کت بالو

بایگانی برای دی, ۱۳۸۲

حس من

پنجشنبه
۱۸ دی ۱۳۸۲

یه جورایی این حس رو دارم:

من گنگ خوابدیده و عالم تمام کر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش.

من از چی ساخته شده ام به نظرتون؟ یه جو احساس در تمام وجود من هست یعنی؟ به نظرم آدم باید گاهی غمگین شه. گاهی اشک بریزه. گاهی خوشحال بشه. گاهی عصبانی بشه. گاهی بخنده. گاهی اخم کنه.
من یکی فرقی نداره درونم چی باشه. یه شکلک گنده ی خنده روی صورتمه. خودم داره یواش یواش یادم می ره بقیه ی شکلک ها چطوری هستند.
امروز طبق معمول به اندازه ی یه عالمه کار داشتم و حسابی داشتم به کارهام فکر می کردم. مارک توی راهرو من رو دید و دست تکون داد و اشاره کرد که بایستم. اومد جلو و گفت: کتی تو مثل همیشه ریلکس یه لیوان قهوه گرفته ای دستت و آروم و خندون هستی. من تورو که می بینم حسابی ریلکس می شم.
ای مارک عزیز, خوش به حالت. کاش من هم خودم رو توی آینه ببینم و حسابی آروم بشم.
ببینم یکی می تونه به من بگه این چیه توی دل من هی عین تشت رختشویی بالا و پایین می شه؟
تورو خدا چیزهای عجیب فکر نکنین ها. من از بچه دار شدن بیزارم. توی دلم هم یه حسه که هی بالا پایین می شه. بچه مچه خبری نیست.
گل آقامون هم گل تر از همیشه صحیح و سالمه. خدا حفظش کنه.فقط همونه که گفتم:
من گنگ خوابدیده و عالم تمام کر
من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

کار پیدا کردن من

پنجشنبه
۱۸ دی ۱۳۸۲

اوایل که اومده بودیم کانادا, من دنبال کار موقت می گشتم. هر مغازه ای که زده بود “help wanted” من می دویدم و می رفتم تو. یا فرم خودشون رو پر می کردم یا از توی پوشه ای که همراهم بود رزومه می گذاشتم.
توی برف از مترو اومدم بیرون و هوس کردم قدم بزنم. یه کم دیونه ام و توی برف و بارون قدم زدن رو به شرط این که یخ نکنم دوست دارم. اون روز هم شانسی لباس گرم پوشیده بودم. دیدم دم یه مغازه “help wanted” زده. من هم بدو بدو در مغازه رو باز کردم و رفتم تو. چشمتون روز بد نبینه, مغازه هه سکس شاپ بود. از خنده داشتم غش می کردم و در عین حال نمی خواستم خودم رو از تک و تا بندازم. رفتم جلو و به خانمی که خیلی خانم و معقول فروشنده ی مغازه بود گفتم ببخشید شما استخدام دارین؟ جواب خانمه خیلی بامزه بود. گفت: بله, اما شما سابقه ی کار در سکس شاپ دارین؟ رزومه تون رو لطفا بیارین.

آخه یکی نیست به این بگه خانم عزیز, من بیچاره در ممالک فخیمه ی ایران سکس شاپ از کجا گیر می آوردم که توش کاربکنم یا نکنم.
هیچی دیگه. اومدم بیرون و یاد گرفتم که از این به بعد قبل از اینکه سرم رو بندازم تو و برم برای جایی درخواست شغل بدم یه نگاه بکنم ببینم اونجا اصلا کجاست.

این هم در نوع خودش تجربه ای بود.شد یه خاطره که من برای هر کسی که میاد کانادا و می پرسه “مگه برای کار فروشندگی هم باید رزومه داشت”, تعریف کنم. خدمت همگی خانم ها و آقایان محترمی که میخوان بیان کانادا عرض شود و تاکید شود که اینجا بخواین توی سکس شاپ یا استریپ کلاب هم کار بگیرین باید رزومه بدین. اصولا اینجا هیچ کاری بی رزومه پیدا نمی شه.

پیوست: برای کسانی که نمی دونند توضیح بدم که سکس شاپ جاییه که کلیه لوازم سکسی بیجان به فروش می رسه. از هر نوعی که فکر کنین و الحق والانصاف که نو آوری حرف اول رو می زنه!!!

