کت بالو

بایگانی برای شهریور, ۱۳۸۲

اثبات مردانگی!!!

چهارشنبه
۱۲ شهریور ۱۳۸۲

از خنده از دست این برهان قاطع آرش خان غش کردم. می گین نه؟ خودتون بخونینش.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

یکشنبه
۹ شهریور ۱۳۸۲

خلاصه این که مامان من هرسال شاگرد اول می شده و با نمرات عالی می رفته سال بالاتر. همیشه شاگرد لوس معلم بوده و البته اجازه نداشته که در مدرسه ورزش کنه یا کاردستی درست کنه.
بعد از مدتی وقتی درس انگلیسی هم به کار میاد بابا بزرگم می فرستدش کلاسی به نام سقراط که انگلیسی درس می داده اند. مامانم داشته می رفته سرکلاس که می بینه جلوی یه ویترین مغازه یه عالمه آدم جمع شده. این فری خانم ما هم که طبق معمول همیشه باید از همه چی سر دربیاره میدوه توی جمعیت که ببینه جریان چیه. چشمش می افته به تلویزیون.!!! خلاصه فری ۱۲ ساله بوده که با پدیده تلویزیون که یه خانم عاطفی هم “روحش شاد” توش نشسته بوده آشنا می شه. فری هم از باباش تلویزیون می خواد و خواسته فری هم امر مطاع پدرش بوده. بنابراین تلویزیون خریداری می شه.
خلاصه فری می رسه به دبیرستان.فری سال پنجم و ششم شاگرد دبیرستان هدف بوده و برای کنکور آماده می شده. دختر دیگری در اون دبیرستان بوده به نام رودابه که همکلاس فری بوده و باهمدیگه هم رقیب درسی سرسخت بوده اند. رودابه بسیار زیبا بوده. جالب این که همیشه انگلیسی حرف می زده. می گفته من حاضر نیستم فارسی حرف بزنم. همیشه هم کانال انگلیسی تلویزیون رو نگاه می کرده و همیشه هم می گفته که من تنها شرطی که شوهر آینده ام باید داشته باشه اینه که چشمهاش آبی باشه!!!
یه خواهر هم داشته به نام حمیده. این خواهر هم بسیار زیبا بوده اما به باهوشی رودابه نبوده.
سر امتحانات نهایی که می شه سر امتحان زیست شناسی مامان من پستانداران رو با مهره داران (مثلاها.. دیگه انقدر هم شوت نبوده. من فقط اسم تیره های جانوری که مامانم با هم اشتباه گرفته بوده رو یادم نمیاد. مثل این که دوکفه ای ها بوده با فرض کن سه کفه ای ها!!!) اشتباه می گیره و یه سوال سه نمره ای اش اشتباه می شه. و این می شه که رودابه شاگرد اول کل کشور می شه و مامان من نه!!! مصاحبه ای که زن روز با رودابه کرده رو من خونده ام. توی اون مصاحبه هم گفته که شوهرم باید چشم هاش آبی باشه.
اما بعدش مامان من کنکور می ده. نفر چهاردهم کنکور پزشکی دانشگاه تهران میشه. از طرفی کنکور برای علوم سیاسی هم می ده و قبول می شه اما خوب بابا بزرگ من رو که می شناسید. مامانم حتما باید می رفته و پزشکی دانشگاه تهران رو می خونده. رودابه هم پزشکی قبول میشه.
با مزه اینه که رودابه و مامانم هر دو هم رشته تخصصی شون یکی بوده. خیلی از همکلاسی های مامانم اینها عاشق رودابه بوده اند. چون خیلی خوشگل بوده. بسیار باهوش بوده و حسابی هم کلاسش بالا بوده. یه پزشک قلب بسیار معروف تهران(الان معروف ترین پزشک قلب تهرانه) که بسیار هم آدم خوبی هست, عاشق رودابه بوده. منتها این آقای پزشک هر چه که از نظر هوشی فوق العاده بوده، از نظر جسمی مشکل داشته و بنابراین شانسی برای داشتن رودابه نداشته. به این اکتفا می کرده که تمام جزوه های درسی رودابه رو براش بنویسه و مرتب کنه.
در نهایت رودابه با یک آقای چشم وابرو مشکی ازدواج می کنه و می ره به آمریکا. قسمت ناراحت کننده موضوع اینه که دو سه سال بعد از ازدواج رودابه صاحب یه فرزند شد که عقب افتاده ذهنی بود. رودابه هم نشست خونه و همه زندگی اش رو فدای نگهداری از بچه معلولش کرد!!! زندگی چه بازی ها که ندارد.
اون آقای پزشک قلب تا جایی که می دانم هنوز ازدواج نکرده. من در گردهمایی های سالانه مامانم و همکلاسی هاشون دیده امش. مرد بسیار خوب و پزشک بسیار حاذقی است.
خداوند همه را خوشبخت و شاد کند.
پایان قسمت هفدهم سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

