دوشنبه
بهمن ۱۳,۱۳۸۲
چیه که داره من رو می کشونه, ثانیه به ثانیه با منه. لحظه ای جدا نمی شه. شب ها که از خواب بیدار می شم باز هم هست. روزها هر جایی که هستم دنبالمه.
تو که نیستی, پس این که با منه چیه؟ یه یاد؟ یه خاطره؟ یه فکر؟
فرق عاشقی با فکر و یاد می دونی چیه اصلا؟ عاشقی نوعی از فکر و یاده که یه جورایی درد میاره. آتیش می زنه.
دوباره و دوباره توی هر ثانیه, توی هر لحظه, توی هر برگ خاطره, توی هر نگاه, توی هر صدا,هر کلام, هر شعر,هر کتاب, همه جا همیشه هستی. هزار جا فرار کرده ام,و پیش هزار نفر,همه جا اما می بینمت.پیش هر کسی هم که نشسته باشم باز هم تو رو می بینم.راست راستی برام تکی. توی وجودم رفته ای انگار.می دونی که نباید اونجا باشی. از اشتباهاتته. جای درستی رو انتخاب نکرده ای.حالا دیگه اگه بخوام خلاص شم باید اول از خودم خلاص بشم.اون هم که دلم نمیاد. آخه تو هم همونجایی. خلاصی از خودم یعنی خلاصی از تو, و کفره. خودم که, راستش روبخوای , خودی نمونده. می گم دیگه, خیلی پیچیده است. عقل من نمی رسه.اصلا عقل هیچ کس نمی رسه. باید یه روزی خودت عاشق شی تا بفهمی.اگه یه روزی روزگاری به کسی فکر کردی و یه جورایی دردت گرفت و از درده هم خیلی خوشت اومد, خیلی گناه داری,اونروز باید بدونی که عاشق شدی .خدا اونروز رو نیاره واسه تو , دلبرکم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
یکشنبه
بهمن ۱۲,۱۳۸۲
یه آقای پاکستانی به نام "قیصر" همکار منه که حدود 45 سالشه و خیلی آدم خوبیه. همیشه وقتی من رو می بینه یا میاد سر میزم یا من رو می بره سر میز خودش و حدود 45 دقیقه تا یک ساعت در مورد پاکستان و ایران و پرویز مشرف و خامنه ای و وضعیت منطقه و آب و هوای فلوریدا و خلبانی و آبگوشت و ادویه های غذا حرف می زنیم. ده تا عکس هم از دختر 16 ماهه اش داره که هر دفعه که می رم سر میزش همون ها رو دوباره برای من ایمیل می کندشون!!!
بامزه وقتیه که یکی دیگه از همکار ها بهمون می رسه یا مثلا نهار رو داریم با همدیگه و با یکی یا چند تا از همکار ها می خوریم. شروع می کنه دقیقا این مونولوگ رو بدون کوچکترین تغییری بازگو کردن:
کتی و من همسایه هستیم. هه هه هه هه.. منظورم اینه که کشورهامون همسایه ی همدیگه هستند. کتی ایرانیه و من پاکستانی. مرز خیلی وسیعی هم با هم داریم(!!!). زن های ایرانی خیلی خوشگل هستند. خیلی هاشون هم زن مردهای پاکستانی هستند.
و همیشه من رو یاد این جمله ی مشقاسم می اندازه که می گفت: غیاث آبادی ها خیلی مردانگی دارند. زن های قم و اراک و گاهی هم زنهای تهران می میرند که بشن زن مردهای غیاث آباد...
و دقیقا به اینجای حرفش که می رسه از من تایید می خواد.
