چهارشنبه
آذر ۱۹,۱۳۸۲
چون هميشه
تنها تصميم گرفت
آن زمان که دگر بار
شادي را
ميهمان قلب عاشقم کرد
قلبم را چو بنگري اکنون
سرخ است آتشين
از شادي ميهمان ناخوانده
ميهماني که ديگر نه به دعوت من
که به دعوت او
به دل من پاي مي گذارد
ميهمان زيرا نيک دانسته است
صاحب اين خانه
ديگر من نيستم
دوستتون دارم. خوش بگذره. به اميد ديدار
۵ Responses for "ميهمان"
خیلی جالب
بود مرسی عزیز:)) فدات راستی این بلاگ رولینگ چجوری کار میکنه؟:(( چرا من هر کاری میکنم نمیش
ه؟:(( قدیما میشدا:))
سلام
عزیزم مرسی که اومدی:)) در مورد باهوش بودنش باهات موافقم و به زودی بهش میرسیم اما در مورد
بعدی فکر کنم سوتفاهم شده یا شایدم واقعا کلمه درستی استفاده نکردم ولی من نمیخواستم محمد
و تحقیر کنم به نظر من گریه کردن چیز بدی نیست گریه نشون میده ادم احساساتیه و خوب بیشتر ز
میگم نکنه پا روی غرورتون گذاشتین
؟ یه ذره من مشکوک شدم ها…
دوست داشتمش.
عشق باشید سرخ سرخ