کت بالو

بایگانی برای شهریور, ۱۳۸۲

رويا

دوشنبه
۳۱ شهریور ۱۳۸۲

و زن فكر مي كرد و فكر مي كرد و رويا جان مي گرفت…
و زن در اين انديشه كه كاش اصلا نديده بود و نمي شناخت…
و در ترس از اين كه به خاطر يك خودخواهي و شايد روياي واهي همه زندگي اش ويران شود…
و روحش را از دست دهد…
و اي كاش كه رويا جان بازد…
و پناه بر خداوند از زماني كه رويا تمام زندگي را بر هم زند…
و زن نمي تواند زندگي كند…و نمي تواند فكر كند… و آرام ندارد…
فقط و فقط رويايي است كه مي آيد و مي رود و محو نمي شود…
خداوند بايد كه كمك كند… كه از عهده زن خارج است…
پناه به او كه عشق را آفريد…
پناه به او كه رويا را آفريد…
پناه به او كه واقعيت را آفريد…
.
.
نگران نشين بابا… يه كم هم من مي خوام مثل بقيه شاعرانه وبلاگ بنويسم ديگه. همه سالم و سرحال هستند.
براي من يكي فقط تو رو خدا دعا كنين.تازگي گيج و گول شدم حسابي.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

یکشنبه
۳۰ شهریور ۱۳۸۲

پدر من کلا بسیار منضبط و منظم است. فکر می کنم در دوران بچگی هم همین طور بوده. اما یک عیب اساسی دارد و ان هم این که وقتی مشغول انجام کاری می شود حساب زمان را از دست می دهد. جالب این است که همین موضوع کل مسیر زندگی اش را تغییر داد.
چنانچه از پدرم شنیده ام, در دوران دبیرستان می خواسته که در رشته پزشکی تحصیل کنه. بعد سر امتحان نهایی که می شه سر امتحان مثلثات صبح می شینه یه جا که قبل از رسیدن به دبیرستان چند تا مسئله حل کنه. همین که سرش گرم می شه گذشت زمان رو فراموش می کنه. نگاه که می کنه می بینه که ای داد, دیر شده. وقتی به جلسه امتحان می رسه راهش نمی دن و می گن که برای ورود به جلسه دیر رسیده.
این می شه که بابای من نمی رسه امتحان مثلثات رو بده و تجدید می شه. شهریور می ره و امتحان رو می ده و بیست می شه. اما تمام دانشکده ها دانشجو گرفته بوده اندو امتحاناتشون تموم شده بوده و فقط دانشکده افسری هنوز امتحان برگزار می کرده.
بابا می ره دانشکده افسری امتحان می ده و می ره و افسر می شه.
مامان من همیشه می گه که اگر پدرم مادر داشت به وضعش رسیدگی می شد و پدرش کمکش می کرد و خرج یک سالش رو می داد تا بابا سال بعد بره و هر رشته ای که می خواد مثل پزشکی یا مهندسی بخونه. اما بالاخره سرنوشته دیگه.
به هر صورت پدر من وارد دانشکده افسری می شه و درست مثل مامان من همیشه شاگرد ممتاز کلاس بوده.

پایان قسمت هجدهم سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

فلسفه…

شنبه
۲۹ شهریور ۱۳۸۲

گاهی اوقات همه چیز اونطور که آدم می خواد نیست. گاهی اوقات اتفاقاتی می افته که آدم خیلی دلش نمی خواد. به هر صورت زندگی طبق میل ما نمی گرده. دنیا هم طبق میل ما نمی گرده.
اگر دنیای دیگری باشه که تا ابدیت طول بکشه نمی دونم ماهیتش و شکلش به چه صورت خواهد بود. اما مسلما اگر مثل این دنیا باشه تا ابدیت درش بودن کار راحتی نیست.
اگر هم دنیای دیگری نباشه و زندگی سر تا تهش همین باشه که می بینیم, خیلی دل آدم می سوزه. به دلیل پوچی و ماهیت هیچ دنیا و زندگی. حتی اگر آدم به اندازه من احساس خوشبختی بکنه, حتی اگر کسی به اندازه من شبها سرراحت به بستر بگذاره, باز هم یه چیز بی هدف بسیار آزاردهنده است.
به همین دلیله که من بدون دلایل منطقی ترجیح می دم بپذیرم که دنیای دیگر و زندگی (یا مردگی!!!) با ماهیت دیگری هم هست که بعد از مرگ آغاز می شه و بی نهایت است و زیبااست و پیوستن به یک کل نامتناهی است و روحانی است و بی پرده می توان همه چیز رو احساس و ادراک کرد.
بسیاری از جاها برای استدلال هام در اثبات موجودی به نام “خداوند” به تناقض می رسم. برهان علیت و برهان نظم مسخره ترین برهان ها برای اثبات خداوند هستند چون خود ناقض خودشون هستند. تازه تعریفی که از خداوند مرسوم هست و صفاتی که بهش اختصاص داده می شه و تصوری که ازش در ذهن مومنین (مصطلح) وجود داره همیشه من رو به فکر می اندازه که خود این آدم ها از خدای خودشون بهتر هستند. این جمله ای بود که جین وبستر در کتاب “بابالنگ دراز” از قول جودی می نویسه.
اما به هر حال به دلیل احساس خوبی که پیدا می کنم و به دلیل تجربیاتی که در زندگی داشته ام ترجیح می دم که بپذیرم خداوندی وجود دارد. بی نهایت, با علم مطلق و توانایی مطلق و عشق مطلق. جدا از مانیست و ما همه قسمتی از او رو در خود داریم.ظرف هایی هستیم برای عینیت بخشیدن به صفاتی که او داره. به هر اندازه دانایی و توانایی و عشق رو در خودمون تقویت کنیم به همون اندازه خداوند شده ایم.
و نهایت یعنی مرگ در حقیقت پیوستن به این ذات است , و هر چه که از این ذات بیشتر در خود پرورانده باشیم از دوران مرگ که در حقیقت موجودیت روحانی است لذت بیشتری خواهیم برد. و فکر می کنم کسی که قسمتی از روح خود را -فرض کنید همان قسمت مربوط به عشق ورزی و دانایی و توانایی باشد- از بین برده باشد در زندگی (یا مردگی) بعدی بدون آن قسمت موجودیت خود را آغاز خواهد کرد که بنابراین موجودیت ناقص ودردناکی خواهد داشت. درست مانند کسی که در زندگی جسمانی ایرادی داشته باشد. که البته و صد البته ایراد روانی بسیار دردناک تر است.
و به همین دلیل به نظر من خداوند عذابی برای کسی مقدر نمی کند, که خود شخص با صدمه زدن به روح خود, زندگی (یامردگی) آتی خود را تباه می کند. و ذات بی نهایت و عشق مطلق از عذاب دادن و شکنجه دادن به دور است.
به هر شکل مرگ هر چه که باشد, هر یک از این دوفرضیه که باشد,واقعیت است و دردناک برای زندگان. اما برای خود شخصی که زندگی را بدرود می گوید مسلما دردناک و سخت نخواهد بود. مسلما از زندگی بسیار ساده تر خواهد بود.
.
.
ببخشید که حرف های نامربوط زدم. خدا رو شکر همه سالم و سرحال هستند. اینها یه سری چرکنویس ذهنی بود که اینجا رسوب کرد. ممکنه بعدا هم همین طور رسوبات ادامه پیدا کنه. اگه دیدین اون بالا عنوان مطلب یه چیزی مثل فلسفه یا زندگی یا از این سری بی معنی هاست بدونین که از این حرفهاست و به میل خودتون بخونین یا نخونین.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

" href="http://www.katbalou.com/1382/06/27/please-read/" rel="bookmark">
Please Read
پنجشنبه
۲۷ شهریور ۱۳۸۲
It is happening in the ۲۱st century.
This is the result. Not everything within a book can be accepted .
Damn and Death to everybody who accepts these nonsense.
Damn and Death to every single person who obeys this nonsense.
Damn and Death to everybody who legislated this nonsense.
.
.
Our girls, women and children need our help to get rid of these savage laws and regulations.
Is humanity considered in our accepted religion?
Where is it then?
Let’s help each other. Let’s reconsider our religion, regulations and laws.

Love you, have a great time, see you

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

سوشی

پنجشنبه
۲۷ شهریور ۱۳۸۲

دیروز یه ناهار کاری باید می خوردیم و میزبان رستوران سوشی رو پیشنهاد داد.
این رستوران غذاهای مخصوص ژاپنی ها رو داره و به طور کلی به سبک چشم بادومی ها است. غذاهای این رستوران هم معمولا ماهی و سایر جانوران دریایی است.
موضوع خوبش این بود که بالاخره غذا خوردن با اون چوب ها رو یاد گرفتم چون چیز دیگه ای نبود که باهاش غذا بخورم. دومین موضوع خوب هم این بود که فهمیدم غذای سوشی غذای موردعلاقه من نیست.
ازش بدم نمیاد ها. بد نیست. اما فرضا بین چلوکباب و سوشی مسلما چلو کباب رو انتخاب می کنم.
مامان نیلو هم در باره موهای چینی ها نوشته بود. من هفتاد سال دلم نمی خواد موهام مثل چینی ها باشه. اصلا فکر نمی کردم کسی دلش بخواد موهاش مثل موهای چینی ها باشه. اون هم مامان نیلو که به گواهی بنده موهای خیلی خوب وقشنگی داره.
درضمن خانم ها, دنبال شوهر لهستانی و ویتنامی و چشم بادومی نرید که به تصدیق من از شوهر ها ی ایرانی بدتر هم هستند.
این گل آقای ما با این که ایرانی است اما تا به حال بهترین شوهری بوده که من در تمام دنیا دیده ام.
این مارتین خر که لهستانی است خیلی دید احمقانه ای نسبت به زن ها داره. من که ترجیح می دم اصلا باهاش در این مورد حرف نزنم چون که مسلما دعوامون خواهد شد. ویتنامی ها و چشم بادومی ها هم که جای خود دارند. البته مسلما خوب هم بین شون پیدا خواهد شد که من هنوز ندیده ام.
برای دختر خانم های شوهر نکرده بنده یه الگو از گل آقامون می گذارم روی وبلاگ. این الگو رو می برین, آقا پسر موردنظر رو می اندازین روی الگو. هر کسی بهتر با الگو منطبق شد, معطلش نکنین و با گارانتی ۱۰۰ ساله بنده بلافاصله به همسری ایشون در بیایید که ضرر نمی کنین.
همین دیگه
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

سه شنبه
۲۵ شهریور ۱۳۸۲

رفته بودیم همون کلاس رانندگیه که درباره اش قبلا نوشتم, یه خانمی هم اومده بود که در قسمت دیگری از شرکت ما کار می کرد و من هیچ وقت ندیده بودمش چون که ساختمانشون توی یه شهر دیگه است. اول که این خانم اومد به نظرم یه چیزی اش عجیب اومد. دقت که کردم دیدم که این خانم فقط یه دونه سینه داره.
برام جالب بود که این خانم نه پروتز گذاشته و نه سعی می کنه که این رو از کسی بپوشونه. به عبارتی کاملا اونچه رو که بود پذیرفته بود.
به نظرم بسیار جالب و منطقی و قابل احترام اومد.
همه ما حق داریم که دلمون بخواد زیباتر دیده بشیم و ایراد هامون رو بپوشونیم. اما بهتر از اون به نظر من اینه که خودمون رو هر طور که هستیم قبول داشته باشیم و در عوض توانایی هامون رو بیشتر کنیم و به عمل برسونیم.
یاد خودم افتادم که از این که دماغم گنده است یا این که قدم بلند نیست گاهی اوقات ناراحت می شم و به این نتیجه رسیدم که این موضوعات آنچنان اهمیتی هم ندارند.
این خانم کل نمره رو آورد و رانندگی خیلی قشنگ و زیبایی هم کرد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

دوشنبه
۲۴ شهریور ۱۳۸۲

اینجا اغلب شرکت ها یه مهمونی کریسمس برای کارمندانشون برگزار می کنند که توی این مهمونی کریسمس کارمندها می تونند با زن یا شوهر یا دوست دختر یا دوست پسر شون تشریف بیارند.
من و گل آقا هم رفته بودیم. از طرف دیگه مارتین و دوست دخترش هم اومده بودند. جفت شون لهستانی هستند و دخترخانم هم حسابی بلوند و سفید و مامانی است.
از طرف دیگه من و مارتین میز هامون درست کنار همه. دختر خانم که اسمش ایوانا است از مارتین پرسیده بود که این دختری که باهاش سلام علیک کردی کی بود. مارتین هم گفته بود کت بالو.ایوانا هم کلی ناراحت شده بوده و به مارتین گفته بوده که تو به من نگفته بودی که کت بالو اینقدر جوان و خوشگله.
.
.
وقتی روز بعد مارتین جلوی همه همکارها این موضوع و ناراحتی دوست دخترش رو شرح داد بنده گل از گلم شکفت. بابا مردیم از بس مردهامون تا دختر بلوند دیدند آب از دهنشون سرازیر شد. خدا رو شکر برای یک بار در تاریخ یه دختر بلوند پیدا شد که به قیافه ما و همکاری ما با دوست پسرش حسودی کنه.
.
.
زنده باد ایوانا………
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

یکشنبه
۲۳ شهریور ۱۳۸۲

یه همکاری تازگی پیدا کردیم که یه دختر چینی است به نام ژولیت. این رئیس من چینی است و از هر دوتا کارمندی که استخدام می کنه یکی اش چینی یا چشم بادومی است.
دو سه روز پیش با چند تا دیگه از کارمند ها داشتیم حرف می زدیم معلوم شد که در ژاپن مرد ها صبح می رند سرکار نهارشون رو سرکار می خورند شامشون رو هم سرکار می خورند و گاهی سرمیزشون هم می خوابند. بامزه اینه که اگه کارشون زود (یعنی ساعت ۹شب مثلا) تموم بشه نمی رند خونه. می رن یه بار و می شینند یه نوشیدنی می خورند و یه گپی هم می زنند و ساعت ۱۱ یا ۱۲ شب می رند خونه.
آخه اگه مردی زود بره خونه زنش وحشت می کنه چون که فکر می کنه که شوهرش به اندازه کافی کار نمی کنه که پول در بیاره و بنابراین مرد ها هر چه بیشتر بیرون از خونه باشند بهتر و مقبول تر هستند.
زن ها هم تقریبا کار نمی کنند و فقط توی خونه به رتق و فتق امور مشغولند.
بدبختی این چشم بادومی ها تقریبا همیشه در عالم هپروت هستند.عموما باهوش نیستند اما بسیار پرکار هستند. وقتی توی خیابون راه می رند انگار کسی رو نمی بینند. به نسبت خیلی هم تمیز نیستند. البته در تمام این موارد استثنا هایی هم دارند.
اما یه خصوصیت بارز دارند که به تمام این ایراد ها می چربه و اون هم اتحادشونه. چینی ها چنان مواظب همدیگه هستند که خدا می دونه.
خدا پدر و مادر این آقا جیمی چینی رو هم بیامرزه که توی اون وانفسای بیکاری به من کار داد. انشالله خدا یک در دنیا صد در آخرت بهش عوض بده.
کره ای ها اما من رو یاد ترک های خودمون می اندازند. آدم های خوبی هستند اما عجیب هستند. خیلی اخلاق ترک ها رو دارند. من یکی از صمیمی ترین دوست هام ترک بود. دختر باهوشی بود. کلا ترک ها باهوش هستند اما کار ها و طرز رفتار و طرز فکرشون با فارس ها فرق داره. کره ای ها هم همتای چشم بادومی ترک ها هستند. دیدگاه های ترک ها و دیدگاه های کره ای ها به هم خیلی نزدیکه. این آقا جی مین که همکار من است کره ای است. بسیار آدم خوبی است و هوشش هم بد نیست (عالی هم نیست) اما خوب دقیقا من رو یاد رفتار های دوستم که ترک است می اندازه. فقط ترک ها از کره ای ها خیلی تمیز تر هستند. این تنها تفاوت شون است. کره ای ها هم کثیف نیستند اما خوب به تمیزی ترک ها هم مسلما نیستند.
همین دیگه. اگه بیشتر از این بگم دیوونه پدرم رو در میاره. تا همین جا هم خیلی جرات کردم که حرف زدم.
دوستتون دارم, خوش بکذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

شنبه
۲۲ شهریور ۱۳۸۲

۱) هورا…بخونین:
صحنه: شب. هوای مهتابی. کت بالو و گل آقا در خودرو نشسته اند. گل آقا در حال رانندگی است. متوجه می شود که دور شمسی قمری زده.
گل آقا: عجب حماقتی کردم ها. همین خیابون رو از بالا میامدم پایین می رسید همین جا. این همه دور زدیم کلی هم پشت چراغ موندیم.
کت بالو: دورت بگردم الهی. این چه حرفیه؟ تو حماقت نمی کنی که قربونت برم. فقط یه بار حماقت کردی. اون هم وقتی بود که ازدواج کردی.
گل آقا: نه بابا. اون که خیلی خوب بود. از کارهای خوب زندگیم بود.
کت بالو: یعنی اگه دوباره هم به دنیا بیای باز هم ازدواج می کنی؟
گل آقا: خوب معلومه. از همون روز اولی که به دنیا بیام.
.
.
کت بالو به فکر فرو می رود. آخه کت بالو یه سال و هفت ماه از گل آقا کوچکتر است. پس گل آقا دفعه دیگه با کی ازدواج می کند؟
۲) مامانم رفته سرعین و برگشته هیچی برام سوغاتی نیاورده. از سفر قبلی یه روتختی و از سفر قبل ترش یه گلیم برام آورده بود. یکی بگه آخه این چه مامانیه که این دفعه برام سوغاتی نیاورده؟
۳) من از اولی که رفته بودم کانادا سرکار خیلی خیلی نگران بودم. آب خوش از گلوم پایین نمی رفت. هی نگران کارم بودم و این که نکنه دیگران بهتر از من کار کنند یا این که هر چی که هر کسی می کنه من هم بکنم و خلاصه خیلی زندگیم به هم ریخته بود. یه جمله و یه مقاله زندگی من رو نجات داد:
“run your own race.”
اگه حوصله داشتم کل موضوع این جمله رو بعدا توضیح میدم.
۴) گل آقامون توی درس و توی گیتار خیلی پیشرفت می کنه. قربونش برم بهترین و با هوشترین آدم دنیا است. خدارو صد هزار بار شکر به خاطر شوهر گلی که توی این وانفسای بی شوهری نصیب من شد.
۵) خونه امون مثل بازار شام به هم ریخته و باید نصف خونه رو بریزم دور. یه کسی به من بگه این جعبه گنده های donation که قبلا مثل (ببخشید) پشکل همه جای تورنتو ریخته بود کجا آب شده و رفته توی زمین.
۶) از طرف یه شرکت دیگه دعوتمون کردن یه جا مسابقه اسب دوانی ببینیم. قرعه کشی هم بود. یکی از همکارهام یه home teathre برنده شد!!! یه شامی هم دادند که جای همه تون خالی بود. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو کرده بودند غذای خوشمزه و کردند توی حلق ما. وسط اون همه شام فکر می کردم طفلک مردمی که هیچی برای خوردن ندارند. و طفلک مردمی که خوشحال نیستند. طفلک مردمی که هیچ وقت از توانایی هاشون استفاده نکردند و طفلک مردمی که هیچ وقت نمی فهمند خوشبختند و ….به هر حال که خیلی خوش گذشت. جای گل آقامون خالی بود.
۶) خدا رو میلیاردها بار شکر به خاطر سلامتی و کارم و خوشحالیم و دوستای خوبم و خانواده گلم و گل آقای از همه گل ترم. گاهی اوقات نمی دونم چطور باید خدارو شکر کنم.
به همه خیلی خیلی خوش بگذره
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

یکشنبه
۱۶ شهریور ۱۳۸۲

پدر عزیز از من یه سوال کرده بود که به دلیل طولانی بودن و قابل تامل بودن موضوع در چند خط نمی تونستم اونچه که دلم می خواد رو بنویسم.پدر عزیز:
درباره آینده دخترت نمی تونم نظر قاطع بدم. اما اونچه که به عقلم می رسه رو می نویسم.
بچه ها در اینجا بسیار آزاد هستند و والدین نمی تونند مثل ایران روی اونها تسلط زورکی داشته باشند. در ایران قانون تو رو محق می دونه که برای بچه ات تصمیم گیری کنی. اما در کانادا هیچ قانون و مرجعی برای این کار تورو حمایت نخواهد کرد. در بدترین حالت ممکنه بچه دوست دختر یا دوست پسرش رو بیاره خونه. برند توی اتاق خواب و تو هم اجازه نداری که به اون پسر یا دختر کوچکترین چیزی بگی. بچه می تونه که هر زمان اراده کنه از خونه بره بیرون یا بیاد خونه و قانونی تورو برای منع بچه حمایت نمی کنه. ممکنه دختر بیاد و به راحتی به والدین اش بگه که داره بچه دار می شه و والدین نمی تونند چیزی به دختر یا به پدر بچه بگند.اما…
همیشه برای اون دختر یا پسر راه برگشت هست. برای دختر حتی بهتر است چون که خرج بچه رو پدر بچه باید بده و دختر به عنوان مادر مجرد می تونه کمک از دولت بگیره. اما نگهداری از بچه معمولا به عهده مادر بچه می افته. باز هم نکته خوب اینه که جامعه اون دختر رو طرد نمی کنه چون که این مسئله اینجا جاافتاده.
اما اگر از این فراتر بره ممکنه بچه اعتیاد پیدا کنه. این خطر در ایران هم وجود داره. اما از این جهت که اینجا کنترل کمتری رو بچه ها هست نگرانی والدین بیشتره. به نظر من مهمترین مسئله که حتی از بچه دار شدن بدون ازدواج هم مهم تره همینه. به علاوه “گنگ” ( دسته های خلافکار) هایی که نوجوانان درست می کنند و دست به جرم و جنایت های ناشی از عصیان های نوجوانی می زنند.
این ها بدترین سرنوشت هایی هست که برای بچه ها ممکنه پیش بیاد. منحصر به خانواده های خاصی هم نمی شه. در هر خانواده ای با هر تحصیلات و شجره نامه ای ممکنه پیش بیاد که البته در خانواده های سطح پایین و سیاهپوست ها و چینی ها این آمار بیشتره و در خانواده های منسجم و با تحصیلات خوب و رده بالا این آمار کمتر است.
از طرف دیگه بچه هایی هستند که بسیار خوب و درسخوان هستند. دنبال کار و درس و ورزش و زبان یاد گرفتن می رند. اما این دلیل نمی شه که فرضا night club نرند و یا دوست دختر و دوست پسر نداشته باشند یا تا زمان ازدواج پیش پدر و مادر زندگی کنند.هر نوجوانی اینجا night club می ره. دوست پسر یا دختر داره, و ممکنه (نه لزوما) تصمیم بگیره که از والدین جدا شه و زندگی مستقل داشته باشه یا این که با دوستانش یا دوست دختر یا دوست پسرش بره مسافرت. تمام این موضوعات اینجا کاملا طبیعی است. همکار من یه پسر است که در دانشگاه تورنتو کامپیوتر خونده. کار خوب داره. دوست دخترش هم بسیار خانم است و تکنیسین آزمایشگاه است. اما همیشه با همدیگه می رند مسافرت. پسر ۲۶ ساله و دختر ۲۷ ساله است. دوسال هم هست که باهم دوستند.
دختر دوست مامان من که الان ۱۵ سال است در آمریکا زندگی می کنند پزشکی می خونه اما هر سال با دوست پسرش می رند پاریس و اروپا و جاهای مختلف دنیا و این دختر که الان ۲۳ ساله است ۴ ساله که جدا از خانواده زندگی می کنه.ویلن می زنه و دختری بسیار خوش اخلاق و خانواده دوست هم هست. پس بدون که زندگی در خارج از کشور این ملزومات رو هم داره. اگرچه که ممکن هم هست دخترت تا ابد هم پیش خودت زندگی کنه و دختر گل و ناز باباش باشه.
من خودم ترجیح می دم اگر دختری دارم در کانادا بزرگش کنم چرا که تمام زندگیش وابسته به یک مرد نخواهد بود و می تونه در زندگی طعم استقلال و زندگی مجرد رو بفهمه و رشدی مستقل از خانواده پیدا کنه. البته اول به هر زوری شده می کنمش توی دانشگاه و بعد بهش این امکان رو می دم که بره و دنیا رو ببینه و مرد رو بشناسه. راههای جلوگیری رو هم کاملا براش توجیه خواهم کرد.
و اما زندگی در اینجا به خصوص اوایلش بسیار سخته. وقتی میای دیگه کسی خانواده و شجره نامه تورو نمی دونه. تو یه آدم ایرانی هستی با کشوری که خیلی ها فکر می کنند ساکنین اش شتر سوار می شند. کسی رو نمی شناسی و برات سخت خواهد بود که کار پیدا کنی. اما اگر کاری مثل فروشندگی و پیتزا دلیوری هم بگیری کسی بهت بد نگاه نمی کنه. هر کاری که شرافتمندانه باشد بدون نگرانی می شه در اینجا گرفت. که البته پولش به خوبی پول کار حرفه ای نیست. زبان مشکل بزرگی است که هر چه در ایران پایه اش رو قوی کنی بهتره. اما حتی اگر در ایران بشی شکسپیر بازهم که بیایی اینجا به ۶ ماه تا سه چهار سال نیاز داری که بتونی خوب حرف بزنی و بفهمی.پیدا کردن کار حرفه ای خودت هم ممکنه بین دو هفته تا تمام عمر طول بکشه. در بدترین حالت ممکنه مجبور بشی بری دوباره درس بخونی و تازه بعد از درس خوندن بفهمی که باز هم بهت کار نمی دن و بری باز هم توی یه فروشگاه کار بگیری و تا آخر عمرت فروشنده بمونی. اما این حالت کمتر پیش میاد. معمولا میلیونر نمی شی اما در یه حد نسبتا متوسط می تونی قرار بگیری. اگر هم شانس بیاری یا پشت کار و اراده داشته باشی بعد از ۶ ماه تا سه سال به شکل معمول باید بتونی جای خودت رو پیدا کنی و گلیم خودت رو بیرون بکشی.
از نظر روحی بدترین حالت بی تصمیمی و افسردگی و نارضایتی است که بسیاری از ایرانی ها بهش دچار می شند. افسوس وضعیت ایران شون و راحتی شون رو می خورند. یه دسته هم که همیشه و در همه حال ذاتا ناراضی به دنیا اومده اند و از دنیا می رند.
آخر از همه از دید کلی اگر نگاه کنی و اگر کتاب های رمان رو ورق بزنی می بینی که در اروپا و آمریکا سیر تاریخی زودتر طی شده. و خوشمون بیاد یا نه همیشه از نظر تاریخی از ما حداقل ۲۰۰ سال جلوتر بوده اند.
من با تمام عشقی که به ایران دارم اگر شب رو در مترو هم بخوابم به ایران بر نخواهم گشت. حداقل در کشوری زندگی می کنم که آخرین مجازات اعدامش حدود ۴۰ سال قبل اتفاق افتاده و برای جون شهروندانش ارزش قائله وجامعه به خاطر هر اشتباهی آدم رو به باد بزرگترین تنبیه ها نمی گیره.
من کانادارو خیلی دوست دارم اما این مربوط به روحیات و شرایط خودمه. بچه ای هم اگر داشته باشم امکان نداره در ایران بزرگش کنم چون استقلال و رشد بچه در کانادا به نظرم به تمام مط