?.Kathy, ain't I right
ولله خانم ها و آقایون, من که تا به حال هیچ زن ایرانی رو ندیدم که زن مرد پاکستانی شده باشه. شما اگه دیده این بگین که من هر بار که "باید" ایشون رو تایید کنم اینقدر با عذاب وجدان این کار رو نکنم. ولله بالله به خدا من تا بحال از این خیلی زن های ایرانی که عاشق مردهای پاکستانی می شند یه دونه شون رو هم ندیده ام. در گل بودن این همکار مهربون من شکی نیست. اما من زن ایرانی ای که به نکاح مرد پاکستانی در اومده باشه ندیده ام.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
شنبه
بهمن ۱۱,۱۳۸۲
هر لحظه ناباورتر از دم پیشین
یک زنده بودن بی روح را
با شگفتی نظاره گرم
دل کندن گویا
در پس سالها فراموشم شده
یا شاید
غریبی اشک با چشم من است
که دل بریدن را
ناممکن می کند
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
جمعه
بهمن ۱۰,۱۳۸۲
يه جمله از خليل جبران:
آغوش تو باز است, اما براي چه كسي.
------
بعضي عاشق ها يه ذره فراست هم ندارند, بعضي ها باهوش هستند.
بنده عاشق بودنم مسجل است. باهوش يا بي فراست بودنم ولي نياز به يه تست آي كيو داره. به نظر خودم كه خيلي خنگ نميام. معمولا توي عاشقي يا دوستي يا هر رابطه ي دو طرفه يا چند طرفه موقعيت خودم رو مي فهمم.
خليل جبران به نظرم عاشق باهوشي بوده. به همين خاطر هم ازش خوشم مياد. جمله ي بالايي رو هم خيلي دوست دارم.
توي عاشقي يا دوستي يا هر رابطه ي دو طرفه يا چند طرفه نبايد مزاحم شد, نبايد قيد و بند شد, نبايد مجبور كرد, نبايد معذب كرد...و قس عليهذا...
همين ديگه. توضيح واضحات بود. منتها واسه آپديت كردن بدك نبود.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
پنجشنبه
بهمن ۹,۱۳۸۲
نكته اين نوشته رو كساني كه در كانادا يا آمريكا زندگي كرده باشند خيلي خوب متوجه مي شند. براي بقيه هم آخر كار يه توضيح اضافه كرده ام.
چهارشنبه
بهمن ۸,۱۳۸۲
از همه ي اين دنيا يه ديوار به من بدين كه با همه ي خستگي ها و دلتنگي ها و عاشقي هام بهش تكيه كنم و نريزه.
--------------------
تازگي ها حسابي تنبل شده ام. همه ي كارهام عقب افتاده و نياز به انرژي دارم براي انجام دادنشون. حال و حوصله ي كمتر كاري رو هم دارم. دلم مي خواد تمام مدت بشينم يه جايي تنهاي تنها و كار كنم, بخونم, بنويسم و نه كسي رو ببينم و نه با كسي حرف بزنم.
صبح ها كه بيدار مي شم به يه عالمه چيزهاي مختلف فكر مي كنم. به اين كه كاش مي شد صبح بيدار شم, نون و كره و عسل و چاي شيرين بخورم, بعد اسباب بازي هام رو بريزم وسط خونه و بازي كنم. ساعت ۱۰ صبح برنامه كودك نگاه كنم تا ظهر, بعد هم استانبولي پلوي خونگي بخورم با يه ليوان كوكاكولا همراه با قصه ي اون ماهيه كه تولدش بود و دوستاش براش كادوهاي قشنگ آورده بودند. ظرف غذام رو ول كنم همون وسط و بدوم برم شروع كنم نقاشي كردن از روي گلهاي قالي. بعدش هم پازل هام رو درست كنم. و دوباره برنامه كودك ۵ بعد از ظهر رو نگاه كنم.
شايد آخر سر يه زنگ بهت زدم بياي باهام بازي كني. بشي بابا و من بشم مامان, يا كه عروس دوماد بشيم. تو بشيني توي ماشين و بوق بزني, من هم بشم عروست و با هم بريم توي خونه ي چادري مون. و بعدش ندونيم ديگه چكار بايد كرد...