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

سال جدید میلادی

دوشنبه
۱۵ دی ۱۳۸۲

سال گذشته برای من باور نکردنی بود. اتفاقاتی که افتاد. و کت بالویی که حسابی عوض شد. حسابی با یه جنبه های دیگه ی زندگی آشنا شد.
با شروع سال جدید, خداحافظی های ناگزیری پیش اومد, بی دلگیری اما. هر سال برای من یه سری خداحافظی داره و یه سری سلام های جدید.
بعضی هاش ارادی و بعضی هاش غیر ارادی.
زندگی به هر حال قشنگه. رنگیه..زندگی اشکه و لبخند, سال قبل لحظات بی نظیر داشتم, از کثرت شادی و از کثرت اندوه. سال قبل لحظه های شادی و اندوه برای خیلی ها هم آفریدم. لبخند روی لب ها نقاشی کردم, اشک روی چشم ها کشیدم. خندیدم, گریه کردم.
سال قبل قشنگ بود. با همه ی شادی و اندوهش خیلی با شکوه بود. بی نظیر بود. امسال شاید کس دیگه ای تجربه های پارسال من رو تجربه کنه و من شاید تجربه های پارسال یه کس دیگه رو تجربه کنم. کسی چه می دونه.

پارسال بیشتر به بقیه فکر می کردم, امسال بیشتر دارم به خودم فکر می کنم. میراث سال گذشته برای من خودخواهی بیشتر از قبل بود و یه سال بزرگ شدن. بعد از دوره هایی از زندگی, آدم دیگه هیچ وقت اون آدم قبلی نمی شه. آسیب نیست, رشد نیست, تغییره فقط. تبدیل غیر ممکنه به ممکن و بالعکس.

امسال برنامه هام زیاده. با انرژی زیاد شروع کرده ام و مهم ترین تصمیم امسالم اینه که هرگز بیشتر از ۹ ساعت در شبانه روز سر کار نمونم. پارسال زیادی کار کردن یه جورایی داغونم کرد. آخر سر دیگه انرژی ام کامل از دست رفته بود. خودم نبودم.
———

سرکار که برگشتم فکر نمی کردم دلم برای آقا جیمی اینقده تنگ شده باشه. و برای هانگ.. که اومد سر میزم و به بهانه ی تبریک سال نو به اندازه ی نیم ساعت از آسمون و ریسمون حرف زد. اوایل که اومده بود خیلی ازش بدم میومد. اوایل اصلا هر شب که از سرکار می اومدم خونه کلی گریه می کردم. اینجا کار کردن رو بلد نبودم. چیزهایی که می گفتند رو نمی فهمیدم. خیلی سخت بود. سر کار تحویلم نمی گرفتند. اگه سوال می کردم خیلی بهم جواب نمی دادند. خلاصه به تمام معنی کلمه وحشی شده بودم و با همه سر دعوا داشتم. حالا دیگه خیلی بهتر شده. با آلن و هانگ و جی مین دوست هستیم. روم می شه با جیمی حرف بزنم. “وی” یه عالمه باهام میگه و می خنده. با فرزانه نهار می خوریم. با دانیلا روبوسی می کنیم و همه ی همکارها عین بهت زده ها نگاهمون می کنند. خوشحالی رو توی چشم های هانگ یا دانیلا یا وی می بینم وقتی باهام حرف می زنند. و چی از این بهتر… وقتی می تونی خوشحال کنی و خوشحال بشی.
هنوز تا ایجاد یه همچین رابطه ای با آقا جیمی و للوید و دیو و ادوارد و یه عالمه ی بقیه مونده.. تا همین جاش هم اما خوبه, پیشرفتم بیشتر و بهتر هم خواهد بود. می خوام, پس می تونم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