شنبه
۸ شهریور ۱۳۸۲

من الان یه سال و هشت ماهه که در کانادا زندگی می کنم و یه سال و پنج ماهه که در کانادا کار میکنم. درایران هم حدود پنج سال در جاهای مختلف شامل شرکت خصوصی, یه مغازه در میدون توپخونه, یه شرکت دولتی و دانشگاه کار کردم.
چون همیشه آدم کاری ای بودم حتی توی شرکت دولتی هم از ۸:۳۰ صبح تا ۶ بعداز ظهر می موندم و عین احمق ها کار می کردم.
در کانادا هم از زمانی که اومدم سه هفته یه جا کالباس و پنیر فروختم و بعد هم کار خودم رو گرفتم و رفتم سرکار توی یه شرکت خیلی بزرگ.
وقتی اینجا شروع به کار کردم اول انتظار داشتم مردم خیلی خیلی خوب و ناز و گل گل باشند. از سوال کردن استقبال کنند و عاشق این باشن که به من و به همدیگه کمک کنند. بر خلاف انتظارم مردم اینجا هم درست مثل مردم ایران حسود هستند و خیلی هم دوست دارند از زیرکار در برند و اگر هم کاری خراب می شه گردن کس دیگه بندازند. اما چرا اینجا کار پیش می ره؟ دلایل متفاوت داره:
۱) هیئت رئیسه شرکت می تونه هر چی دلش می خواد پول بخوره و بین بقیه هم قسمت کنه. اتفاقا فکر نکنم بدش هم بیاد.ولی اگر این کار رو بکنه چون که شرکت خودش باید پول خودش رو دربیاره شرکت ورشکست می شه و ارزش سهامش یهو میاد پایین و این هیئت رئیسه خدای نکرده بدبخت و بیچاره می شه.
۲) آقا جیمی که رئیس بنده است در تیم ما می تونه بودجه ای که برای مثلا خرید دستگاه ها گذاشته اند رو خودش هلفی بخوره و خیلی هم دوست داره این کار رو بکنه اما در اونصورت باید سهم رئیس بالا دستی رو هم بده. رئیس های بالا دستی هم بدشون نمیاد اما.. اونوقت دستگاه های جدید رو نداریم, از تکنولوژی عقب می افتیم و در آمد شرکت یهو می افته پایین و به خاطر دو میلیون دلار ناقابل شرکت ورشکست می شه و آقا جیمی و همه روسای بالا دست خدای نکرده بدبخت و بیچاره می شند.
۳) منشی های روسا می تونند که با روسا روابط حسنه -چنانکه افتد و دانی- داشته باشند. رئیس هم بدش نمیاد اما اونوقت از روز بعد نه منشی دیگه منشی می شه و نه رئیس خیالش راحته که پس فردا چه آبروریزی ای براش بار بیاد. یا باید منشی رو عوض کنه که جیغ و داد منشی در میاد و آبروش می ره و تازه نفر بعدی که بیاد به کارهای شرکت وارد نیست و روز از نو روزی از نو. منشی هم ترجیح می ده که کارش رو حفظ کنه و به خاطر یه سانفرانسیسکوی ناقابل موقعیت و کارش رو به خطر نندازه. بنابراین منشی ها همه بسیار با شخصیت و عاقل و معقول و به معنای کلمه خانم و موقر هستند و رئیس هم سرش به کار خودشه تا نکنه هیئت رئیسه خدای نکرده بدبخت و بیچاره بشه.
۴) اگر پروژه ای شروع بشه و بودجه بهش اختصاص پیدا کنه همه خیلی خوششون میاد که همون ماه اول تمام بودجه پروژه رو بخورند و پاشون رو هم بندازند رو پاشون و بهانه بتراشند که این پروژه اصلا انجام شدنی نبود. و اصلا چه کشکی چه پشمی. اما اونوقت رئیس بالادستی پدرشون رو در میاره چون که زمان و بودجه به این کار اختصاص داده بوده و شرکت ورشکست می شه و هیئت رئیسه خدای نکرده بدبخت و بیچاره می شه.
خلاصه که جونم واسه تون بگه که اینجا آدم ها همون آدم های ایران هستند فقط سیستم کار و شرکت داری یه کم متفاوته.
به نظر من هم اصل و اساس برمی گرده به این که می شه هر کسی رو زیر سوال برد. کسی نماینده خداوند گار عالم در کانادا نیست. صد الحمدلله که خداوند گار عالم برای این یک تکه خاکش نماینده ای رو قرار نداده که همه کارها رو به هم بریزه و خراب و خوروب کنه. می تونی یقه هر کس رو بگیری و حساب بکشی.پدرش رو هم بسوزونی. نمی گم صد در صد. اینجا هم بخور و بخور هست. اینجا هم ممکنه سرکسی رو زیر آب کنند. اینجا هم مافیای قدرت و همه پدرسوخته بازی دیگه وجود داره. اما دقیقا به دلیل همین سیستم حساب رسی و قضاوت اگر در ایران مشکل نود در صد وجود داره اینجا مشکل سی درصد است.
اینها نظرمن بود البته. ممکنه- و حتما-بقیه نظر کمابیش متفاوتی داشته باشند.
فقط مرده شور این “امنیت شغلی” اینجا رو ببره که شرکت بعد از یه روز یا صدسال که جون کندی و بالای شرکت و پیشرفتش (البته باز هم برای این بوده که کار خودت رو ازدست ندی ها) جوونی گذاشتی , عین مردهای قدیم صاف میاد و بهت می گه که خانم جون یا آقای عزیز ما دیگه شما رو احتیاج نداریم. خوش گلدی.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