و بعد كه با يه دختر بچه ي ديگه حرف زدي غصه بخورم و قد هفت درياي قصه ها توي بغل مامانم اشك بريزم بي خجالت و بي هيچ ملاحظه اي.
خودخواهي ها وعاشقي ها و بي گناهي ها و سادگي ها و همه چيزاي ۴ سالگي ام رو مي خوام.
------------------------------------------
مي خوام تنها بشم. با يه ديوار, فقط يه ديوار, يه ديوار براي همه ي خستگي ها و دلتنگي ها و عاشقي هام. مي خوام نه با كسي حرف بزنم و نه كسي رو ببينم. مي خوام فقط كار كنم, بخونم و بنويسم. اينقدر كه حس كنم ديگه اشباعم.
يه ديوار به من بدين.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
سه شنبه
بهمن ۷,۱۳۸۲
جسارتا به خدمتتون عرض شود كه سيخونك كه مي زنين درد مي گيره. گاهي اوقات صداي آخ و اوخ هم بلند مي شه. نمي شه هم سيخونك خورد و درد گرفت, هم اخم نكرد و آخ و واخ راه ننداخت. متاسفانه عينهو كاكتوس هم مي مونين بلانسبت. بسيار زيبا, پر از سيخ. اگه اختيار سيخ هاتون رو ندارين, يا اين كه عينهو خارپشت, هم وسيله ي دفاعي و هجومي تون هستن, تحمل آخ و واخ و اخم و تخم ملت رو هم ندارين, درست شبيه همون خارپشته و كاكتوسه, كسي خيلي طرفتون نخواهد اومد يا اين كه خيلي پيشتون دوام نخواهد آورد, مگه اين كه از خانواده ي سخت پوستاني شبيه گراز باشه. بنده رو مستثني كنين كه دقيقا مرتاض هستم و سروكله زدن با تيغ و خار از ملزومات شغلي بنده است و با شما بودن برام موفقيت حرفه اي است.
ان مطلب در مورد گل آقا نوشته نشده. گل آقا عين گل مي مونه. گاهي اوقات حسابي من رو متعجب مي كنه. خارها و سيخونك هاي من خيلي خيلي بيشتره. خطاب به گربه دزدها گفته شده كه چوب رو كه برداري در ميرن. واسه اينه كه ببينم كي ها مي رن توي موضع دفاعي!!! حواستون باشه خلاصه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
دوشنبه
بهمن ۶,۱۳۸۲
یک دست بود. یک دست و یک چشم. و آرامشی بی پایان. و اطمینانی باور نکردنی.
انگار در دنیا همه او آب بود و همه او سایبان. زن خیره شد. بی هیچ پلک زدنی. و دیگر هیچ ندید. جز تندیسی که لحظه به لحظه بلورین تر می شد.
رویا شکل می گرفت, و پیوند, و یک عشق غریب که با خدا برابر بود. کره ی زمین کوچک و کوچکتر می شد و در کره ی یک چشم جای می گرفت. و تمام باران ها آوای دست نیافتنی رطوبت یک چشم می شدند. و تمام خورشیدها در پرتو نگاهش تعریف می شدند. و همه ی گل ها لطافت نوازش های او را بندگی می کردند.و همه ی طوفانها در تندی نگاه او رنگ می باختند. و همه ی الهه ها سر به پای تندیس قلب زن می ساییدند.
لحظه ای نا باوری آمد, دیدگانش را بست, واقعیت را باید دگربار می آزمود.
چشم که باز کرد افسوس, نه تندیسی بود, نه دستی, نه چشمی, و نه رویایی...
یک درد اما هنوز آنجا بود.
زن با ناباوری, بهت زده, دنیا را نگاه می کرد. پوچ, خالی, سرد, خاموش,بی اتکا, تحمل ناپذیر..بی چشم, بی دست, بی نوازش. درد اما محسوس بود. بسیار واقعی.
زن گنجینه ی یادگارها را گشود. هزار شاپرک, هزار پروانه, هزار هدهد, هزار کبوتر, بال, بال, بال,... و پرواز هزار دستخط. درد هر آن محسوستر و مستدلتر می شد. و زن چشمانش را بست, گنجینه را بست.
هزار سال دیگر شاید کودکی باز گنجینه ی یادگارها را بگشاید.
بگذار کودک بداند روزی تندیسی بود که در قلب زنی هرگز نشکست. بگذار کودک بداند عشق بود, هر چند هرگز نه معشوق عاشق شد و نه عاشق معشوق. بگذار کودک بداند مفهوم معصومیت معصیت چیست. بگذار کودک بداند معشوق بهانه ی عشق است, نه دلیل عشق.. بگذار کودک یادگار های بی جواب را از نو بخواند. بگذار کودک اشکی بریزد.
زن اما هرگز دیگر بارگنجینه ی یادگار ها را نخواهد گشود...
و درد بسیار محسوس است و بسیار مستدل...
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
یکشنبه
بهمن ۵,۱۳۸۲
من رسما و کاملا عاشقم. بی هیچ قید و شرطی. عاشقی قسمتی از تعریف کت بالو است. اینطوری راحت ترم. خیلی راحت تر زندگی می کنم و خیلی حس بهتری نسبت به اطرافیانم دارم. اصلا از خودخواهیمه که همه رو خیلی دوست دارم و خیلی خیلی کم پیش میاد که از کسی ناراحت بشم. کلا اگر کسی بتونه من رو ناراحت کنه کار فوق العاده ای انجام داده. خیلی بیشتر از این حرف ها خودم رو دوست دارم که از کسی ناراحت بشم.
گاهی وقت ها ولی یه حس هایی در آدم هست که براش هیچ توضیحی پیدا نمی شه. به صورت عادی نباید اون حس اونجا باشه. با توجه به اعتقادات و اصول آدم هم جایی برای وجود اون حس نیست. و اون حس می شه همه ی علامت سوال زندگی آدم. هر کاری می کنی که اون حس عجیب از بین بره دوباره بر می گردی سر جای اولت. باز هم حسه سر جاشه و قشنگ و حسابی خود نمایی می کنه و خیلی عالی برات دهن کجی های ناب می کنه. فرار می کنی, حسه هست. باهاش مقاومت می کنی, از رو نمی ره. براش دلیل میاری, حسه از جاش تکون هم نمی خوره. بعد تسلیم حسه می شی و می گی با من بکن اون کاری که هیچ کس و هیچ چیز در دنیا نمی تونست بکنه. و حس می کنی که یه حس داره می ره که داغونت کنه , و چاره ای نداره به غیر از تسلیم و تسلیم و تسلیم...
از دست یه حس.. فقط یه حس.. مسلما نمی شه فرار کرد. حس می شه بخشی از وجود آدم. میشه لبخند زد و حس رو نشون نداد, می شه حس رو از چشم بیرون کرد و نگاه رو کرد عادی ترین نگاه دنیا. می شه حس رو از توی صدا حذف کردو صدا رو کرد فقط و فقط یه آواز ساده. می شه ... اما نمی شه حس رو از وجود بیرون کرد و حس اش نکرد.
چقدر از معشوق دورم, و چه نیازی دارم, و چه آرام و صبور انتظار می کشم. انتظاری که شاید هیچ وقت سر نیاد. کاش می شد پاسخ نیاز رو در معشوق دیگه ای پیدا کرد. هنوز معشوقی به این نابی پیدا نکرده ام. حسابی گشته ام, حسابی هم دارم می گردم. معشوق من اما هنوز هم تکه. هنوز هم بی رقیبه.
شاید هم زیبایی این حس در بیان نکردنشه. مثل سکوت که اگر اسمش رو بیاری از بین می بری اش. و درد و دردو درد...
