درست مثل اينه كه همين ديروز از اينجا رفته باشم.
به نظرم قدرت فراموش كردن و انطباق پذيري من فوق العاده است. كاملا احساس مي كنم همين ديروز اينجا رو ترك كرده ام. نه چيزي برام عجيبه و نه مشكلي حس مي كنم. انگار هيچ وقت از اينجا بيرون نرفته بوده ام.
تنها تفاوتي كه تا حالا ديده ام اينه كه يه خيابون ورود ممنوع شده يكطرفه و يه خيابون يكطرفه شده ورود ممنوع.
ديگه اصلا احساس نمي كنم كه همين دو روز قبل جاي ديگه اي بوده ام. مطمئن هستم وقتي هم برگردم سر خونه و زندگيم حس خواهم كرد از بدو تولد همونجا بوده ام!!!!
اين عدم حس دلتنگي در من و اين قدرت فراموش كردن سريع هر چيز و قدرت انطباق بسيار سريع با همه ي شرايط براي خودم حسابي تعجب آوره.
فقط اين آشنايي بسيار عميق با همه چيز و همه جا يه حس عالي به آدم مي ده… و اين كه همه به زبون آدميزاد حرف مي زنند واقعا خوبه. چي مي شد اگه فارسي مي شد زبان بين المللي.
—-
پرسشي در يك سوي دنيا شكل مي گيره و آدم براي پيدا كردن يه پاسخ به سوي ديگر دنيا سفر ميكنه.
زندگي بسيار زيباست..هر جا و در هر شرايطي, زندگي بسيار زيباست.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
حالتم دقيقا اينطوريه:
خوب ديگه, جيش بوس لالا تا فردا صبح كه گنجيشكا آواز بخونند و كت بالو خانوم رو از خواب بيدار كنند.
لوس بودن هم خيلي مي چسبه ها. هر چي هم كه لوس باشي باز مي توني لوس تر بشي.
——
ولله جريان ايميل ويروسي نمي دونم چيه. بايد احتمالا يه چكي چيزي بكنم. گل آقا زحمتش رو مي كشه. و پسورد رو هم بايد عوض كنم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
فروغ می گوید:
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
و باز می گوید:
می آیم, می آیم, می آیم
با گیسویم: ادامه ی بوهای زیر خاک
با چشم هایم: تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم, می آیم, می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من درآستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا,
در آستانه ی پرعشق ایستاده, سلامی دوباره خواهم داد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
به به… عجب تصادف فرخنده و مبارکی.
به مبارکی و میمنت, هویت این دوست گرامی که ما مدتهای مدید است از مرورنوشته هایشان لذت وافر می بریم, کشف شد. یک مکالمه ی تلفنی و چند فوتوقراف ردو بدل شده بین اینجانبان,کت بالو خانوم و گل آقای عزیز با پیرتاک گرامی, هر گونه شک و تردیدی را به طور کامل برطرف کرد.
در همین جا به آن اوستاد عالیقدر نمایندگی انحصاری و تام الاختیار جهت به تحریر در آوردن تمامی خاطرات اونیورسیته , اعم از آبرومندانه و غیر آبرومندانه اعطا می گردد.
——————————————-
سوزن گرامافون ذهنم
روی صفحه ی ملاج گیر کرده است و
مکرر
نام شما را در فضای مغزم پخش می کند و
دنبال کردن موسیقی زندگی را
غیرممکن ساخته است.
نگاه یک جفت چشم
لازم است تا
سوزن را آزاد سازد و
بقیه ی داستان زندگی را بنوازد.
وگرنه دوستان عزیز
متاسفانه ناچار خواهيم شد
الکتریسیته ی جاری در گرامافون را قطع کرده و
از دنبال کردن کل موسیقی
چشم پوشی نماییم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
گاهي وقت ها زمان هايي كه آدم خيلي خيلي خسته است, جسمي يا روحي (كه به نظرم جفتشون روي هم ديگه اثر ميگذارند), هر اتفاق كوچيكي بزرگتر به نظر مياد. مثل اتفاقات بامزه ي ديروز.
ديشب دو تا خواب جالب ديدم. اول خواب ديدم براي خاله ي همسايه مون كه فوت كرده, خواهرش -كه امريكا زندگي مي كنه- داره آش نذري مي ده و دنبال همه ميگرده . بعد دختر دايي مامانم -كه با خانواده اش قم زندگي مي كنند- داره روي پشت بوم خونه ها و همه جا دنبال برادر كوچكش -كه در عالم واقعيت وجود نداره- مي گرده و دنبال همين خانومي كه آش نذري مي ده. حالا براي چي, يادم نيست. من همه اش مي ترسيدم كه دست برادره بشكنه -باز هم نمي دونم چرا- و راست راستي دست برادره بعد از مدتي شكست. خواهرش سعي مي كرد جا بندازدش اما من مي دونستم كه داره بدترش مي كنه. و از شدت نگراني از خواب پريدم.
دومي اش اين بود كه خواب ديدم از شركت سازنده ي ماشينمون بهمون تلفن زدند و پيرو همون تصادفي كه كرده بوديم بهمون گفتند كه توي يه قرعه كشي برنده ي ۵ ميليون دلار شده ايم.
راستش فكر مي كنم يه جورايي خواب دوم ام تعبير شد. يه تلفن پيرو اون تصادف بهم شد, با مضموني كاملا متفاوت با اين بالايي, اما فكر مي كنم به اندازه اي براي من هشدار بود كه از پنج ميليون دلار هم بيشتر ارزش داشت. زندگي خيلي ارزش داره. انسان بودن خيلي ارزش داره. و درستي خيلي ارزش داره. خود اتفاق چيزي نبود اما خدا رو شكر كه اين اتفاق افتاد.
——
مريم عزيز, اگه ممكنه بهم ايميل بزن: katbalou۲۱@yahoo.com
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
۱) بفرمایید: نتیجه ی روانشناسی رنگ بنده, به فرمایش سایت هوای تازه:
هر چيزي را كه موجب تحريك او شود به آساني و با سرعت ميپذيرد . ذهن او سرگرم چيزهائي است كه بسيار هيجانانگيز هستند ( محركهاي عاطفي يا ساير محركها ) . آرزو دارد كه ديگران وي را به عنوان يك شخصيت هيجان آور و جالب به شمار آورند كه روي هم رفته از نفوذي جذاب و موثر در ديگران برخوردار است . براي اجتناب از به خطر فرصتهاي كاميابي يا كاهش اعتماد ديگران به او ، روشهاي زيركانهاي را به كار ميبرد .
به آساني تحت تاثير محيط پيرامون خويش قرار ميگيرد و به راحتي از عواطف ديگران متاثر ميشود . خواستار ايجاد روابط سازگار و يافتن حرفه و شغلي است كه اين روابط را گسترش دهد .
احساس ميكند كه در مورد مشكلات و دشواريهاي موجود كار چنداني از دست او برنميآيد و لذا ناگزير است كه به بهترين طرز از شرايط موجود استفاده نمايد . توانائي لذت بردن از فعاليت جنسي را دارد .
بدکی هم نبود. حالا دیگه روان من شناخته شد. به سلامتی.
۲) امروز همه عجیب غریب بودند. شاید از اثرات سیزدهمین روز ساله. شاید هم ماده ای چیزی در هوای تورنتو پخش و پلا بوده. دو تا ایمیل با یه سری اطلاعات عجیب که اصلا ربطی به من نداشتند به دستم رسید. یه ایمیل از کسی که اصلا انتظارش رو نداشتم به دستم رسید. للوید که اصلا خوشش نمیاد من تست هاش رو توی آزمایشگاه شبیه سازی کنم تا دید من توی آزمایشگاه هستم بدو بدو اومد پیشم, با آهنگی که داشت از کامپیوتر پخش می شد یه کم رقصید!! و بعد یه مورد تست ناب رو برام یه ساعت توضیح داد و ازم خواست که برای شبیه سازی اون توی آزمایشگاه کار کنم. بعد هم گفت دو سه تا از تست های توی آزمایشگاه در محیط عادی اصلا قابل انجام نیست. (عجب!!).داشتم با آقا جیمی حرف می زدم که دیوید ( یکی ازمدیر پروژه ها و همون که تقویم لختی پختی داره) از پشت آقا جیمی شروع کرد برام شکلک در آوردن!!آقا جیمی که دید من شش دانگ حواسم به پشت سرشه و نه به خودش برگشت و دیوید رو در حال شکلک عجیب و غریب دید!! یه همکار ایرونی ام از یه شرکت دیگه اومد شرکت ما و بعد از این که کارش رو انجام داد اومد بالای سر من که فقط به من بگه که فکر می کنه زیادی لاغر هستم و باید سعی کنم چاق بشم!! پولیور اون یکی همکارم که شور رفته بود به لطف راهنمایی های دوستان وبلاگی درست شد (این اصلا عجیب نبود. فقط جای تشکر داشت).به یکی از دوستان زنگ زدم که ازش چیزی بپرسم. تمام جوابهای من رو نصف فارسی و نصف عربی داد!!! بعد هم رفتم پایین توی شرکتمون دیدم سالن ورزش شرکت کلاس رقص شکم (همون رقص عربی) گذاشته!!! و هنری برای اولین بار در تاریخ همکاریش با گروه ما یه پروژه رو سر موعد آماده کرده.و جالب تر از همه این که گل آقای ما برای اولین بار در تمام عمرش امتحان یه درس عمومی اش رو به خوبی درس های اختصاصی اش داده.
این همه اتفاقات بامزه ی فسقلی برای همه ی هفته ی آدم کافیه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
ایران من به سر دریا دارد و در دل کویر. ایران من سبز و سرخ و سفید است و منزلگه بیگانه. ایران من به دل جواهر و گنج دارد. ایران من در رگهایش خون نه سرخ که سیاه جاری است. خون ایران من از خون تمامی سرزمین های کره ی خاک رنگین تر است. زین روست که درد مند است و اسیر.
مردم من چه ساده می خندند, مردم من چه بهانه های کوچکی برای شادی می جویند.مردم من چه مظلومند. مردم من از آسودگی چه تصور دست نیافتنی ای دارند. مردم من چه مظلومانه ستمگرندو چه دردمندانه ستمکش.
روايتي هست كه راست يا دروغ ميگه وقتي خداوند انسان رو آفريد به ابليس گفت در مقابل انسان سجده كنه و ابليس كه عاشق خداوند بود گفت كه در برابر هيچ كس و هيچ چيز به غير از خداوند سجده نمي كنه.. و چنين بود كه ابليس از درگاه خداوند رانده شد و تا ابديت به دنبال اين خواهد بود كه رقيبش انسان رو فريب بده و از خداوند دور كنه .
حالا حرف من اينه: اگه به اندازه اي كه ابليس به خداوند عاشق بود, در زندگي عاشق كسي شدي, يادت باشه كه بايد از ابليس هم ناقلا تر باشي كه از درگاه معشوق رونده نشي. اگه بيش از ابليس ناقلا نيستي, هيچ وقت دنبال عاشقي و كار دل نرو, يا را ندگي رو ابليس وار بپذير و تا ابديت با رقبا و دور از معشوق سركن.
گاهي وقت ها راست راستي دلم واسه ي ابليس بيچاره مي سوزه. از هر موجود ديگه اي خرتر و قابل ترحم تره.
يه جمعيت حمايت از ابليس يا يه پتيشن متيشن اي شايد راه انداختم.
هاله جون بيا كمك.
منتها نمي تونم تصميم بگيرم خداوند از ابليس ناقلاتره يا خرتره يا مي خواد عاشقي ابليس رو آزمايش كنه يا اصلا عاشقي واسه اش مهم نيست يا ابليس دلش رو زده يا خودش هم نمي دونه چكار مي خواد بكنه.
حالا تو رو به اون خدايي كه مي پرستين نياين بشين وكيل مدافع خداوند. خدا به اندازه ي خودش از عهده ي دفاع از حق خودش بر مياد. من خودم مي دونم و خداوند محترم و ابليس خل و چل, در روز قيامت و دوزخ داغ جز جزي و بهشت با حور و غلمان هاي تر گل و ورگل.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
۱) هر قانون را تبصره اي ست
تو برهر قانون كتاب زندگي ام
تبصره اي يگانه نگاشته اي
—————————-
۲) صبح با بابابزرگم حرف زدم. مي گه هر شب خوابت رو مي بينم. بهش گفتم ديشب چي خواب ديدي؟ گفت خواب ديدم اومدي دارم هي مي بوسمت و مي گم تو اونجا غريبي. بگذار ببوسمت چون اونجا توي غربت كسي نيست كه ببوسدت. و تو گفتي چرا, گل آقا هست. گل آقا كه هست ديگه غريب نيستم.
و راست راستي گل آقا بهترين همراه و يك دوست خيلي خوبه. اگه نبود خيلي چيزها كه امروز دارم رو هيچ وقت به دست نمي آوردم.
و راست راستي توي غربت خيلي ها هستند كه آدم رو ببوسند. اما با محبت و احساس يه پدر بزرگ, هيچ كس پيدا نمي شه كه آدم رو ببوسه. از هر چيزي مي شه دوباره به دست آورد. حتي فرزند و همسر. اما از پدر و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگ ديگه نمي شه يكي ديگه پيدا كرد. خصوصا پدر و مادر كه در دنيا براي هر كس فقط يه دونه ازشون وجود داره.
——————————
۳) قرار بود آموزش داشته باشيم. عزا گرفته بودم. چون خيلي كار دارم و اگه مي خواستم تا ظهر هم سر كلاس باشم حتما بايد شب رو سر كار مي خوابيدم. همين الانش هم تا ۹ و ۱۰ شب بايد بمونم سر كار. خدا رو صد هزار بار شكر, آموزش امروز كنسل شد.