مستی دوباره

یکشنبه
۱۴ دی ۱۳۸۲

قرار بود از عاشقی دیگه ننویسم, موقع مستی اما معافم کن.
مست که هستم همه ی دنیا عشق هست و یه جفت چشم و بوسه و هماغوشی. تازه تو کی دیدی که من به عهد وفادار بمونم که این بار دومش باشه. قرار به همیشه موندن بود و رفتم. و… می دونی دیگه. نترس, کاری ندارم دیگه. اینها از اثرات مستی است.امشب که بگذره تموم می شه می ره پی کارش تا یه بار مستی دیگه. نترس جان من, تویی که اینها رو می خونی, نترس. نمیام دیگه. همین جا هستم. کاری به کارت ندارم. خوش باش…
—-
توی ماشین وقت خونه برگشتن, مست مست, در حال آهنگ گوش کردن و خوندنش, و کلی کارهای دیگه.., می بینم ساکته, بهش می گم به چی فکر می کنی؟ می گه بیسمارک!!!
ای بابا…

حداقلش اینه که به خاطر خلق خوب و خوش اخلاقی و یه جمله ی ساده ی خسته نباشید, از فروشگاه ایرانی یه مرغ اضافه و یه کباب اضافه گرفتم!!! خانومه کلی از اخلاق خوبم کیف کرده بود. آقاهه هم همین طور البته.

اینها باید توی چشم تو خالی می شد. از دستشون دادی. من هم ارزون فروختمشون با یه مرغ و یه کباب اضافه. و البته انرژی دادن به ۴ نفر فروشنده آخر شب ویکند.
—-
گاهی فکر می کنم ما هر دو از یه قماش هستیم. مرده ی خریت و خل و چلی و مرده ی عاشقی.
و اگه همسری مثل گل آقا نداشتم که همیشه هر جوری که هستم براش بهترین باشم, و عاشق و مرده ی همه چیز من باشه اعم از دوران مستی و هوشیاری , کی مجال مستی و چشم و بوسه ها می موند.
می فهمی چی می گم؟ نگو نه. خوب می فهمی.
—-
بازهم این بار کسی من رو جدی نگیره مگه این که بدونه من چی می گم…شک دارم خیلی کسی بفهمه من چی می گم.شک نکنین که شماها هم نمی فهمین.
امشب همه چی فقط یه نگاهه و مستی و یه عالمه بوسه و هماغوشی و دریاچه و خاطرات …
مست که هستم فقط چشم هست و لبخند و بوسه و هماغوشی…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

یه پیغام

جمعه
۱۲ دی ۱۳۸۲

این کامنت رو مامانم برای نوشته ی دو تا پایین ترم گذاشته بود.
چون خودم بهتر از این چیزی نداشتم که بنویسم و خیلی هم از شعر و هم از جمله ی بعدش خوشم اومد عین کامنت رو اینجا گذاشتم.
——————————————————————

خانومی سلام.بمناسبت شاعر شدنت برات يک شعر قشنگ از ه.ا.سايه مينويسم.
سينه بايد گشاده جون دريا
تا کند نغمه ای چو دريا ساز.
نفسی طاقت ازموده چو موج
که رود صد ره و بر ايد باز.
تن طوفان کش شکيبنده
که نفرسايد از نشيب و فراز.
بانگ دريا دلان جنين خيزد
کار هر سينه نيست اين اواز…..

کتی خانمی سال نو برای تو و گل اقای گلتر از گل مبارک باشه وسال خيلی خوبی داشته باشيد.
هميشه در زندگی يادت باشه پرنده ای که پرواز نميکنه سقوط هم نميکنه.پس لذت پرواز به خطر احتمالی سقوط مي ارزه..خيلی دوست دارم
مامان فری
————————————–
متاسفانه در بیشتر لحظات عمرم یه کم زیادی پرواز کردم. و هنوز هم این عادت عجیب رو دارم, خوب دیگه یا سقوطه و یا اوج.
تصمیم های عجیب و کارهای عجیب تر و ریسک و پاش واستادن و از هیچی نترسیدن. از لحظه ی انتخاب رشته ی دبیرستانم تا همین لحظه. و جالب خودخواهی همیشگی منه در گرفتن و اجرای تصمیم هام. وقتی یه چیزی رو می خوام و باید به هر قیمتی که شده بهش برسم. مهندس شدن, استقلال مالی از خانواده, ازدواج با گل آقا, کانادا اومدن, قطع کردن دوتا از دوستی هایی که خیلی باهام نزدیک بودند,برخورد متفاوت با مذهب ,رفتن کلاس بازیگری و یه عالمه چیزهای خرده ریز دیگه که توی اینها گم می شن, و جالب اینه که برای هر کدومش اطرافیانم رو خیلی خیلی بیش از خودم اذیت کردم.

خانواده ام رو که حسابی اذیت کردم. برای همینه شاید که مامانم هر وقت تلفن می زنه یه عالمه سفارش می کنه که گل آقا رو اذیت نکنم. دخترش رو می شناسه.

مامان گلم, راستی راستی که خودت من رو تربیت کردی. اصلا و ابدا شک نداشته باش.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

پیوست: این لینک و این لینک هم از هادی خرسندی عزیزه, سر بزنین , قشنگ سروده.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

برای دوستم

پنجشنبه
۱۱ دی ۱۳۸۲

امید جانم ز سفر باز آمد….

دخترک مسافر, خیلی دلم برات تنگ شده بود.

بریم با هم قهوه بخوریم, شعر بخونیم, آواز بخونیم, تا صبح بیدار بشینیم, نامه برام جعل کنی, یواشکی سیگار بکشم!!!, بری خرید!, از خریت هامون (بلانسبت آقا خره) بگیم و بخندیم, شوهرامون رو ذله کنیم اینقده که تا صبح بیدار می شینیم (چه کیفی), پشت سر عالم و آدم حرف بزنیم (نه وبلاگی ها ها), قلیون بکشیم, توی سطل آشغال گل سرخ پیدا کنیم, به همدیگه بخندیم, با همدیگه بخندیم, همه رو بخندونیم.

واه که خوش اخلاقی چه کیفی داره. خنده چه حالی میده.
همسفر رو بگو که به قول بعضی ها “مسافر سیک” شده بوده. خیلی گلین جفتتون.
بترکه چشم حسودا.
واه واه, چه تحویلت گرفتم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

“یک عاشقانه ی آرام”

پنجشنبه
۱۱ دی ۱۳۸۲

این بار دیگر
به “یک عاشقانه ی آرام” رسیده ام
به شعر, سرود, ترانه
و به یک توانایی شگرف
در نقطه ای از ژرفای وجود
که هیچ نمی شناختمش
در این عاشقانه ی آرام
پروردگار ماوا دارد
و گناه را به من یاری می کند
به آرامترین و ژرف ترین جای دلم
ای یگانه یار
برای همیشه خوش آمدی
با پروردگار جای گرفته ای
و با عشق در هم آمیخته ای
دریاچه, باد, گندمزار, چنار
معنای تو را دارند

بهانه ها را نپذیرفتی
بهانه هست اما
برای وصل,برای فصل, برای عشق, برای شوق
چهار عنصر طبیعت من
آب و باد و خاک و آتش
در تو می رقصند
در تو می پیچند
از تو می نوشم, هر دم, هر گاه
توانایی هایم را
جز تو دلیلی نیست
تواناترینم, داناترینم, عاشق ترینم
و نیز
شاعرترینم

عشق را این بار
و به وسعت ابدیت
رنگ سرخ شادی خواهم زد
————————-
آمدم…
————————-
به خدمت همگی عرض شود که سال نوی میلادی رو با شادی و نشاط فراوان آغازیده ایم. کلی برنامه ها برای تا آخر سال هست که توی صف گذاشته ام.
به نظرم کت بالوی سال دیگه اگه این کت بالوی تنبل آش و لاش امسال رو نگاه کنه باورش نشه. کت بالوی پارسال که اصلا و ابدا کت بالوی امسال رو نمی شناسه. انگار این دوتا کاملا متفاوت هستند.
فعلا که گل آقامون در آستانه ی سال جدید ناخوشی “گلاب به روتون” گرفته و دارم می رم براش چای نبات درست کنم. چه می دونم این دوست ها دیروز چی بهش دادن خورده.
خدا همه چیز رو به خیر بگذرونه.
خدایا به امید تو.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

عمق

چهارشنبه
۱۰ دی ۱۳۸۲

زندگی رنگ عاشقی داره, بوی عاشقی.
خیال هر لحظه اینجاست. پا به پای زندگی من میاد و میاد. یه لحظه هم تنها نمی مونم.
عاشقی توی عمق سیاهی معنی می شه که می شه سال ها توش گم بود و پیدا نشد و دم نزد.
رنج مفهوم عاشقی داره, لذت در عاشقی معنی می شه و درد, عشق رو تداعی می کنه.
ای کاش…
———————————————

برادر کوچولوم (۲۴ سالشه!!!) امشب کنسرت داره. خیلی دلم می خواست اونجا بودم و می دیدمش. رفت دنبال کاری که دوست داشت.
خیلی خوشحالم. خیلی خوشحالم. از ۳ سالگی موسیقی رو دوست داشت و همیشه کار کرد. آخرش هم داره می ره که کنسرت بده.
داداشی, خیلی دوستت دارم. موفق باشی عزیز دلم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چهارشنبه
۱۰ دی ۱۳۸۲

شمع روشن کنیم…
—-

تو بیا…

وقتی سراپا احساسم, گوش می کنم, گوش می کنم و سکوت می کنم.
صدای پری زنگنه چقدر قشنگه. چقدر به حس من نزدیکه. گوش کن. ساکت باش, یه لحظه بقیه رو هم ببین, و گوش کن.
عاشقی بهانه نمی خواد. مست باید باشی.

دوستتون دارم, زندگی باید کرد, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

تولد-پری دریایی-یگانه یار

سه شنبه
۹ دی ۱۳۸۲

گل آقا دوباره خواهد گفت که این طولانیه و کسی نخواهد خوند.
طولانی یا کوتاه فرقی نداره. این امشب کت بالو است. و طولانی یا بلند, می نویسمش برای دل خودم. کسی اگر با من همدله, چه عالی.. و اگه نیست کوتاه یا طولانی فرقی نداره. امشب در سر شوری دارم. امشب کت بالو هستم.

مژگان عزیزم, امیدوارم شب تولد سال های آینده ات دیگه این غربت رو توی ذره ذره ی تنت و حرف زدنت و وجود سراپا احساست نبینم. امشب وقتی اون شعر مولانا رو خوندی با خاطراتمون چه کردی:
گفت که دیوانه نئی لایق این خانه نئی
رفتم و دیوانه شدم لایق این خانه شدم

وقتی حرف زلزله شد و مردمی که تا ساعت ۵ صبح توی سرما مونده بودند توی صف که خون بدن, چه اشکی توی چشمات دیدم, و چه اشکی توی چشمام بود.
وقتی شعر حافظ رو خوندیم:
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناول ها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها

چه حسی توی صدامون بود.

وقتی با هم امشب شب مهتابه رو خوندیم, وقتی با هم خوندیم شب بود بیابان بود زمستان بود و همه برای روح اون دو مرحوم, پوران و فرخزاد که این رو خونده بودند طلب آمرزش کردیم, چه حسی توی تو و شوهرت دیدم. وقتی ازم خواستی یه آهنگی رو بخونم و من همه اش خدا خدا می کردم که بلد باشمش و بعد دیدم شعری رو خواستی که تمام مدت اون شب زیر لب زمزمه می کردم, “امشب در سر شوری دارم”, چه حسی پیدا کردم.
شاد باشی عزیزم. شاد شاد, مثل اون موقعی که با هم رفتیم خیابون خواجه عبدلله پیش فالگیر و از ته دل خندیدیم وقتی به تویی که شوهر داشتی گفت که چرا اینقدر خواستگار هات رو رد می کنی و به بختت پشت پا می زنی.
شاد باشی عزیز دلم, شاد شاد, با پسر گلت که تو و شوهرت می ترسین شعر مولانا رو نفهمه, شعر حافظ رو نفهمه, برفتم بر در شمس العماره رو نفهمه…
آتش بگیره وجود کسی که من و تو رو آواره کرد. آتش بگیره وجود کسی که مولانا و حافظ رو کشت, آتش بگیره وجود کسی که فرزندان ایران زمین رو از سرزمین آبا و اجدادیشون روند. آتش بگیره کسی که به اینجا رسوندمون که آرزومون در شب تولد تو این باشه که حداقل در خاک خودمون بمیریم.
امشب سراپا عشق بودم و نفرت. امشب چقدر عجیب بودم.
امشب چقدر دوستت داشتم دوباره.
——————————
باید قصه ی پری دریایی رو بخونی.
شگفت دارم چرا قصه ی پری دریایی هانس کریستین آندرسن رو قصه ی کودکان به حساب میارند. من تازه بعد از سی سال فهمیدم این قصه یعنی چی.
جریان اینه که پری دریایی کوچولویی ته دریا یه مجسمه شاهزاده داشته و آرزو داشته که روزی شاهزاده رو ببینه. تولد پانزده سالگی اش اجازه پیدا می کنه که بیاد روی آب, میاد روی آب و توی یه کشتی بزرگ شاهزاده اش رو می بینه. پری دریایی می زنه زیر آواز و شاهزاده عاشق آواز پری دریایی می شه بدون این که صورت پری رو دیده باشه.
پری دریایی کوچک برای این که به وصال شاهزاده برسه می ره پیش جادوگر دریاها و ازش معجونی می گیره که دم ماهی گونه اش رو به پا تبدیل کنه, در مقابل اما باید صداش رو به جادوگر می داده و هر بار هم که پاش رو روی زمین می گذاشته درد خنجر در پاش حس می کرده…
و خانواده و دریا ها رو ترک می کنه که به شاهزاده برسه.
شاهزاده عاشق آواز پری دریایی شده بود و پری دریایی برای رسیدن به شاهزاده باید آوازش رو از دست می داد. طبیعتا شاهزاده همیشه و تا ابد به دنبال آن آواز می گشت و هیچگاه آن را در پری کوچک نمی یافت.
عجب طنز تلخی.
یک احساس گمشده را چه ساده در پس یک داستان “کودکانه” باز می یابی.
دیگر آن پری کوچک دلخواه شاهزاده نیستم اگر آواز خود را از دست بدهم. وصال یا آرزوی محال وصال؟
و هر دم وصال و هر قدم به سوی وصال جدا شدن از خود بود و خدا و درد تیغه ی چاقو در پای پری کوچک که به شوق وصال گام بر می داشت و درد چه جانفرسا و چه شیرین بود.
می بینی شاهزاده؟ می بینی دنیا چه بازی ها دارد.
و هنگامی که شاهزاده لب بر لب زن دیگری گذارد پری دریایی کوچک و عاشق, خنجری که جادوگر دریاها به پیش بینی همین دم به او داده بود را در دل خود فرو کرد و تبدیل به کف دریا شد و به اصل خود بازگشت.
و شاهزاده هیچ وقت نیافت.
بیچاره شاهزاده, بیچاره پری کوچک دریایی….
برای اونچه که بهش عاشقی گاهی همه ی اعتقاد و مقدساتت رو می دی و آدم دیگه ای می شی. اون آدمی که دیگه قبلی نیست. فقط و فقط به عاشقی فکر می کنه و بس.

تو سنگ سیه بوسی, من چشم سیاهی را
مقصود یکی باشد, بیگانه چه می دانی

———————————————-
تو ای یگانه یار
در فکر و در خیال من هر دم هزار بار
تکرار می شوی
سهم من از همه ی عشق و از نیاز
غیر از سکوت چیست؟
غیر از شراب چیست؟
“پر کن پیاله را
کاین جام آتشین
دیری ست ره به حال خرابم نمی برد.”
هر دم سکوت من
آکنده از نگاه و پر از خاطرات توست
دیگر دلی که با تو و چشم تو خو گرفت
جایی نمی رود, جز خاک کوی تو
“پر کن پیاله را
کاین جام آتشین
دیری ست ره به حال خرابم نمی برد”

باز آمدنت را, هرگز نخواهمش
دیگر,
باز آمدنی چون به کار نیست
اما
از فکر و از خیال و زقلب مشوشم
هرگز نرفته ای, هر گز نرفته ای, تا باز جویمت
من گیج و دل آشفته و غریب
در ژرفنای تیره و تاریک بی خودی
هی غلت می خورم
گم کرده ای مرا
از آنچه بوده ام
دیگر, را ه جدید را
آغاز کرده ام
با تو, هر دم, در فکر و در خیال

تو ای یگانه یار
دیگر بدان نمی رود از فکر و از خیال
یاد تمام لحظه های ناب,
یاد تمام یافته های دم وصال
من می ستایمت
با خوبی و بدیت
ای برتر از وجود و کلام و صلا و شعر
ای پرتو محال
“پر کن پیاله را
کاین جام آتشین
دیری ست..دیری ست…دیری ست
ره به حال خرابم نمی برد”.

دوستتون دارم, زندگی باید کرد, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

</