و بازهم دعا و دعا و دعا به درگاه یگانه ی دنیا.
حافظ چه قشنگ و ناب گفته که:
اگر تیغم زنی دستت نگیرم
و گر تیرم زنی منت پذیرم
(راستش کاملا مطمئن نیستم که حافظ گفته باشه. فکر کنم ولی حافظه که گفته !!!)
-------------------
خیلی خسته ام.حس می کنم نه به یه هفته یا یه ماه یا یه سال, بلکه به یه عمر استراحت احتیاج دارم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
جمعه
بهمن ۳,۱۳۸۲
يه بار كلاس سوم دبستان بودم, معلممون من رو برد پاي تخته درس "چشمه" رو ازم بپرسه. من يه عالمه جيش داشتم. هول هم شدم يهو پاي تخته جيش كردم. معلممون هم گفت اي داد توي كلاس چشمه راه انداختي كه. خيلي خوش اخلاق و گل بود. خيلي دوستش داشتيم.
من كلي خجالت كشيدم. ظهر كه اومدم خونه همه اش گريه مي كردم و هيچ حرفي نمي زدم و نمي گذاشتم هيچ كسي بياد جلو و بهم دست بزنه. مامان و بابا و مامان بزرگ و بابا بزرگم كلي نگران شده بودند كه نكنه جدي جدي بلايي سرم اومده. هي ازم سوال هاي مختلف مي پرسيدند. من هم زار زار گريه مي كردم. آخر سر مامان بزرگم -خدا عمر طولاني بهش بده- گفت: ببينم جيش كردي؟. كه صداي گريه ي من ده برابر به آسمون بلند شد و همه يه نفس راحتي كشيدند.
فرداش گفتم من نمي رم مدرسه. مامانم گفت اگه امروز نري مدرسه ديگه هيچ وقت نمي توني بري مدرسه. كار بدي نكرده اي. برو مدرسه و مطمئن باش كه اصلا اتفاق مهمي نيفتاده.
حرفش خيلي وقت ها توي گوشم بوده. همه ي آدم ها اشتباه مي كنند. همه ي آدم ها كاري كه بهتر هست هيچ وقت نكنند رو مي كنند. اما مهم اينه كه بعدش دوباره سرمون رو بالا بگيريم و وارد جمع بشيم.
فيلم "مالنا" رو اگه نديدين حتما ببينين. به شرطي كه از ديدن اش غصه دار نشين. فوق العاده قشنگه اما غصه دارتون مي كنه. توي فيلم يه ضرب المثل مياره كه مي گه: شرافت از دست رفته در هيچ كجا به غير از همون جايي كه از دست رفته به دست نمياد. حالا شرافت از دست رفته ي جيش كردن كتبالوي ۸ ساله هم سر همون كلاس سوم ابتدايي اش دوباره به دست اومد.
-------------------
هفته ي گذشته بابا بزرگم هشتاد ساله شد. تولدش مبارك و اميدوارم هزار سال زنده و سالم باشه. هميشه يادم مي مونه چقدر من رو عاشقانه دوست داشت. چقدر من رو قلمدوش خودش برد توي پارك و گردوند. چقدر توي درس هام كمكم مي كرد. و چقدر به من اعتماد به نفس مي داد. چقدر غصه مي خورد وقتي من همه ي لباس هام باز بود و همه ي دامن هام كوتاه و هميشه آرايش مي كردم. چقدر غصه خورد كه من نرفتم دكتر بشم و شدم مهندس (به قول بابا بزرگم سر عمله!!!) و چقدر خوشحال بود وقتي من سربهواي بازيگوش و عاصي, آدم شدم و ازدواج كردم. و چقدر خودش رو كنترل كرد كه موقع كانادا اومدن من گريه نكنه.
تولد بابا بزرگم مبارك. تولد بابا بزرگ همه مبارك.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار