داستان های یک خانواده-حکایت پانزدهم
چهارشنبه
شهریور ۵,۱۳۸۲
مامان من یه دوستی داره به نام پری. من همیشه خاله پری صداش می کنم. مامان این خاله پری اسمش زرین است. این زرین خانم از سال 1342 همسایه مامان بزرگم این ها بوده. به عبارتی مامان بزرگم اینها اومدند و شدند همسایه زرین خانم اینها. خاله پری من هم از مامان من یه سال کوچکتره و بنابراین با هم دوست شده اند. خونه مامان بزرگم و زرین خانم دیوار به دیوار همدیگه است.
این خاله پری من خیلی هم رمانتیک است.خیلی هم عاشق تشریفات است. وقتی کندی رو ترور کرده بودند به مامانم گفته بوده خوش به حال ژاکلین.چون که برای شوهرش تشییع جنازه به این باشکوهی گرفته.
یه پسری توی فامیلشون بوده به نام نادر. خاله پری من عاشق نادر بوده و می دونسته که نادر هم اون رو دوست داره. اما نادر هیچ وقت چیزی به زبون نمی آورده. حتی وقتی خاله پری من بهش کنایه هم زده بوده باز هم او چیزی نگفته بوده. تا زمانی که زرین خانم -که خیلی دوست داشته پری رو شوهر بده- به خاله پری فشار می آره و خاله پری هم به نادر می گه و نادر می گه که اصلا نمی خواد ازدواج کنه. خاله پری من خیلی گریان و بریان می شه. خواستگار داشته و به اصرار خانواده با خواستگار نامزد می کنه. نادر می گه که فقط خوشبختی پری رو می خواد.
قرار می شه که خاله پری من رو بفرستند یه سفر اروپا که نادر رو فراموش بکنه و آماده ازدواج با خواستگارش بشه. خاله پری من به گفته مامانم توی فرودگاه تمام مدت بازو در بازوی نادر قدم می زده و زرین خانم هم هی توی سر خودش می زده که ببین نامزدش اومده بدرقه و این بازو در بازوی نادر قدم می زنه.
خلاصه خاله پری من با دوستش ندا رفتند اروپا و دوماه موندند و برگشتند و خاله پری من با خواستگارش که مرد فوق العاده خوبی هم هست ازدواج کردند.در تمام مدت عروسی خاله پری من گریه می کرده و آرایشگاه هم نرفته و حاضر هم نشده که آرایش بکنه. لباس عروسی اش هم یه لباس سفید خیلی خیلی ساده و بدون تور و گیپور بوده.
شش ماه بعد نادر دستگیر شد. معلوم شد توی گروه سیاهکل بوده و اعدامش کردند.
تازه اونموقع بود که همه فهمیدند با وجود عشقی که به پری داشته چرا هیچ وقت عشقش رو ابراز و با پری ازدواج نکرده.از نادر فقط دو تا دونه عکس که با خاله پری در حال رقص بوده دیده ام.
عجب زندگی هایی به خاطر هیچ و پوچ به باد رفت.
خاله پری من الان دوتا بچه داره. دخترش درست همسن منه و ازدواج کرده. خاله پری من زن بسیار خوشبختی است و شوهرش مرد بسیار خوبی است. اما به هر حال خاطره ها هیچ وقت از ذهن آدم پاک نمی شند.
پایان قسمت پانزدهم سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
۱۲ Responses for "داستان های یک خانواده-حکایت پانزدهم"
سلام خیلی دلنشین است همشون را مرتب می خونم فاطمه می گوید چرا مط
الب منو که اینطوریه تو وبلاگ نمیزاری؟؟ میگم بابایی تو نوشته های خودتو با نوشته های کت
بالو یکی می کنی ؟؟؟
زیبا بود.
شاد
باشی….
آخی…چقدر د
لم برای نادر سوخت…چقدر سختی کشید…خیلی سخته…
آخی ! جدا دلم سوخت . بیشتر از خاله پری دلم بر
ای نادر سوخت . میدونی پدر من هم سیاسی بودند و من زمانی که به دنیا اومدم پدرم زندان بودند
؟ مادرم میگفتن وقتی برای وضع حمل رفتن بیمارستان دایم گریه میکردن و به پدرشون میگفتن حا
لا بقیه فکر میکنن من بی شوهر هستم ! من نه ماهه بودم که پدرم آزاد شدند . البته مادر من با
علم به اینکه پدرم سیاسی هستند باهاشون ازدواج کردند .
داستان جالبی بود. مو
فق باشی
چه مردی
بوده این نادر. خدا رحتمش کنه. من مشابه این قضیه رو برای کلنل محمد تقی خان پسیان هم شنیده
بودم.
شاد باشی
دلم سوخت
سلام بر
کتبالوی عزیز,
باور کن موهای تنم سیخ شد.
به گل آقای ما هم سلام برسون بگو چرا کم پیدا
ست؟
پاینده باشی.
سلام …. یاد و
روان نادر زنده و شاد …. تمام امتیازاتی که امروزه مردم دنیا ازشون بهره میبرند بخاطر ناد
رها و امثال او هست … درست هست که این امتیازات را سیاستمدار ها، وزرا و شاهان و …. دادند و
اون قوانین را تصویب کردند اما فقط و فقط بخاطر نادر ها بود و هست ….
واقعا زیبا و دلش
ین. مرسی.
برو با با!!!!
دلم خیلی سوخت