه ی آدم ها و موجودات و زنده و بیجان رو شامل می شه.
عاشق که باشی بی قید و شرط, به کمال رسیدی. فنا نداری و ابدی زندگی می کنی… و بزرگترین خوبی آدم های بد اینه که به تو فرصت می دن بی قید و شرط عاشق باشی.
خسته می شی… خسته.. خسته..اما یک خستگی قشنگ..به کسانی که از خوشبختی دور هستند, یه دریچه ی کوچک از خوشبختی رو میدی که کسی به غیر از تو نمی ده.
هر کسی, هر یه نفری, به سبک خودش عاشق می شه و سهم خودش رو از عاشقی به دیگران می ده. و همه ی آدم ها به عشق ما نیاز دارند. هر چی بدتر باشند بیشتر نیاز دارند. آدم خوب که به چیزی نیاز نداره. می تونی بی نگرانی رهاش کنی و بری, می تونی هر چیزی بهش بگی, هر طوری باهاش حرف بزنی, بهش عشق بدی یا ندی. با آدم خوب و کامل مشکلی نداری. خودشه و مسئولیت های خودش, و تمام تقصیرات تو رو هم می بخشه و گردن می گیره. با آدم تکامل نیافته اما باید عشق ورزید و محبت کرد, تا انتهای دنیا.. تا زمانی که اشباع بشه و شاد بشه و تکامل پیدا کنه.
آدم ها خوب و بد نیستند. احتیاجاتشون رو از جاهای نادرست تامین می کنند. اگه بتونی از محل درستش احتیاجاتشون رو بر آورده کنی, اونوقته که دنیا قشنگتر می شه و همه توانایی عاشق شدن پیدا می کنند.
دنیا هست و لحظه به لحظه وجود عاشق ها قشنگترش می کنه. وجود تو, وجود کسانی که دوستشون داری دنیا رو قشنگ و قشنگ تر می کنه, ..
و زمانی که خوبی به بدی پیروز می شه, لحظه ی تکامل نهایی دنیاست.

غم چرا عزیزترین عزیز دنیا, وقتی می تونی با لبخندت, با عاشقی هات,برای تمام آدم های خوب وبد, دنیا رو از اونچه که هست خیلی خیلی دلپذیر تر کنی.

کاش هیچ بیماری در دنیا سفارشی نبود.. ما حتی از انجام کاری به سادگی سرم زدن هم برای بیمارهای سفارشی مون عاجزیم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

پیوست: اینقدر برام ایمیل های دلنگران می رسه که گاهی وقتها خودم نگران می شم و به خودم شک می کنم. ببینین, توضیح می دم که نگران نشین. نوشته ی بالا نه در مورد من هست و نه در مورد گل آقا. نوشتم فقط چون فکر کردم خیلی وقت ها برای خیلی هامون همین مشکلات پیش میاد. همه مون بسیار شاد وخرم هستیم. من از سرکار اومدم. دلایل کافی و انرژی لازم برای نوشتن رو پیداکردم. گل اقامون هم داره مقش (!!) گیتار می کنه. عید هم خیلی خوش گذشته. مامانم اینها هم همه سالم و سرحال هستند و دارن می رن یه مسافرت یه هفته ای. مامان بزرگ و بابا بزرگم رو هم خدا حفظ کنه, بسیار سرحال هستند. دوستانی هم دارم که از برگ گل لطیف ترو دوست داشتنی تر هستند. دوستم دارند و خیلی دوستشون دارم. شما ها رو هم خیلی دوست دارم.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

شنبه
۱ فروردین ۱۳۸۳

اگر عیدی هست, از ایران ماست و از ایرانی بودن ما و ملیت ما. پس پاینده باد خاک ایران ما.
ای ایران, ای مرز پرگهر

و یکی از قشنگترین کلیپ های عید که دیدم با یه گرافیک رقص اصیل ایرانی. مرسی بهارخانم گل.
——————————

به امید روزی که ایران زیر قدم های بیگانه نباشه, ایرانی باشیم, و تمام میراث های بی نظیرمون رو شایسته پاس بداریم و در همه جای دنیا افتخار کنیم که ایرانی هستیم و میراث دار یکی از کهن ترین فرهنگ های کره ی خاک.

به امید آزادی نژاد پاک آریا و به امید آبادی سرزمین پاک آریایی ها.

عید زیباست, نوروز زیباست, از ایرانی عید و نوروز رو هنوز نتونسته اند بگیرند. از گزند بیگانه و دشمن مصونش می داریم و به فرزندان نسل آتی ایران تحویلش خواهیم داد.

زیباترین مبدا سال, مبدا سال پارسی است که نیاکان ما جاودانه به ما هدیه داده اند.

می خونیم یک صدا, و می رقصیم تا توان داریم, و عشق می ورزیم و پاک می مونیم, و این چنین به نبرد غم و دلمردگی و نفرت و پلشتی می ریم.

روح تمام پارسی های پاک که در سالهای گذشته از بین مارفتند شاد و تازه و قرین آرامش باد. روح پاک همه ی اونها بین ما حضور داشت و عید رو رنگ خاطره می زد.

سال نوی همگی مبارک. قشنگترین لحظه ها رو داشته باشید, و قشنگترین لحظه ها رو برای همگان بیافرینید.

نوروز ۱۳۸۳ خورشیدی به تمام ایرانی ها مبارکباد.
و جاوید باد ایران و ایرانی.

دوستتون دارم, خوش بگذره, خداحافظ.

پیوست: گفته بودم می رم مرخصی, یه سر زدم. برای عید که باید بزرگ داشته بشه, برای تمام میراث های پر ارزشمون. باید می نوشتم. حتی شده چند خط.اگه اجازه بدین دوباره برگردم سر مرخصی ام.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it