مادرم از زمانی که کوچک بود بسیار عاقل و باهوش بود. یک بار وقتی ۴ سال داشت در کوچه های قم گم شد.تصمیم گرفت که اصلا گریه نکند چون می دانست گریه کردن نه تنها سودی ندارد بلکه باعث می شود دیگران متوجه شوند که او گم شده و در بدترین حالت اورا بدزدند. بنابراین یک کوچه را گرفته و داخل شد. همین طور که می رفت به یک پیرمرد رسید که جلوی خانه ای نشسته بود. هتل شوهر خاله مادرم در قم نسبتا معروف بود. بنابراین مادرم می دانست که اگر نام هتل را بگوید دیگر نیازی به آدرس دادن نخواهد بود. به پیرمرد گفت: سلام آقا. من دنبال هتل ..می گردم. می شه به من بگید از کدوم طرف باید برم. آقاهه هم خندیده و گفته بچه جون تنها بری گم می شی. بیا دنبال من. و خلاصه مامانم رو برده و جلوی هتل سپرده به دست شوهر خاله و دایی مامانم.
بعدا یادم بندازین که داستان اتفاقاتی که برای عروس دایی مامانم (که می شه دختر یه دایی دیگه مامانم) رو براتون بگم. ناراحت کننده است اما واقعی.
پایان قسمت سیزدهم سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
۱۹ پاسخ برای "داستانهای یک خانواده-حکایت سیزدهم"
سلام پسرم
(:
خوب … بابا محمد هم جریاناتی داره که اگه عمری باقی باشه به تفصیل میگم …
راستی … کت
بلو به چه معنی ست ؟؟
بابا محمد
پس معلوم شد که شما به
کی رفتی:دی
شنیدن سرگذشت
ار زبون تو همیشه شیرینه..یعنی دیدینش…شنیدن که در کار نیست
حالا كتبالو به پدرش رفته يا به مادرش ؟
يه خ
سلام کت بالو و گل آقا
جون. کتی جون واقعا” ايول به اين مامان نازنين و باهوش تو. واسه همينه ديگه که تو هم انقد
clever شدی ديگه! منم يه بار اينجوريا گم و پيدا شدم. هنوز خاطره تلخش يادمه و برام شد درس عبرت
که جلو جلو راه نيافتم برم و هميشه دست مادرمو بگيرم. خوش بگذره کتی جان. x
کتبالو خانم . سلام . خوب اين قسمت
۱۳ هم که به خير گذشت ولی یادت نره اون خاطره ای رو که گفته بودی یادت ندازيم برامون تعريف ک
سلام دخترم
(:
اول از همه منو ببخش که اشتباهی پسر خطابتون کردم … بعدش هم خوشحالم که لااقل اسم منء
شما رو خوشحال می کنه …..
جالب بود و خوندني. او
salam. shad bashid…
ما که ديگه حسابی به شنيدن حکايت های شير
ين تو عادت کرديم..
سلام
هیچوقت با پنجره
ایی که در اون به وبلاگتون لاگین شدید به وبلاگها یا سایتهایی که کنتر دارند وارد نشوید(م
مکنه پسوردت لو بره)…ممنون از لینکت .خوش باشی
اولا حكايت دوازده بعلاوه يك
دوما بع
با درودهای گرم
،
نوشته شما مرا به ياد اين شعر انداخت:
کم گوی و گزيده گوی چون در - تا زاندک تو جهان شود
پر!
راستی راستی کوتاه نوشتن هم هنری است که هر کسی ندارد.
با دوستی: شهسوار
سلام.دو قسمت آخر داستان ز
سلام … کتابش
هم میخریم ….
سلام کتی جان.پس معلومه که هوش در خونواده
شما ارثیه!
سلام
خيلي جالب ،شيرين و جذ
اب مينويسي.فكر نميكردم خاطرات يه نفر اينقدر جالب باشه.همشو خوندم.
موفق باشي و پاينده.
salam katbalu jon inghadr
delam barat tang boooooooooooooooooooo
d