عرضم به خدمیتون که باد به گوشمون رسوند یکی از رفیقا که موووینگ پووینگ داشته قرتی بازی در آورده و موور پوور خبر کرده.
خواسیم به خدمتشون بفرماییم که یا شوما حاجی تو نشناخته ای, یا ما رو دس کم گرفتی, یا این سبیل چخماقی مون دل شوما رو زده و نمی خای قیف مارو ببینی.
اصن مووینگ راسه ی کار ماس. به شلک و قیافه قلمی و باریک ما نیگا نکون, این هیکل و واسه ایز گوم کردن ایجور نیگر داشتیم و واس خاطر دل اونی که هر دفه نگاش می کونه دلش ضعف بره. وگرنه که زور بازومون رستم و سهراب و گله اسبشون رو رو یه انگش می چرخونه جون شوما.
راستیتش از ما اگه صلاح مصلحت می کونی اون موور پوور های سوسولی رو ردشون کن, ماشین پاشین هم اگه نیاری خیالیت نباشه. چشم به هم بزنی جلدی خونه رو می ذاریم رو دوشمون و یه یا امیر (!!) و می بینی ما و خونه رفتیم جای جدید, مبارکا باشه انشالله.
اونوختشم, مارو حواله داده بودی به این سوسول بازیای دل لرزونکی, داشم ما رو دست کم گرفتی بازم. می خوای حاجیتو با این وضع و هیئت و ریش و سبیل چخماقی برفستی این خیابونه . دیگه فردا کی روش می شه تو چش مردمون نیگا کنه. همین مون مونده بود که واسمون حرف دربیارن که حاجیت رفته بوده پی این آبروبریا. بابا دس مریزاد, از شوما توقع نمی رفت قربون.
حالاشم, اصلیتش که اگه از شلک و هیئت ما حالت کیشمیشی میشه که بابا بی معرفت, همین بود مرامت؟ بگو زدی زیر همه رفاقت مون و خیلمون رو راحت کن. اگه هم که حرف ته دلت بوده که آخه رفیقمون , همدم دود و دممون, پای شب شعرمون رو بذاریم دست تنها با دوسه تا موور بچه قرتی و بریم اون خیابونای ناکار رو بگردیم. آخه مصبتو شکر, حاجیت رو نشناخته ای؟
خلاصه اش کونیم, شوما که ختم شاعرایی خوت بهتر ما می دونی داشم:
سر که نه از بهر رفیقان بود
بار گرانی است کشیدن به دوش
دس مولا به همرات.
یاحق
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
آغاز شده ام
من دارم من می شوم
باید عجله کنم
باید خیلی خیلی عجله کنم
برای من شدنم
لحظه لحظه ها را احتیاج دارم
برای دادن چیزی ندارم
حتی من هم نیستم که خودم را اهدا کنم
برای گرفتن اما
سیاهچاله ای هستم که
بود و نبود را در خودش می کشد و
سیر نمی شود
فرصت فهمیدن برای من چقدر است
فرصت دیدار
فرصت نیوشیدن
فرصت خودخواهی
فرصت بودن برای من چقدر است
باید لحظه ها را دریافت
باید لحظه ها را دریافت
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
به خدمت همگي عرض شود كه يه چيزي مورد نيازه.
اين كريستينا خانم كه رفته بازنشسته شده, يه جا يه مهناز خانم ايراني بود اما يه بار رفتم, سلموني اش خيلي كثيف بود ديگه نميرم. فقط هم سه دلار مي گرفت.
بعدش يه خانم ديگه اومد به جاي كريستينا خانم به نام آن ماري, منتها همونطور كه همگي در جريان هستين و بعضي هاتون هم من رو بعدش ديدين, آن ماري خانم ابروي بنده رو لنگه به لنگه كرده.
حالا در به در مي گردم دنبال يه بند انداز ماهر كه ابروبرداري رو خوب انجام بده. لطفا هر كس سراغ داره با ايميل يا كامنت يا تلفن يا هر چيز ديگه بهم خبر بده.
از اين عمومي تر ديگه نمي شد بپرسم.
دليل اين اعلان عمومي اين بود كه ديدم همه درباره عشق و عاشقي نوشته اند من گفتم يه چيزي بنويسم كه مربوط باشه. به نظرم اين خيلي مربوطه. خوب يه كم منطفي فكر كنين و به حافظه اتون رجوع كنين. تا حالا ديده اين هيچ مردي عاشق يه زني با ابروهاي كج و كوله بشه؟ يا هيچ وقت ديده اين كه توي فيلم هاي عاشقانه ابروهاي زن توي فيلم كج و كوله باشه؟ يا مي تونين يه ژوليت يا دزدمونا با ابروي كج و كوله تصور كنين؟
به نظرم عشق و عاشقي از حرف گذشته خيلي هاش هم به چشم و ابرو ربط پيدا كنه. به همين خاطر هم لطفا براي اين كه من از عشق و عاشقي بي نصيب نمونم هر چه زودتر آدرس يه بند انداز زبده رو بهم بدين.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
یه روزی نه سرد و نه گرم, با حدودا چند ساعت پر از خوشحالی!!! با بقیه ساعت های نیمه خوشحالی. با یه مقدار پیاده روی, با یه دونه قهوه یا آبمیوه تیم هورتون, با یه عالمه فکر و رویا و خیال, با یه عالمه داستان و عاشقی,با یه عالمه شعر و معما و متل, بی سردرد, بی دل درد, بی غم و بی درد.
بدون آقا جیمی, بدون مارتین خره که رفته دندون عقلش رو در بیاره, بدون شرکت کذایی عریض و طویل…
اصلا چی بهتر از یه همچین روزی, در چنین روزی می شه چند ساعتی از بهشت رو تجربه کرد و برای ورود بهش آماده شد.
توی بهشت می بینمتون.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
دستهایم را در دستانش گذاشتم. چشمهایم از همان اول بسته ی بسته بود. حسم اما آگاه و بیدار.
قرار است به ماه برساندم. قرار است خورشید را به من نشان بدهد.
تولد یک چیز نوین, حس عجیب ناشناخته بودنم برای خودم, حس عجیب غیر منتظره بودن ام.
نیروی عجیب ام برگشته, کار می کنم و کار می کنم و کار می کنم. حس انرژی بسیار داشتن لحظه ای رهایم نمی کند.
لحظه های پیشین از دست رفته اند. لحظه های نوین در راهند اما.. و لحظه ی اکنون, پر از احساس خوشبختی. خوشبختی های لحظه ی اکنون را کشف می کنم.
به روح بزرگی تکیه کرده ام, که قرار است مرا کشف کند. در خلسه ای قدم بر می دارم خالی از احساس آگاهی از خود.
زندگی نو می شود. زندگی نو می شود.
کاش شاعر بودم. کاش می شد شکوه لحظه ها را چنانچه حس می کنم شعر کنم.
کاش نقاش بودم, کاش می شد شکوه لحظه ها را چنانچه می بینم نقاشی کنم.
کاش بلد بودم حسم را, که فقط در من شکل گرفته, تبدیل کنم به حسی که با یکی از احساسات پنج گانه ادراک شود.
کاش برای بیان حس کلمه ای در فرهنگستان ابداع شده بود.
او حتما می تواند کلمه ی حسم را برایم ابداع کند.
او برای هر پرسش من, پاسخی دارد.
و من از هم اکنون تا آخر دنیا پرسش ام.
…..
نگران نباشید. مست نیستم. حالم خوبه. فقط به اندازه یه دنیا خوابم میاد. شب همگی به خیر.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
یه بار دیگه گوش کنید.
یادش شاد. چقدر با این آهنگ و ده ها آهنگ دیگه و صدای قشنگش شاد شدیم.چقدر همه مون از این آهنگش خاطره های خوب داریم.
روحش به شادی شادترین آهنگ ها و ترانه هاش باشه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد
—————————–
به ایوان می روم ودستم را بر پوست کشیده شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
—————————–
از عوارض یکشنبه غروبه. فردا صبح انشالله بهتر می شه. برم سر کار و زندگیم, غم و غصه یادم بره.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
هر چی بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که باید برم و خط بریل یاد بگیرم.
نوشته هایی هست که نمی خوام از بر بشمشون چون نمی خوام هیچ وقت غیر منتظره بودنشون رو برام از دست بدن.
از طرف دیگه این نوشته ها رو باید با چشم بسته و در سکوت کامل بخونم و با گوشت و پوستم لمسشون کنم تا بتونم از حداکثر قوه تصور و تخیلم موقع خوندنشون استفاده کنم و به هر کلمه شکل بدم و احساسش کنم و مزمزه اش کنم. بی نهایت بار هر واژه رو حس کنم و لمس کنم و هربار توی تصورم شکل بدیع تر و نوتری برای اون واژه بسازم. و هر بار صدایی که اون واژه رو برام تکرار می کنه با نگاهی که واژه رو برام معنی می کنه دوباره و صدباره و هزار باره توی تصورم و تخیلم مرور کنم.
.
.
بله, اصلا جای فکر و حرف نداره. حتما باید برم بریل یاد بگیرم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
زندگی سخت می شه وقتی به یه جایی برسی که ببینی پر شدی از احساس و کلمه برای گفتنش کم میاری.
کاشکی احساس مثل ریاضیات بود. می گفتی دو دوتا می شه چهار تا و استدلال می کردی و اونچه رو که تو فهمیدی همه می فهمیدن. اما احساس با ریاضیات فرق داره. نمی شه احساسی که داری به کسی بفهمونی. نمی شه کلمه و جمله بکنی اش و تحویل دیگران بدی. برای همین است که شاید همیشه ریاضیات رو به شاعری ترجیح داده ام.
می ری بقالی و پنیر رو وزن می کنه. پولش رو میدی و میای بیرون و میدونی که به قیمت بازار خریده ای و تموم شده یا معامله خوبی کرده ای یا به هر دلیلی سرت کلاه رفته. اما وقتی احساس رو, وقتی عشق رو به کسی می دی دیگه وزن نمی تونی بکنیش. نمی تونی مظنه بازار رو بسنجی و ببینی چه بهایی رو برای چی داده ای. اصلا نمی دونی در مقابلش چی گرفته ای.
شاید توی دنیای دیگه اصل و اساس همین باشه. اصل و اساس بر مبنای فهم احساس و ادراک احساسات دیگران باشه, درست مثل حالتی که ریاضیات و منطق توی این دنیا داره. شاید توی دنیای دیگه مقیاس برمبنای احساسات و محبتی باشه که به دیگران داده ای. نمی دونم…
ببخشید, حالم یه جورایی غیرعادیه و نصفه شبه و دارم پرت و پلا می گم. خیلی خودتون رو درگیرش نکنین. حتما فردا سرحال میام.
فعلا مجبورم برم سراغ یه سری چیزهای واقعی تر. مایه کتلت ام رو باید بگذارم توی فریزر مادر که مسموم نشیم زبونم لال. اونموقع تنها چیزی که کمک نمی کنه احساس محساسه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
یه سری کارهایی توی خونه هست که همیشه گل آقا انجامشون میده. مثل تی کشیدن کف زمین.
امروز گل آقا کار داشت و من دلم سوخت و صداش نکردم و شروع کردم خودم تی کشیدن. دیدم بدو بدو اومد گفت بیا اون تی رو بگذار کنار, من می کشم. گناه داری. کوچولویی می شی عین “کوزت” با اون تی دسته دراز که دوبرابر خودته. احساس می کنم کم مونده یه سطل هم بدم دستت بگم بری آب بیاری.
.
حالا قراره دوباره گل آقامون تی بکشه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار