نوشتن درباره خانواده یه خیال راحت و فکر باز و بدون دغدغه می خواد که همه فکرت و حتی تخیلت رو جمع کنی. باید یادت بیاد که چی ها شنیدی و از کی ها شنیدی و بعد بری به اون دوران و درقالب کسی که این جریانات براش اتفاق افتاده تا بتونی چیزی که می خوای رو بنویسی.
از اونجایی که بعد از خارج شدن از ایران تمام این خاطرات برام بیش تر از گذشته ارزشمند شد دیدم که خیلی دوست دارم هر چیزی که یادم هست رو بنویسم و به نفرات بعدی بسپارم.
از اونجایی که خودم خیال بچه دار شدن ندارم, شاید بسپرم دست بچه احتمالی برادرم.
بدیش اینه که مامانم هم خواهر یا برادر نداره که بچه ای داشته باشن. ضمنا خانواده پدری ام هم گرچه که بسیار پرمحبت و مهربان هستند اما از من و دنیای من دور هستند.
خدا رو چه دیدی شاید اگر گل آقا کار بگیره
۷ پاسخ برای "داستانهای یک خانواده - حکایت دوازدهم"
همین طور بنویسی کم کم یه
کتاب مثل صد سال تنهایی از توش در می آد…
television mige toronto moshkele bargh hastesh , raste ? az
weblognevisaye oonja che khabar ? mishe begi ?
salam… bazi vagtha az bazi kasha raftari dide mishe ke
aslan gabel dark nist!!!!
سلام هیچ می دونید چند وقته پیش ما نیومدید ؟؟ برای دیدن کارنامه
و دستخط فاطمه هم دعوتتون کرده بودم
salam katbaloo joonam roozetoon
mobarak
خیلی خیلی بد
خیلی خیلی بد بود بهتر بنویس