دوشنبه
شهریور ۳۱,۱۳۸۲
و زن فكر مي كرد و فكر مي كرد و رويا جان مي گرفت...
و زن در اين انديشه كه كاش اصلا نديده بود و نمي شناخت...
و در ترس از اين كه به خاطر يك خودخواهي و شايد روياي واهي همه زندگي اش ويران شود...
و روحش را از دست دهد...
و اي كاش كه رويا جان بازد...
و پناه بر خداوند از زماني كه رويا تمام زندگي را بر هم زند...
و زن نمي تواند زندگي كند...و نمي تواند فكر كند... و آرام ندارد...
فقط و فقط رويايي است كه مي آيد و مي رود و محو نمي شود...
خداوند بايد كه كمك كند... كه از عهده زن خارج است...
پناه به او كه عشق را آفريد...
پناه به او كه رويا را آفريد...
پناه به او كه واقعيت را آفريد...
.
.
نگران نشين بابا... يه كم هم من مي خوام مثل بقيه شاعرانه وبلاگ بنويسم ديگه. همه سالم و سرحال هستند.
براي من يكي فقط تو رو خدا دعا كنين.تازگي گيج و گول شدم حسابي.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
یکشنبه
شهریور ۳۰,۱۳۸۲
پدر من کلا بسیار منضبط و منظم است. فکر می کنم در دوران بچگی هم همین طور بوده. اما یک عیب اساسی دارد و ان هم این که وقتی مشغول انجام کاری می شود حساب زمان را از دست می دهد. جالب این است که همین موضوع کل مسیر زندگی اش را تغییر داد.
چنانچه از پدرم شنیده ام, در دوران دبیرستان می خواسته که در رشته پزشکی تحصیل کنه. بعد سر امتحان نهایی که می شه سر امتحان مثلثات صبح می شینه یه جا که قبل از رسیدن به دبیرستان چند تا مسئله حل کنه. همین که سرش گرم می شه گذشت زمان رو فراموش می کنه. نگاه که می کنه می بینه که ای داد, دیر شده. وقتی به جلسه امتحان می رسه راهش نمی دن و می گن که برای ورود به جلسه دیر رسیده.
این می شه که بابای من نمی رسه امتحان مثلثات رو بده و تجدید می شه. شهریور می ره و امتحان رو می ده و بیست می شه. اما تمام دانشکده ها دانشجو گرفته بوده اندو امتحاناتشون تموم شده بوده و فقط دانشکده افسری هنوز امتحان برگزار می کرده.
بابا می ره دانشکده افسری امتحان می ده و می ره و افسر می شه.
مامان من همیشه می گه که اگر پدرم مادر داشت به وضعش رسیدگی می شد و پدرش کمکش می کرد و خرج یک سالش رو می داد تا بابا سال بعد بره و هر رشته ای که می خواد مثل پزشکی یا مهندسی بخونه. اما بالاخره سرنوشته دیگه.
به هر صورت پدر من وارد دانشکده افسری می شه و درست مثل مامان من همیشه شاگرد ممتاز کلاس بوده.
پایان قسمت هجدهم سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
شنبه
شهریور ۲۹,۱۳۸۲
گاهی اوقات همه چیز اونطور که آدم می خواد نیست. گاهی اوقات اتفاقاتی می افته که آدم خیلی دلش نمی خواد. به هر صورت زندگی طبق میل ما نمی گرده. دنیا هم طبق میل ما نمی گرده.
اگر دنیای دیگری باشه که تا ابدیت طول بکشه نمی دونم ماهیتش و شکلش به چه صورت خواهد بود. اما مسلما اگر مثل این دنیا باشه تا ابدیت درش بودن کار راحتی نیست.
اگر هم دنیای دیگری نباشه و زندگی سر تا تهش همین باشه که می بینیم, خیلی دل آدم می سوزه. به دلیل پوچی و ماهیت هیچ دنیا و زندگی. حتی اگر آدم به اندازه من احساس خوشبختی بکنه, حتی اگر کسی به اندازه من شبها سرراحت به بستر بگذاره, باز هم یه چیز بی هدف بسیار آزاردهنده است.