——————————
۴) روز يكشنبه سر چهارراه چراغ سبز شد و اومديم راه بيفتيم كه يهو دلنگ, يه ماشين خرس گنده كوبيد به ماشينمون. با سرعت ۸۰ تا چراغ رد كرده بود. خدا رو يك ميليون بار شكر, اگه يه كم وسط تر چهار راه بوديم معلوم نبود گل آقا چه بلايي سرش ميومد. خدا رو شكر هيچ كس صدمه نديد. اما اتفاقات بعدش خيلي خيلي بامزه است. از ماشين, يه آقاي ۸۰ ساله (بعدا فهميديم ۷۲ سالشه) پياده شد. حسابي هول كرده بود. خانومش هم بعدا پياده شد. خدا من رو ببخشه اما لحظه اي كه ديدمش ياد مادر مرحوم فولادزره افتادم!! اون هي مي خواست به ما بگه كه چراغ سبز بوده!! جالب اينه كه همه ي ملت اونجا شاهد بودند و آقاهه هم هي مي گفت كه زن, چراغ قرمز بود. خلاصه بيمه ي آقاهه رو گرفتيم اما هي قول گرفت كه به بيمه و به پليس خبر نديم. ما هم كه تمام نگراني مون اين بود كه آقاهه پس نيفته هي بهش مي گفتيم بابا آروم باش. تصادف در همه جاي دنيا و در زندگي هر كسي پيش مياد. اصلا مهم نيست. جونت سلامت. ما هم دشمني با تونداريم كه به بيمه خبر بديم. همين خسارت رو بده كافيه. بعد خانومه گفت ما به شما هيچ برگه اي نمي ديم. برگه ي بيمه رو هم بهتون نمي ديم. ما هم گفتيم پس ببخشيد با اين حساب ما مجبوريم به پليس خبر بديم. آقاهه هم به زنش گفت: shut up, then Police will give me a ticket.
خلاصه كه بعد از اين كه مطمئن شديم آقا هه خدايي نكرده سكته نمي كنه رفتيم كه به عيد ديدني مون برسيم.
بعدش روز بعد گل آقا به آقاهه گفت كه مي خواد بره نمايندگي كه ببينه چقدر خرج ماشين مي شه. آقاهه گفت كه خير تو بايد بياي پيش تعميركار من. و گل آقا هم گفت كه نه, من مي خوام برم پيش تعمير كار خودم. يه دوساعت بعدش من به گل آقا زنگ زدم و ديدم گل آقا توي دفتر پليسه!!!! نگو آقا هه رفته به پليس گزارش داده كه تصادف كرده!!! ديگه از خنده منفجر شده بودم. مردم ديوانه اند به خدا. اونوقت تازه وقتي گل آقا رفته اداره ي پليس آقاهه به گل آقا گفته “تو چرا اين كار رو كردي؟”. گل آقا هم گفته من كه كاري نكردم تو اومدي به پليس گزارش دادي كه تصادف كرده اي!!! بعد با پليس اومده اند ماشين رو نگاه كرده اند, آقاهه به پليس و به گل آقا گفته “اما ماشين تو كه آبي پررنگ بود”. (ماشين همونموقع هم آبي پررنگ بوده). پليس نگاه كرده و گفته خوب الان چه رنگيه مگه؟ آقاهه گفته نه رنگ ماشين فرق كرده!! (جل الخالق). پليس به آقاهه گفته اما شماره ي ماشين همونه كه تو به ما گزارش دادي. آقاهه گفته خوب شماره ي ماشين رو مي شه عوض كرد!!! (به خاطر خط برداشتن سپر ماشين گل آقا رفته شماره ماشين رو عوض كرده لابد.) پليس هم به آقاهه گفته ببين به نظرم موقعشه كه تو بري خونه تون. بقيه ي كارها رو ما انجام ميديم.
هيچي ديگه. از اون موقع تا حالا هر وقت به اين جريان فكر مي كنم نمي دونم بخندم. دلم براي آقاهه بسوزه. يا چي. آخه آدم ها تا ۷۰ سالگي زندگي مي كنند كه يه چيزي ياد بگيرند. ديگه ۳۰۰ دلار يا ۵۰۰ دلار يا ۱۰۰۰ دلار كه اينقدر ناراحت شدن و دستپاچگي نداره. بابا آقا سرت سلامت. برو اصلا فداي سرت.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
چه ساده عاشقي هايم را,
و غرورم را
چنين نا باورانه
به سلاخ خانه ي كلمات نخوت بارت آورده ام.
بي حس تر از تمامي لحظاتم
بي قراري و تشويش ذهن آشفته ام را
لاي لايي مي خوانم
از هزاران هزار رقم و
صدها علائم و حروف اختصار
كه از عاشقي هاي تو بسيار لطيف تر و
از شعرهايت
بسيار صادقانه تر و
از گفته هايت
بسيار استوارترند.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار