مامان من یه دوستی داره به نام پری. من همیشه خاله پری صداش می کنم. مامان این خاله پری اسمش زرین است. این زرین خانم از سال ۱۳۴۲ همسایه مامان بزرگم این ها بوده. به عبارتی مامان بزرگم اینها اومدند و شدند همسایه زرین خانم اینها. خاله پری من هم از مامان من یه سال کوچکتره و بنابراین با هم دوست شده اند. خونه مامان بزرگم و زرین خانم دیوار به دیوار همدیگه است.
این خاله پری من خیلی هم رمانتیک است.خیلی هم عاشق تشریفات است. وقتی کندی رو ترور کرده بودند به مامانم گفته بوده خوش به حال ژاکلین.چون که برای شوهرش تشییع جنازه به این باشکوهی گرفته.
یه پسری توی فامیلشون بوده به نام نادر. خاله پری من عاشق نادر بوده و می دونسته که نادر هم اون رو دوست داره. اما نادر هیچ وقت چیزی به زبون نمی آورده. حتی وقتی خاله پری من بهش کنایه هم زده بوده باز هم او چیزی نگفته بوده. تا زمانی که زرین خانم -که خیلی دوست داشته پری رو شوهر بده- به خاله پری فشار می آره و خاله پری هم به نادر می گه و نادر می گه که اصلا نمی خواد ازدواج کنه. خاله پری من خیلی گریان و بریان می شه. خواستگار داشته و به اصرار خانواده با خواستگار نامزد می کنه. نادر می گه که فقط خوشبختی پری رو می خواد.
قرار می شه که خاله پری من رو بفرستند یه سفر اروپا که نادر رو فراموش بکنه و آماده ازدواج با خواستگارش بشه. خاله پری من به گفته مامانم توی فرودگاه تمام مدت بازو در بازوی نادر قدم می زده و زرین خانم هم هی توی سر خودش می زده که ببین نامزدش اومده بدرقه و این بازو در بازوی نادر قدم می زنه.
خلاصه خاله پری من با دوستش ندا رفتند اروپا و دوماه موندند و برگشتند و خاله پری من با خواستگارش که مرد فوق العاده خوبی هم هست ازدواج کردند.در تمام مدت عروسی خاله پری من گریه می کرده و آرایشگاه هم نرفته و حاضر هم نشده که آرایش بکنه. لباس عروسی اش هم یه لباس سفید خیلی خیلی ساده و بدون تور و گیپور بوده.
شش ماه بعد نادر دستگیر شد. معلوم شد توی گروه سیاهکل بوده و اعدامش کردند.
تازه اونموقع بود که همه فهمیدند با وجود عشقی که به پری داشته چرا هیچ وقت عشقش رو ابراز و با پری ازدواج نکرده.از نادر فقط دو تا دونه عکس که با خاله پری در حال رقص بوده دیده ام.
عجب زندگی هایی به خاطر هیچ و پوچ به باد رفت.
خاله پری من الان دوتا بچه داره. دخترش درست همسن منه و ازدواج کرده. خاله پری من زن بسیار خوشبختی است و شوهرش مرد بسیار خوبی است. اما به هر حال خاطره ها هیچ وقت از ذهن آدم پاک نمی شند.
پایان قسمت پانزدهم سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
۱۲ پاسخ برای "داستان های یک خانواده-حکایت پانزدهم"
سلام خیلی دلنشین است همشون را مرتب می خونم فاطمه می گوید چرا مط
الب منو که اینطوریه تو وبلاگ نمیزاری؟؟ میگم بابایی تو نوشته های خودتو با نوشته های کت
بالو یکی می کنی ؟؟؟
زیبا بود.
شاد
باشی….
آخی…چقدر د
لم برای نادر سوخت…چقدر سختی کشید…خیلی سخته…
آخي ! جدا دلم سوخت . بيشتر از خاله پري دلم بر
اي نادر سوخت . ميدوني پدر من هم سياسي بودند و من زماني كه به دنيا اومدم پدرم زندان بودند
؟ مادرم ميگفتن وقتي براي وضع حمل رفتن بيمارستان دايم گريه ميكردن و به پدرشون ميگفتن حا
لا بقيه فكر ميكنن من بي شوهر هستم ! من نه ماهه بودم كه پدرم آزاد شدند . البته مادر من با
علم به اينكه پدرم سياسي هستند باهاشون ازدواج كردند .
داستان جالبي بود. مو
فق باشي
چه مردی
بوده اين نادر. خدا رحتمش کنه. من مشابه اين قضيه رو برای کلنل محمد تقی خان پسيان هم شنيده
بودم.
شاد باشی
دلم سوخت
سلام بر
كتبالوي عزيز,
باور كن موهاي تنم سيخ شد.
به گل آقاي ما هم سلام برسون بگو چرا كم پيدا
ست؟
پاينده باشي.
سلام …. یاد و
روان نادر زنده و شاد …. تمام امتیازاتی که امروزه مردم دنیا ازشون بهره میبرند بخاطر ناد
رها و امثال او هست … درست هست که این امتیازات را سیاستمدار ها، وزرا و شاهان و …. دادند و
اون قوانین را تصویب کردند اما فقط و فقط بخاطر نادر ها بود و هست ….
واقعا زيبا و دلش
ين. مرسي.
برو با با!!!!
دلم خیلی سوخت