به همین دلیله که من بدون دلایل منطقی ترجیح می دم بپذیرم که دنیای دیگر و زندگی (یا مردگی!!!) با ماهیت دیگری هم هست که بعد از مرگ آغاز می شه و بی نهایت است و زیبااست و پیوستن به یک کل نامتناهی است و روحانی است و بی پرده می توان همه چیز رو احساس و ادراک کرد.
بسیاری از جاها برای استدلال هام در اثبات موجودی به نام "خداوند" به تناقض می رسم. برهان علیت و برهان نظم مسخره ترین برهان ها برای اثبات خداوند هستند چون خود ناقض خودشون هستند. تازه تعریفی که از خداوند مرسوم هست و صفاتی که بهش اختصاص داده می شه و تصوری که ازش در ذهن مومنین (مصطلح) وجود داره همیشه من رو به فکر می اندازه که خود این آدم ها از خدای خودشون بهتر هستند. این جمله ای بود که جین وبستر در کتاب "بابالنگ دراز" از قول جودی می نویسه.
اما به هر حال به دلیل احساس خوبی که پیدا می کنم و به دلیل تجربیاتی که در زندگی داشته ام ترجیح می دم که بپذیرم خداوندی وجود دارد. بی نهایت, با علم مطلق و توانایی مطلق و عشق مطلق. جدا از مانیست و ما همه قسمتی از او رو در خود داریم.ظرف هایی هستیم برای عینیت بخشیدن به صفاتی که او داره. به هر اندازه دانایی و توانایی و عشق رو در خودمون تقویت کنیم به همون اندازه خداوند شده ایم.
و نهایت یعنی مرگ در حقیقت پیوستن به این ذات است , و هر چه که از این ذات بیشتر در خود پرورانده باشیم از دوران مرگ که در حقیقت موجودیت روحانی است لذت بیشتری خواهیم برد. و فکر می کنم کسی که قسمتی از روح خود را -فرض کنید همان قسمت مربوط به عشق ورزی و دانایی و توانایی باشد- از بین برده باشد در زندگی (یا مردگی) بعدی بدون آن قسمت موجودیت خود را آغاز خواهد کرد که بنابراین موجودیت ناقص ودردناکی خواهد داشت. درست مانند کسی که در زندگی جسمانی ایرادی داشته باشد. که البته و صد البته ایراد روانی بسیار دردناک تر است.
و به همین دلیل به نظر من خداوند عذابی برای کسی مقدر نمی کند, که خود شخص با صدمه زدن به روح خود, زندگی (یامردگی) آتی خود را تباه می کند. و ذات بی نهایت و عشق مطلق از عذاب دادن و شکنجه دادن به دور است.
به هر شکل مرگ هر چه که باشد, هر یک از این دوفرضیه که باشد,واقعیت است و دردناک برای زندگان. اما برای خود شخصی که زندگی را بدرود می گوید مسلما دردناک و سخت نخواهد بود. مسلما از زندگی بسیار ساده تر خواهد بود.
.
.
ببخشید که حرف های نامربوط زدم. خدا رو شکر همه سالم و سرحال هستند. اینها یه سری چرکنویس ذهنی بود که اینجا رسوب کرد. ممکنه بعدا هم همین طور رسوبات ادامه پیدا کنه. اگه دیدین اون بالا عنوان مطلب یه چیزی مثل فلسفه یا زندگی یا از این سری بی معنی هاست بدونین که از این حرفهاست و به میل خودتون بخونین یا نخونین.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
" href="http://www.katbalou.com/1382/06/27/please-read/" rel="bookmark">
It is happening in the 21st century.
This is the result. Not everything within a book can be accepted .
Damn and Death to everybody who accepts these nonsense.
Damn and Death to every single person who obeys this nonsense.
Damn and Death to everybody who legislated this nonsense.
.
.
Our girls, women and children need our help to get rid of these savage laws and regulations.
Is humanity considered in our accepted religion?
Where is it then?
Let's help each other. Let's reconsider our religion, regulations and laws.
Love you, have a great time, see you