پنجشنبه
۶ شهریور ۱۳۸۲

یه روز مامان من از مدرسه میاد خونه و به بابابزرگم می گه که بهشون گفته اند که لباس عروسک بدوزند.
بابابزرگم هم روز بعدش بلند می شه و می ره مدرسه سروقت مدیر و ناظم. دعوا و داد و بیداد شدید که چه معنی داره که توی مدرسه دخترونه می خواهید از دخترها کلفت درست کنید. اگه دختر از الان بخواد لباس عروسک بدوزه به فکر بچه دار شدن و شوهر می افته و دیگه درس نمی خونه. هیچ کس حق نداره به بچه من بگه لباس عروسک بدوزه یا آشپزی بکنه. نمره کاردستی هم بهش صفر بدین. دختر باید درس بخونه و مغزش رو بزرگ کنه. وگرنه کلفتی رو که هر کسی یاد می گیره. بچه ام بزرگ که شد وقتی درس خوند و دکتر شد می تونه برای خونه اش هم کارگر بیاره. وگرنه خودش می شه همون کارگره که باید بره بدبختی بکشه و خونه بقیه رو بشوره.
.
.
من هم طبق عقیده پدربزرگ و مامانم دقیقا با همین روش بزرگ شدم. بامزه اینه که مامان من تمام کارهای خونه رو خودش می کرد. من و برادرم و بابام دست به سیاه و سفید نمی زدیم. برای برادرم که تاوقتی من داشتم میامدم کانادا مامانم صبح به صبح لقمه های نون و پنیر و گردو درست می کرد و بهش می داد.بهترین غذاها و مرتب ترین برنامه غذایی بین تمام خانواده هایی که دیدم رو ما داشتیم. خونه هم همیشه تمیز و عالی بود.
اما منظور بابا بزرگم رو حالا واضح و روشن می فهمم. جهت دهی دختر به طرف بی مغزی و بی فکری و بی تصمیمی که از دوره مدرسه بهش دیکته می شه. به عبارتی مسلما خیاطی بسیار پسندیده و خوب است. اما اونچه که باید ازش اجتناب بشه جهت دهی بچه ها بر اساس جنسیت و تحمیل تدریجی رفتار ها و مشاغل است. این که تمام کارها دسته بندی شده و به تفکیک جنسیت و نه استعداد و علاقه به بچه ها دیکته بشه ناراحت کننده و غلط است.
از طرفی مشغول کردن بچه ها به کاری که هیچ وقت دیر نمی شه و احتیاج به استعداد زیادی هم نداره -مثل ظرف شستن و آشپزی- در زمانی که باید یاد بگیرند علائق شون چیه و استعداد و فکرشون رو پرورش بدهند به نظرمن اشتباه است. این سری کارها باید انجام بشه و انجام دادنشون ایرادی نداره بلکه حسن هم هست اما مسلما درزمان درست ونه زمانی که کارهای دیگه در اولویت هستند.
به هر حال که مامان من اجازه نداشت کار خونه بکنه. اجازه نداشت آشپزی و خیاطی بکنه. اجازه هم نداشت که موهاش رو بلند بکنه تا زمانی که وارد دانشگاه شد.
خدا رو شکر من اجازه مو بلند کردن داشتم که البته سال چهارم دبیرستان برام کوتاهشون کردند.
نتیجه برای من و مامانم مسئولیت پذیری بسیار سنگین بود. به عبارتی بسیاری از امتیازاتی که زنان دیگه فاقدش هستند رو به دست آوردیم که مسلما از قدرت اقتصادی و اجتماعی ناشی از این تربیت خانوادگی نصیبمون شد. اما در مقابلش مسئولیت های سنگینی هم روی دوشمون قرار گرفت.
خدا پدر بزرگم رو حفظ کنه. اگر من و مامانم هر چیزی داریم از دلسوزی ها و تجربیات اوست. خدا مامانم رو هم حفظ کنه. خداوند خانواده من و گل آقا و همه عزیزان رو حفظ کنه.
پایان قسمت شانزدهم سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چهارشنبه
۵ شهریور ۱۳۸۲

