مامان من دو تا خاله داره. من هم خیلی هر دوشون رو دوست دارم.
یکی شون هست که خونه اش میدون شوشه . فکر کنم من دو یا سه بار خونه ش رفتم. بیشتر وقت ها خونه ی پسرش که خیابون رسالت هست می دیدمش.
با مامان بزرگم تلفنی حرف می زدم, بهم گفت که این خاله هه دیگه نمی تونه راه بره. پادرد رو از قبل داشت اما دیگه بد جور شده و تقریبا از کمر به پایین فلجه.
یه مستاجر آورده پیشش که پول نمی ده اما در عوض تقریبا پرستاری اش رو می کنه.
نوه اش هم که یه پسر حدود ۲۵ ساله است از شهرستان اومده تهران پیش مامان بزرگش. فوق دیپلم پرستاری داره و روزها می ره بیمارستان و شب ها از مامان بزرگش پرستاری می کنه.
گاهی اوقات فکر می کنم آیا من تونسته ام اونقدری که باید و می تونستم زندگی دیگران رو شیرین کنم؟ اصلا مقصود وهدف زندگی به غیر از این چی می تونه باشه؟ حتی شیرین تر کردن یه زندگی اینقدر ارزشمند هست که آدم همه زندگیش رو براش بگذاره.
خداوند خودش به این نوه ی به این خوبی پاداش بده.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
۸ پاسخ برای "یه خاله ی مامان"
:). تو نیکی می کن و در دجله انداز …. به وقتش شما هم خواهی کرد خانومم. هر چند مطمینم, که تا
be naghle ghol az shar ke mige hanoz nafas mikesham !of
mikhonam
هنوز هم از اين آدمها تو اين دنيا هستند ،
يکی از بهتريناش خودت:)
سلام کتبالوي
عزيز اميوارم که هميشه خوش وخندان باشيد.من به وبلاگ زيباي شما لينک دادم
خدا به شما هم نوه هاي
سلام!
دلم براتون تنگ شده بود . ن
خوش به حالش ما اكه به او
ن سن برسيم جامون خونه ي سالمندانه