یکشنبه
آبان ۲۵,۱۳۸۲
مامان من دو تا خاله داره. من هم خیلی هر دوشون رو دوست دارم.
یکی شون هست که خونه اش میدون شوشه . فکر کنم من دو یا سه بار خونه ش رفتم. بیشتر وقت ها خونه ی پسرش که خیابون رسالت هست می دیدمش.
با مامان بزرگم تلفنی حرف می زدم, بهم گفت که این خاله هه دیگه نمی تونه راه بره. پادرد رو از قبل داشت اما دیگه بد جور شده و تقریبا از کمر به پایین فلجه.
یه مستاجر آورده پیشش که پول نمی ده اما در عوض تقریبا پرستاری اش رو می کنه.
نوه اش هم که یه پسر حدود 25 ساله است از شهرستان اومده تهران پیش مامان بزرگش. فوق دیپلم پرستاری داره و روزها می ره بیمارستان و شب ها از مامان بزرگش پرستاری می کنه.
گاهی اوقات فکر می کنم آیا من تونسته ام اونقدری که باید و می تونستم زندگی دیگران رو شیرین کنم؟ اصلا مقصود وهدف زندگی به غیر از این چی می تونه باشه؟ حتی شیرین تر کردن یه زندگی اینقدر ارزشمند هست که آدم همه زندگیش رو براش بگذاره.
خداوند خودش به این نوه ی به این خوبی پاداش بده.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
۸ Responses for "یه خاله ی مامان"
be naghle ghol az shar ke mige hanoz nafas mikesham !of
mikhonam
هنوز هم از این آدمها تو این دنیا هستند ،
یکی از بهتریناش خودت:)
سلام کتبالوی
عزیز امیوارم که همیشه خوش وخندان باشید.من به وبلاگ زیبای شما لینک دادم
خدا به شما هم نوه های
سلام!
دلم براتون تنگ شده بود . ن
خوش به حالش ما اکه به او
ن سن برسیم جامون خونه ی سالمندانه