مامان من یه دوستی داره به نام پری. من همیشه خاله پری صداش می کنم. مامان این خاله پری اسمش زرین است. این زرین خانم از سال ۱۳۴۲ همسایه مامان بزرگم این ها بوده. به عبارتی مامان بزرگم اینها اومدند و شدند همسایه زرین خانم اینها. خاله پری من هم از مامان من یه سال کوچکتره و بنابراین با هم دوست شده اند. خونه مامان بزرگم و زرین خانم دیوار به دیوار همدیگه است.
این خاله پری من خیلی هم رمانتیک است.خیلی هم عاشق تشریفات است. وقتی کندی رو ترور کرده بودند به مامانم گفته بوده خوش به حال ژاکلین.چون که برای شوهرش تشییع جنازه به این باشکوهی گرفته.
یه پسری توی فامیلشون بوده به نام نادر. خاله پری من عاشق نادر بوده و می دونسته که نادر هم اون رو دوست داره. اما نادر هیچ وقت چیزی به زبون نمی آورده. حتی وقتی خاله پری من بهش کنایه هم زده بوده باز هم او چیزی نگفته بوده. تا زمانی که زرین خانم -که خیلی دوست داشته پری رو شوهر بده- به خاله پری فشار می آره و خاله پری هم به نادر می گه و نادر می گه که اصلا نمی خواد ازدواج کنه. خاله پری من خیلی گریان و بریان می شه. خواستگار داشته و به اصرار خانواده با خواستگار نامزد می کنه. نادر می گه که فقط خوشبختی پری رو می خواد.
قرار می شه که خاله پری من رو بفرستند یه سفر اروپا که نادر رو فراموش بکنه و آماده ازدواج با خواستگارش بشه. خاله پری من به گفته مامانم توی فرودگاه تمام مدت بازو در بازوی نادر قدم می زده و زرین خانم هم هی توی سر خودش می زده که ببین نامزدش اومده بدرقه و این بازو در بازوی نادر قدم می زنه.
خلاصه خاله پری من با دوستش ندا رفتند اروپا و دوماه موندند و برگشتند و خاله پری من با خواستگارش که مرد فوق العاده خوبی هم هست ازدواج کردند.در تمام مدت عروسی خاله پری من گریه می کرده و آرایشگاه هم نرفته و حاضر هم نشده که آرایش بکنه. لباس عروسی اش هم یه لباس سفید خیلی خیلی ساده و بدون تور و گیپور بوده.
شش ماه بعد نادر دستگیر شد. معلوم شد توی گروه سیاهکل بوده و اعدامش کردند.
تازه اونموقع بود که همه فهمیدند با وجود عشقی که به پری داشته چرا هیچ وقت عشقش رو ابراز و با پری ازدواج نکرده.از نادر فقط دو تا دونه عکس که با خاله پری در حال رقص بوده دیده ام.
عجب زندگی هایی به خاطر هیچ و پوچ به باد رفت.
خاله پری من الان دوتا بچه داره. دخترش درست همسن منه و ازدواج کرده. خاله پری من زن بسیار خوشبختی است و شوهرش مرد بسیار خوبی است. اما به هر حال خاطره ها هیچ وقت از ذهن آدم پاک نمی شند.
پایان قسمت پانزدهم سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چهارشنبه
۵ شهریور ۱۳۸۲

مامان من یه دوستی داره به نام پری. من همیشه خاله پری صداش می کنم. مامان این خاله پری اسمش زرین است. این زرین خانم از سال ۱۳۴۲ همسایه مامان بزرگم این ها بوده. به عبارتی مامان بزرگم اینها اومدند و شدند همسایه زرین خانم اینها. خاله پری من هم از مامان من یه سال کوچکتره و بنابراین با هم دوست شده اند. خونه مامان بزرگم و زرین خانم دیوار به دیوار همدیگه است.
این خاله پری من خیلی هم رمانتیک است.خیلی هم عاشق تشریفات است. وقتی کندی رو ترور کرده بودند به مامانم گفته بوده خوش به حال ژاکلین.چون که برای شوهرش تشییع جنازه به این باشکوهی گرفته.
یه پسری توی فامیلشون بوده به نام نادر. خاله پری من عاشق نادر بوده و می دونسته که نادر هم اون رو دوست داره. اما نادر هیچ وقت چیزی به زبون نمی آورده. حتی وقتی خاله پری من بهش کنایه هم زده بوده باز هم او چیزی نگفته بوده. تا زمانی که زرین خانم -که خیلی دوست داشته پری رو شوهر بده- به خاله پری فشار می آره و خاله پری هم به نادر می گه و نادر می گه که اصلا نمی خواد ازدواج کنه. خاله پری من خیلی گریان و بریان می شه. خواستگار داشته و به اصرار خانواده با خواستگار نامزد می کنه. نادر می گه که فقط خوشبختی پری رو می خواد.
قرار می شه که خاله پری من رو بفرستند یه سفر اروپا که نادر رو فراموش بکنه و آماده ازدواج با خواستگارش بشه. خاله پری من به گفته مامانم توی فرودگاه تمام مدت بازو در بازوی نادر قدم می زده و زرین خانم هم هی توی سر خودش می زده که ببین نامزدش اومده بدرقه و این بازو در بازوی نادر قدم می زنه.
خلاصه خاله پری من با دوستش ندا رفتند اروپا و دوماه موندند و برگشتند و خاله پری من با خواستگارش که مرد فوق العاده خوبی هم هست ازدواج کردند.در تمام مدت عروسی خاله پری من گریه می کرده و آرایشگاه هم نرفته و حاضر هم نشده که آرایش بکنه. لباس عروسی اش هم یه لباس سفید خیلی خیلی ساده و بدون تور و گیپور بوده.
شش ماه بعد نادر دستگیر شد. معلوم شد توی گروه سیاهکل بوده و اعدامش کردند.
تازه اونموقع بود که همه فهمیدند با وجود عشقی که به پری داشته چرا هیچ وقت عشقش رو ابراز و با پری ازدواج نکرده.از نادر فقط دو تا دونه عکس که با خاله پری در حال رقص بوده دیده ام.
عجب زندگی هایی به خاطر هیچ و پوچ به باد رفت.
خاله پری من الان دوتا بچه داره. دخترش درست همسن منه و ازدواج کرده. خاله پری من زن بسیار خوشبختی است و شوهرش مرد بسیار خوبی است. اما به هر حال خاطره ها هیچ وقت از ذهن آدم پاک نمی شند.
پایان قسمت پانزدهم سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

