اگر به شما بگند یه خانم هفتاد ساله به نام شری با شوهرش باب دارند درایو می کنند تا سانتا باربارا که برای تعطیلات یه ده روزی سانتا باربارا باشندو بعد برای دیدن دوستانشون می رند بوستون و بعد هم ریموند (یا ری) دامادشون رو در ویلانوا ببینند شما درباره گذشته و تاریخچه زندگی این خانم چه فکری می کنید؟
…
خوب این خانم دقیقا با همین مشخصات عمه مامان منه!! اسمش شریفه و تحصیلاتش سال ششم ابتدایی است. نام پدر محمد باقر, نام خانوادگی شیخی و در گلپایگان متولد شده.
در سن پانزده سالگی با یک آقایی ازدواج کرده که این آقا فوق العاده بد اخلاق بوده. اسم مادرشوهر این خانم ننه عراقی بوده که این خانم رو خیلی خیلی اذیت کرده.
این خانم تا مدتها با مادرشوهرش در یک خانه زندگی می کرده. متاسفانه این خانه یک خانه معمولی نبوده. هر اتاق دست یک خانم یا آقا بوده و به کارهای خلاف شرع مشغول بوده اند. پدر شوهر شریفه دم در خانه یا سر کوچه صابون می فروخته و بعد شب که شوهر این خانم به خانه برمی گشته ننه عراقی و دخترش هر کار خلافی که در طول روز کرده بودند رو به این خانم نسبت داده و شوهر او را ضد او بر می انگیخته اند. بنابراین تقریبا هر شب این خانم از شوهرش کتک می خورده.
پسر اول این خانم در همان خانه متولد و بزرگ شده. بعد از این پسر دو دختر به دنیا آمده اند و شریفه به کمک پدربزرگ من که طبیعتا برادرش می شده شوهر را راضی کرده اند که یک خانه جدا برای شریفه و بچه ها بخرد.
بعد از تولد پسر دوم که فرزند چهارم این خانم می شده, این خانم با خانواده شوهر قطع رابطه کرد. سپس بعد از مدتی همسایگی با یک خانواده آلمانی تصمیم خود را گرفت که به خارج از کشور برود. از آنجا که زن بسیار باهوش و با پشتکاری بود خلاف میل شوهرش یکبار به اروپا و بار دیگر به آمریکا سفر کرد.
بعد از بازگشت از آمریکا به شوهرش اصرار و پافشاری کرد که باید به آمریکا سفر کنند. بدیهی است که هربار با مخالفت جدی شوهر و خانواده خود روبرو شد.
از آنجا که طبق خصوصیات ارثی خانواده شیخی بسیار مستبد و خودرای بود- اگر چه که به دلیل زن بودن و نظام خاص مردسالاری خانواده و جامعه این صفت در او سرکوب شده بود.- به پافشاری خود ادامه داد و بعد هم طبقه پایین منزلشان را به یک خانواده آمریکایی به مبلغ پایین اجاره داد تا زبان انگلیسی خود و بچه هایش را قوی کند.
اختلافات خانوادگی او با شوهرش بالا گرفت. مدت دوسال تمام شب را در ماشین در حیاط منزل می خوابید و دعواها و بگو مگو های سختی داشتند.
در نهایت…. شوهر این خانم در پایان این دوسال فوت شد!!! و بنابراین شریفه بچه ها را که به ترتیب ۲۲ ساله ۲۰ ساله ۱۸ ساله و ۱۶ ساله بودند در ایران رها کرد و در سال ۱۳۵۸ به آمریکا سفر کرد.
پسر بزرگتر که ۲۲ ساله بود با یک خانم فیلیپینی در ایران ازدواج کرد. دختر بعدی که ۲۰ ساله بود به توصیه مادرش که حرفش امر مطاع کل خانواده بود به فرانسه سفر کرد. دختر سوم که ۱۸ ساله بود در مطب یک دکتر که از دوستان ما بود مشغول به کار منشی گری شد و پسر آخر که ۱۶ ساله بود به امر مادر به درس ادامه داد تا دیپلم بگیرد.
.
.
دنباله در قسمت بعدی
پایان قسمت هشتم داستانهای خانواده کتبالو
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
۱۹ پاسخ برای "داستان های یک خانواده-حکایت هشتم"
سلام.
من عا
شق اين خانم های ايرانی هستم که چنين شخصيت محکمی داشتن و طی سالها زندگی شخصيتشون به همون
استحکام باقی مونده…
Life is a party lets make it hot , dance never stop what
ever rhytm
age eshtebahi neveshtam bebakhshid
بقيش و زود
بگو! اين داستان جالبي بايد باشه…
salam… tebgh
mamul jaleb ….
baghiasho ۲۰ rooz digeh nanevis. barayeh inkeh beh kahir fekr nakoni
zood zood update kon.
salam katbalo jonam khahesh
mikonam begid gol agha minvise ya na?
آیدای عزیز
من مدتیه که ن
می نویسم. ولی به وبلاگ دوستان و از جمله شما سر می زنم.
درایو کرد نه!
بگو رانندگی کرد!
سلام خيلي وقت
سلام کت بالو
و گل آقا جون. چه قدر adventure داشته family شما!
هاله عزیز
همه خونوانه ه
کتبالو
جان ماجراهای قوم و خویشان شما خیلی خواندنی و جالب هستند. من که از خوانندگان پروپاقرص ا
ین ماجراها هستم. راستی دیروز مگه چه خبر بود که گفتی جای ما خالی بود؟! ما که در جریان نبو
ofline
mikhonam katbalou jan , mikham dc konam , albtae ghablesh ye saram be maman nilo mizanam , be in weblogamam saraki bekesh , tarikhe shafahi ham upda۸
shodeh
خانوم خو
شایندی هستن… از نوشته هاتون حس میکنم.
كتبالو خانوم گل، مرسي
کتبالو جان
رمانی
میشود نوشت از اين ماجراها و آدمهایاش.
راستی از کامنتهایات بسيار سپاسگذارم…
روحام را جلا میدهد.
راستی اين فرم بهروزشدهگی را پرکنی بد نيست ضمنا مشکل نظرخوا
هيام هم حل شده يه بار که مشخصاتات رو بنويسی نگه میداره
سلام
کتبالو،
من در تورنتو هستم و از اونجا وبلاگم رو می نویسم. مامان بزرگ من در زمان جنگ د
وم جهانی، وقتی آلمان ها پشت دروازخ های شهر لنین گراد بودند از شوروی فرار کرد و با کلی
سختی کشیدن و دربدری خودش رو به ایران رسوند و تونست منزل اقوام دورش رو تو ایران پیدا کن
چه زندگی سختی
داشته در اول زندگیش. ولی من اگه جای ایشون بودم حداقل دخترام رو با خودم میردم
nice