کت بالو

Archive for بهمن, ۱۳۸۲

امشب با ریچارد!!!!

پنجشنبه
بهمن ۳۰,۱۳۸۲

از بین خواننده های دیار کفر از این آقای ریچارد مارکس خیلی خوشم میاد و از همه بیشتر هم از این آهنگ سال ۸۹ اش.
ساعت ۱۰ و بیست دقیقه ی شب از کارم رسیدم خونه. حکایتش طولانیه ولی امشب از زور خستگی تکون نمی تونم بخورم بنابراین فقط یه کپی پیست و… بفرمایید دیگه.
شبی خوش است به این ترانه ی ریچارداش دراز کنید….(بدبخت حافظ شکرکلام)

Oceans apart day after day
And I slowly go insane
I hear your voice on the line
But it doesn’t stop the pain

If I see you next to never
How can we say forever

Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you

I took for granted, all the times
That I though would last somehow
I hear the laughter, I taste the tears
But I can’t get near you now

Oh, can’t you see it baby
You’ve got me goin’ crazy

Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you

I wonder how we can survive
This romance
But in the end if I’m with you
I’ll take the chance

Oh, can’t you see it baby
You’ve got me goin’ crazy

Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

چهارشنبه
بهمن ۲۹,۱۳۸۲

من از سرزمین همیشه عزادارانم. من از خاک پاک ایرانم.

مادرم ایران, هیچگاه رخت عزا را از تن به در نمی اورد. آسمان دلش همیشه, همیشه, همیشه سیاه است. و پیوسته آرام آرام, بی پناهی فرزندانش را اشک می ریزد.

مادرم ايران بارها زير پاي عربها, مغولها, متفقين, افغانها, روسها, انگليس ها و ساير ملل لگدمال شده است. به مادرم ايران بارها و بارها تعدي شده است.

مادرم ايران هميشه زير سلطه ي ناپاك بيرق هاي ستاره و داس و سبز و قرمز و سياه بوده است.

مادرم ايران گوهري است بي بديل, مادرم ايران به سر و پا دريا دارد و در سينه كوير, سبز مي پرورد, در دي ماه گرماي مرداد در بدن دارد و در مرداد ماه سرماي دي .

مادرم ايران در بهترين نقطه ي كره ي خاك خانه ي مرا ساخته است.
و مادرم ايران و خانه امان هميشه بي امان هدف تاراج و هجوم دشمن بوده اند.

مادرم ايران, هجرت فرزندانش از دامانش را با حسرت و تاسف نظاره كرده است.
مادرم ايران, شكنجه و اعدام فرزندانش به دست يكديگر را با درد نظاره كرده است.
مادرم ايران, هر دم حادثه اي تلخ را انتظار مي كشد, و هميشه نگران است.
مادرم ايران خانواده و شجره نامه اش به يغما رفته و نسل هاي آتي اش توسط بيگانگان به فرزندي پذيرفته شده اند.
مادرم ايران ميراثي ندارد.
مادرم ايران از سال ها سال پيش تكه تكه شده و مظلوم هر انفصالي را گريسته است.

مادرم ايران تكه تكه شدنش و هديه شدن تكه هاي تنش توسط فرزندانش به بيگانه را ناباورانه شاهد بوده است.

مادرم ايران هديه شدنش به بيگانه توسط فرزندان خودش را به تجربه نشسته است.

مادرم ايران جان دادن خودش و اشك فرزندانش براي ناپاك ها و كرنش فرزندانش در برابر يغماگران را با تاسف نظاره كرده است.
مادرم ايران خيانت فرزندانش را ديده است, ناسپاسي فرزندانش را ديده است, مادرم ايران توسط فرزندان خودش هم به يغما رفته است و تاراج شده است. مادرم ايران را فرزندان خودش هم مورد تعدي قرار داده اند.

مادر من ايران هميشه عزادار است. مادر من ايران هميشه رخت سياه به تن دارد.

من از سرزمين هميشه عزادارانم. من از خاك پاك ايرانم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

تقديم به در گذشتگان حادثه ي انفجار قطار در نيشابور.
تقديم به خواهران و برادران عزادارم.

آرزوهای امشب

سه شنبه
بهمن ۲۸,۱۳۸۲

امشب یه حس خیلی خیلی قوی دارم که هر کاری می کنم مهار نمی شه. امشب خیلی نزدیکم. خیلی زیاد. و خیلی خسته ام. خیلی خسته. انقدر که فکر می کنم باید یک سال بخوابم.
امشب از چیزی گریزی نیست.ماده رو احساس نمی کنم, و همه ی وجودم حسه. منطق و فکر دیگه وجود نداره. و بد جوری جای دلم رو خالی حس می کنم.
دلم می خواد بنویسم و شعر بخونم و بنویسم و داستان بخونم و برم به فضای داستانی که از همه ی دنیا دورم می کنه. یه داستانی که آخرش رو بدونم, نه مثل زندگی که لحظه ی بعدش هیچ وقت پیدا نیست مگه وقتی که بهش برسی.
امشب, کاش امشب بگذره. یا کاش من بگذرم.
امشب خیلی به یه عاشقی نزدیکم. نمی تونم بگم, نمی شه نقاشی اش کرد یا کلمه اش کرد. به نظرم می اومد باید در همین زمان یه نوشته یا شعر جدید در حال شکل گرفتن باشه. نگاه که کردم ولی, دیدم اشتباه می کنم. این حس فقط در منه و جایی در بیرون از من نداره. که اگر داشت زیبایی اش و غریبی اش دنیا رو می گرفت.
دیوان فروغ رو گشتم که شعر امشبم رو پیدا کنم. هیچ کدوم نبود. عجیب حالم عجیبه. به نظرم دارم به انتهای خودم می رسم. از این حس اونطرف تر در حالت فعلی پیدا نمی شه.
و چه درد عجیبی. چقدر دلم می خواست حرف بزنم…حرف بزنم…حرف بزنم… و بعد گریه کنم, گریه کنم, گریه کنم…و بعد بخوابم بدون این که به لحظات بعد از بیداری فکر کنم. خواب سبک…سبک…سبک…و عمیق…
نه درد می ره, نه حرفی قابل گفتن هست, نه اشکی از چشمهام میاد, نه می شه بدون نگرانی لحظات بعد از بیداری, سبک و عمیق خوابید.
امشب, فقط امشب ,نه قصر رویایی می خوام,نه صندوقچه ی جواهرات, نه قالیچه ی پرنده. امشب فقط گوش می خوام و زبان, اشک و خواب بی دلواپسی. امشب لحظه ای رو می طلبه که همه ی دلم بشه کلمه و با بریزه بیرون. کاش مست بودم. کاش…
کاش می شد احساس رو توصیف کرد. شاید این همون چیزیه که بهش می گن دلتنگی. هر چی هست عجب درد غریبیه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

دوشنبه
بهمن ۲۷,۱۳۸۲