دیرم شده

یکشنبه
۲ شهریور ۱۳۸۲

این احساس که دیرم شده من رو تنها نمی گذاره.
این که چند تا کار هست که باید تا قبل از این که انرژی ام تمام بشه باید انجام بدم و این که هنوز یکی تموم نشده دوتای دیگه به لیست اضافه می شه و ترس از این که انرژی ام زودتر از اونچه که فکر می کنم تموم بشه.
یکی از دعاهایی که خیلی اوقات می کنم اینه که بتونم از تمام اون توان و نیرویی که خداوند به من داده حداکثر استفاده رو بکنم و چیزی اش رو تلف نکنم.
دیرم شده… دیرم شده.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

شنبه
۱ شهریور ۱۳۸۲

مامان من یه دایی داره که خیلی خیلی مرد خوبیه. البته خیلی خیلی هم مومنه. توی همون هتلی کار می کرد که شوهر خاله مامان من داشت. ما به این دایی می گیم دایی محمد. چون که بچه دار نمی شدند یکی از بچه های فامیل رو گرفت به نام علی اصغر و بزرگش کرد. وقتی این علی اصغر حدود ۱۹ سالش شد, طبق معمول همه خانواده های مومن به صرافت افتادند که براش زن بگیرند. دختر یه دایی دیگه مامانم به نام دایی حسن رو برای علی اصغر گرفتند.
کاری نداریم که این دختر دلش نمی خواست ازدواج کنه و ۱۵ ساله بود و دوست داشت درس بخونه اما به زور شوهرش دادند. موقعی که در کشاکش عقد و عروسی بود رو من خوب یادمه. حدود ۱۲ سالم بود و قم بودیم. خانواده عروس وداماد باهم کشمکش و دعوا و بگو و مگو داشتند سر حرف های بیخودی خاله زنکی. الان که یادم می افته حیفم میاد از این همه وقت و اعصاب و خوشبختی که صرف این حماقت ها و بحث های احمقانه می شه.
خانه خواهر مامان بزرگم یا همون عزیز بودیم. خوب یادمه اول مادر دختره اومد و با خواهر دختره یه عالمه عز و جز کردند. بعد که رفتند درست به فاصله نیم ساعت مادر پسره (زن دایی محمد به نام زن دایی اقدس) اومد و یه عالمه عز و جز کرد. بامزه این بود که می گفتند نمی دونم کدوم خانواده ، این پسر رو برده اند و دخترشون رو که “سرواز جلوی همه است” رو نشونش داده اند و … بعد دخترخانم (مریم که نامزد علی اصغر است) اینقدر خونه دایی محمد که می ره حالش بده که مامانش دیده فقط با غذاش بازی بازی می کرده و نمی خورده. و زن دایی اقدس می گفت که مادر دختره خیلی دختر رو تحریک می کنه. مثلا دختره شب قبل که خونه شوهرش خوابیده بوده اینقدر توی اتاق با شوهرش خندیده اند که دایی محمد به زن دایی اقدس گفته بوده که اقدس برو بهشون بگو یه کم یواش تر بخندند. بده همسایه ها می شنوند. و اقدس گفته بوده که نه کسی نمی شنوه بگذار راحت باشند. اما مادر دختر که روز بعد اومده دیدن دخترش بعدش دیگه رفتار مریم عوض شده.
از طرفی مادر دختر می گفت که وقتی مریم با خانواده شوهر رفته بوده مسافرت, شب توی اتاق شوهره یعنی علی اصغر کتکش زده و مریم پریودش ده روز جلو افتاده.
خلاصه بعد از همه این کش و واکش ها مریم و علی اصغر بالاخره زندگی رو رسما شروع کردند و در خانه دایی محمد زندگی می کردند. مریم بچه به دنیا آورد. یادمه خونه مامان بزرگم که اومده بودند علی اصغر و خانواده اش شاکی بودند از این که مریم تمام مدت یه کتاب دست می گیره و می خونه و به بچه و زندگی نمی رسه.
بالاخره درست یا غلط عادت کتاب خوندن مریم از سرش افتاد. چهار تا بچه داره. اسم دوتادختر دوقلوش “خانم فاطمه” و “زهرا بانو” است. چون اعتقاد داشتند اسم فاطمه و زهرا رو نباید بدون خانم و بانو روی بچه گذاشت!!!!
خلاصه یه شب که علی اصغر خونه نبوده و مسافرت بوده یا خلاصه نمی دونم چی شده بوده, شب مریم قرار می شه که خونه خانواده واقعی شوهرش بمونه. (یادتونه که گفتم علی اصغر بچه یکی از فامیل ها بود که دایی محمد گرفت و بزرگش کرد).
می ره خونه اونها و شب خوابیده بوده که برادر شوهرش میاد بالای سرش و می خواسته باهاش بخوابه!! مریم داد و بیداد می کنه و مادر و پدر علی اصغر میرسند. منتها هیچ چیزی به پسرشون نمی گند و به مریم می گن که چرا اینقدر بیخودی داد و بیداد می کنی!! مریم هم طفلک نصفه شبی چادرش و میاندازه سرش و برمی گرده خونه دایی محمد و جریان رو به اونها می گه.
وقتی علی اصغر برمی گرده خونه اونها جریان رو به علی اصغر می گند. علی اصغر هم می ره دم در خونه شون که بگه این چه کاری بوده که برادرش و مادر و پدرش کرده اند. اونها هم با پررویی می گن که زن تو خیلی سرو صدا کرده و اصلا تقصیر خودش بوده و به پسر ماچه. کاربدی نکرده که!!!
علی اصغر هم برمی گرده خونه دایی محمد و خودش رو دار می زنه!! که مریم وارد اتاق می شه و جیغ و داد و بلافاصله می آوردش پایین و نجاتش میدهند.
در حال حاضر دایی محمد و زن دایی اقدس و علی اصغر ومریم و چهار تا بچه حالشون خوبه و با هم توی همون دوتا اتاق و یه آشپزخونه و حیاط قد غربیل با یه دستشویی کنار حیاط, توی اون کوچه باریکی که یه جوب از وسطش رد می شد زندگی می کنند. فکر کنم هنوز هم توی یه خونه زندگی بکنند. بچه ها باید الان حدود ۱۴ یا ۱۵ سالشون شده باشه.
یادم باشه تلفن که کردم حال همه شون رو بپرسم. اگر چه که رفت و آمدمون با این خانواده خیلی کم بود اما بالاخره دوستشون دارم دیگه.
پایان قسمت چهاردهم سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook