در وجود یا عدم وجود خالق یکتا, دانا و توانا و عشق مطلق مسلما تا پایان دنیا شک وجود خواهد داشت و به یقین نخواهد رسید.اما اگر طبق اعتقاد من و احساس من, چنین موجود برتر و مطلقی بر جهان حکمفرمایی کند دعای همیشگی من به درگاهش این است:
پروردگارا
به من کمک کن تا از تمام توانایی هایی که به من داده ای در جهت اراده تو استفاده کنم.
خداوندا اراده تو در باره من جاری شود
خداوندا عشق را در قلب من جایگزین نفرت کن
خداوندا دانا و توانا و محبت مطلق هستی.بنابراین می دانی چه چیز برای من خوب است, می توانی آن را به من بدهی و چون محبت مطلق هستی این کار را خواهی کرد.
به تو اعتماد و به تو توکل می کنم.
درنام منجی ات
آمین
بامزه اینه که کسی به بی اعتقادی و در عین حال به معتقدی خودم در دنیا نظیر نداره. اگر یه روز یه وبلاگ دیگه به صورت ناشناس بزنم حتما کل اعتقاداتم رو می نویسم. منتها اگه شناخته بشم دوباره مجبور خواهم شد یه سری رو فاکتور بگیرم.
خدای من که اصلا شباهتی به بعضی از پیامبرهاش نداره. جوک روزگاره که دین خداوند تبعیض مطلق نژادی و جنسی باشه. برده داری درش قانونی باشه. ازدواج به احمقانه ترین شکل ممکن باشه. همه دخترا در یک سن بالغ شن. همه پسرها از همه دخترها عاقل تر باشند. همه مردها از همه زن ها منطقی تر باشند.
خدا اگه اینه تک تک ما از خدا و پیامبرهاش بهتروعاقل تر و منطقی ترو عادل تر هستیم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
حکایت این مرتبه درباره عموی بزرگم است و داستانی که بعضی از اعضای فامیل می دانند اما صدایش را در نمی آورند.
عموی بزرگ من از نظر ظاهری بسیار شبیه پدر بزرگم بود. خوش قد و بالا و خوش تیپ. ۱۸ ساله که بود تصمیم گرفت به تهران بیاید و در دانشکده پزشکی تحصیل کند. باید از یک سال قبل تر به تهران می آمد و دیپلم می گرفت و در کنکور شرکت می کرد.
پدر بزرگم در تهران یک پسر عمو داشت که مرد بسیار نازنین و خوبی بود. در اداره ثبت کار می کرد و خانه بسیار بزرگی داشت و متمول بود.
همسر این آقا هم زن بامزه ای بود. هنوز هم زنده است و بسیار لطیفه گو. این خانم و آقا بعد از هفت سال که با هم زندگی کرده بودند هنوز صاحب بچه نشده بودند و خانم اصرار داشت که “چله بهش افتاده”.
وقتی عموی من تصمیم به ادامه تحصیل در تهران گرفت قرار شد به خانه این آقا که پسر عموی پدر بزرگ من بود بیاید و آنجا بماند.
حالا موضوع بحث برانگیز جریان آن است که در مدتی که عموی من در خانه آنها زندگی می کرد این خانم چله از سرش رد شد و اول یک دختر چادر زری به نام مثلا زری و بعد هم یک دختر لپ قرمزی دیگربه نام مثلا پری به دنیا آورد.
من از این موضوع اصلا خبر نداشتم. البته تعداد افرادی که این موضوع را می دانستند بسیار کم بود و بعد هم به دلیل گذشت سالیان دراز (دختر بزرگتر الان نوه دارد) همان عده کم هم موضوع را فراموش کرده اند.
اتفاقی که باعث شد مامان من موضوع را برای من تعریف کند این بود که یک روز که عمه و دختر عمه من و همین دختر بزرگتر خانه ما مهمان بودند, زری داشت راه می رفت که دختر عمه من گفت اوا فری خانم (اسم مامان من) این زری خانم چقدر شبیه دایی دکترمه. ما خانواده شمعدانی چقدر همه به هم شبیه هستیم.(فرض کنید فامیلی من و بنابراین پدر و پدر بزرگم و بعدش هم زری خانم شمعدانی باشه) ببینید زری خانم هم قد بلنده و درست عین دایی دکتر من راه می ره و بسیار کشیده و مثل دایی دکترم چشمهاش روشنه!!!
بعد که مهمانی تمام شد مامان من به من گفت که سال ها سال پیش همه احتمال قریب به یقین داشتند که زری خانم و بعد هم پری خانم دخترهای عمو دکترت هستند.(توجه کنید که دایی دختر عمه بنده می شه عموی بنده و بالعکس).
خدا بیامرز پسرعموی پدر بزرگم هم گویا از موضوع خبر داشته اما مرد بسیار خوبی بوده و احتمالا چشم پوشی کرده. شاید خودش بچه دار نمی شده و به هر حال به این امر راضی شده بوده. اما به زجری که کشیده فکر می کنم. چنانچه که می دونم زری و پری رو خیلی خیلی دوست داشت و مثل گل بزرگشون کرد.
یه چیزی رو نمی فهمم و اون اینه که من از خانم مربوطه شنیدم که یه بار که زری توی یه مهمونی با عمو دکتر من رقصیده بوده پدرش خیلی عصبانی شده بوده و بعد دعواش کرده بوده. زری ۱۶ ساله و عمو دکتر من حدود ۳۵ ساله بوده. بنابراین فکر می کنم که شاید این آقا نمی دونسته که جریان از چه قراره.
به هر شکل که اون خانم بعد از این دوتا دختر دیگه حامله نشد و بچه ای به دنیا نیاورد. شاید هم عمل خلاف شرعی اتفاق نیفتاده بوده و واقعا بچه ها از شوهر این خانم بوده اند. خدا عالم است.
دختر بزرگتر یا زری الان دو پسر و یک دختر و یک نوه دارد. دختر و پسرش از دوره دبیرستان در فرانسه تحصیل کردند و همسر هر دوی آنها فرانسوی هستند. هر دو و همسرانشان در رشته های مختلف دکترا گرفته اند و پسر بزرگتر یک بچه هم دارد. پسر کوچکتر در ایران در دانشکده پزشکی درس می خواند.
دختر کوچکتر یا پری هم دو دختر دارد که باید الان حدود ۱۸ یا ۲۰ ساله باشند. همه بسیار خوشبخت و خوشحال هستند.
پایان قسمت هفتم سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
● تلفنی در کانادا گذاشته شد از طرف يک سايت تلويزيونی بسيار مشهور که تا ساعت ۸ شب امشب يک همه پرسی از تمام انسانهای دنيا می پرسند که ايا موافقيد سفارت ايران در کانادا بسته شود و نتيجه ان هم همين امشب اعلام خواهد شد از تمام دوستان خواهشمندم که به اين همه پرسی که به واسطه قتل خانم زهرا کاظمی انجام گرفته جواب دهيد .
شماره تلفن:
۴۰۰۵-۲۶۰-۴۱۶-۱
متشکرم
از شما می پرسند که اگر موافق با بستن سفارت ايران در کشور کانادا هستيد شماره ۱ را فشار دهيد .
همین الان اخبار اعلام کرد که خانم خبرنگار تبعه کانادا و ایرانی الاصل که به ایران رفته بود بر اثر شدت جراحات وارده فوت کرد.
واقعا جای تاسف داره. به این فکر می کنم که این یکی از صدها و شاید هزار نفری است که بر اثر حمله وحشی های متاسفانه (اسما یا رسما ایرانی( به قتل رسیده.
مزخرفه. دولتی که ایران داره مزخرفه. یه عده عرب مفتخور دارند مردم رو می دوشند ویه عده بی عقل هم به اسم مذهب که متاسفانه توی کله پوک شون جای انسانیت و تفکر رو پر کرده, به این کثافت ها سواری میدهند.
یه عده هم مثل بنده اومده اند فارغ و خوشحال نشسته اند این سر دنیا … و البته و صد البته حرص و غم می خورند زمانی که بسیار چیزها ی خوب رو می بینند که نمی تونند سهمی ازش به کسانی که دوستشون دارند بدن.
خشونت در تمام دنیا اتفاق می افته. مخصوص ایران نیست. اما مهم برخوردی است که با خشونت می شه. وقتی خشونت نه تنها تحریم و محکوم نشه بلکه تشویق هم بشه, اون موقع است که یه بیماری بدخیم یه جامعه رو در بر گرفته.
برای شادی روحش دعا می کنم.
او با مرگ خودش باعث شد مشکل ایرانی ها و حقیقت جدا بودن دولت از ملت به وسعت دنیا انتشار پیدا کنه.
امیدوارم قبل از مرگ عذاب نکشیده باشه.
روحش شاد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
مکالمه سه نفره مادر, برادر, دوست دختر:
برادر-آخه برای چی انیمیشن امتحان دادی؟ پول توش نداره که. (دوره زمونه رو ببین تو رو خدا. پسره پررو.(
دختر خانم- لبخند
فری-مامان جون خوب دوست داره. تازه کی می گه پول توش نیست. هر کسی که توی کار خودش خوب باشه حتما موفق هم میشه.
برادر- این (منظورم دختر خانم است) دوتا ایراد داره.
فری- خوب بگو مادر
برادر- چاقه!!!! پس معلومه زیاد می خوره!!و هر وقت هم وقت گیر بیاره می خوابه!!!
دختر خانم- من کی می خوابم؟
فری- نه مامان جون چاق نیست تپله یه کم.
توضیحات کت بالو:
بنده اگر جای دختر خانم بودم احتمالا بعدا حق این آقا پسر رو کف دستش می گذاشتم. چاقه!!!! می خوابه!!!! یهو بگه یه دختر بخور و بخوابیه دیگه.
دختر خانمی که من دیدم لاغر نیست البته اما طفلک چاق هم نیست. نسبتا یه کم تپلیه. اون هم نه خیلی. یه کمی فقط. عجب برادری تربیت کرده ایم من و مامانم. دست ننه ام درد نکنه با پسر بزرگ کردنش.
حالا دنباله جریان:
برادر- مامان این خیلی خجالت می کشید که بیاد خونه ما.
دختر خانم- نه . من کی خجالت می کشیدم.
توضیح کت بالو:
حالم از این برادر به هم خورد. خدا کنه همین دختر خانم زنش بشه وگرنه چشمم آب نمی خوره دختر دیگه ای بااین گند اخلاق زندگی کنه.
دنباله ماجرا:
فری- خوب من دیگه می رم پایین که تو و دوستت راحت باشین.
برادر- نه . این اومده که تورو ببینه. باید باشی.
فری- باشه .پس ما غذا خورش کرفس داریم که توی یخچاله اما اگر هم خورش کرفس دوست ندارین می تونم براتون تندی یه غذای دیگه درست کنم.
دختر خانم- نه من خورش کرفس خیلی دوست دارم.
گزارشات فری به کت بالو:
فری -آره طفلکی خیلی هم نخورد.
کت بالو-ولله فری جون با اون حرفی که پسرت بهش زده طفلک اگه از گرسنگی هم در حال مرگ بود چیزی نمی خورد.
فری-قراره امروز با برادرت قرارداد امضا کنند برای سر کار رفتنش. گفت که می خواد بهشون بگه “من زندگی نمی کنم که پول دربیارم. پول در میارم که زندگی کنم. بنابراین شیفت شب یا عصر نمی مونم.”
توضیح کت بالو:
این شازده مهندس پولیمر است. خارج از تهران حاضر نیست کار کنه. شیفت شب و عصر هم حاضر نیست کار کنه. مامانش هم در جواب من که می گم کار ایشون کار شب و عصر و خارج شهره می فرمان که این بچه اگه شب بیدار بمونه فرداش مریض می شه.
واقعا که. حالا وقتی من جز بلا می زنم که این دختر خانم اگه زن برادر من بشه گناه داره. یا برادر من باید شیفت عصر و شب هم واسته و کار کنه و یا هم این که نمی تونه زن بگیره بنابراین لطفا تکلیف رو باهاش روشن کنین که آیا به دختر خانم گفته که می خواد ازدواج کنه یا نه که اگه نمی خواد ازدواج کنه اون دختر خانم بره سر زندگی خودش و یا اگر شازده می خوان ازدواج کنن زورشون کنیم که شیفت عصرو شب هم کار کنند, فری خانم به من می فرمان که لابد حرف هاشون رو باهم زده اند و شاید اصلا چنین حرفی بین شون نباشه.
لج من یکی که داره در میاد.
گل آقا رو کشته ام از بس هر جا می رم می گم ببین اگه برادرم می خواست زن بگیره الان این رو برای زنش می گرفتم و می فرستادم. جیغ گل آقا به هواست.
به برادرم هم که به کنایه می گم اگه بخوای زن بگیری یه عالمه چیز میز هست که براش بفرستم, بهم می گه برای خودم بفرست. من که زن نمی خوام بگیرم.
یکی به من بگه چه کنم. چطور می شه یه پسر رو وادار کرد بره سر کار و زن بگیره؟؟؟؟
اطلاعات جنبی درباره دختر خانم:
یه خواهرش دکترای معدن داره می گیره و اگه توی ایران کار پیدا نکنه می خواد بیاد خارج.
یه خواهر دیگه اش هم یه چیز دیگه ای خونده (یادم نیست چی) و ازدواج کرده و خارجه.
خواهر کوچکه هم یه چیزی داره می خونه.( یادم نیست چی)!!!
در ضمن تلفن یکی از دوستای من که گرافیست هست رو خواسته که بهش زنگ بزنه و در باره محل کارش و این که کجاها می شه کار گرافیک گیر بیاره بپرسه.
خانواده دختر خانم هم در بابل همسایه مامان بایای همکار مامانم هستند.
همین دیگه.
یه سوال: ببینم همه عاشق زن برادرهاشون می شن؟ من که برای خودم دلم نمیاد هیچی بخرم دنبال بهانه هستم چیز میز بخرم بفرستم برای این دختر خانم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امیددیدار
به سلامتی و میمنت برادرم دوست دخترش رو آورده خونه و به مامانم معرفی کرده. خیلی خوشحال و خندان شدیم.دختر خانم خیلی گل و متینه. اصلا مثل من و دوستام عین مرغابی بال بال نمی زنه.( درست عین کلمات مامانم بود). این هم شرح مکالمات:
برادر- فری (اسم مامانم) بپر خونه رو جمع کنیم یه آدم مهم می خواد بیاد.
فری- ا.. یه VIP می خواد بیاد؟
برادر- یعنی چی؟
فری- یعنی very important person.
برادر-آره همون که گفتی می خواد بیاد
خونه مرتب می شه و شاهزاده و شاهزاده خانم تشریف میارند.
گزارشات فری به کت بالو در صبح روز بعد:
خیلی دختر خوبیه. چهار تا خواهر هستند.
کت بالو-بیچاره مامانشون. باید چهار تا دختر رو جهاز بده.
فری- آره . بهش گفتم نکنه مامانت اینها پسر می خواستند شماها دختر شدید. اون هم گفته بله سر من که به دنیا آمدم (دختر سوم) ناراحت شدند اما سر خواهر بعدی من دیگه خیلی ناراحت شدند.
واقعا که چه پدر مادر خری. بابا پسر و دختر فرق نداره که .اما خدا عمرشون بده به هر دلیلی این دختر خانم به دنیا آمد و دختر هم شد. برادرم به نظرم دوستش داشته باشه. در ضمن قبل از آمدن ما به کانادا هم من توی خزرشهر با برادرم دیدمش. یعنی این که برادرم پسر هر جایی نیست که هر دقیقه با یه دختر باشه. این رو دیده و خوشش اومده و حداقل یه دوسالی هست که با هم هستند.
البته مسلما انتظار ندارم که یه پسر یا دختر با همون اولین نفر بمونه اما از هرزه بودن پسر یا دختر به شدت متنفرم. دوستی باید دلیل و عمق داشته باشه و با هوسرانی و خوشگذرانی فرق داشته باشه.
دنباله مکالمه:
فری- دختر که خیلی خوبه. حالا ببین چقدر همه تون با هم خوشحال هستید.
دختر خانم- بله خیلی
گزارشات فری به کت بالو:
خانواد ه اشون مال بابل هستند و بابل زندگی می کنند. این و خواهر کوچکه اش با هم اینجا درس می خونند و زندگی می کنند. دیروز امتحان فوق لیسانس انیمیشن داده. دختر خیلی ساده ایه. ( این رو که خداییش راست می گه. من هم توی شمال که دیدمش تقریبا هیچ آرایشی نداشت و خیلی هم ساده لباس پوشیده بود. برعکس من تخم جن که تا سر کوچه هم که می رفتم شصتاد قلم توالت داشتم.(
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
سلام, ای آشنای ناشناس, سلام ای پیدای نا پیدا. سلام ای دست آشکار صورت های پنهان.
این نامه برای توست. تویی که همییشه وجود داشته ای و من هرگز نفهمیدم تو که هستی. تو عزیزی که هیچ وقت خودت را معرفی نکردی. حرف برای گفتن بسیار است. ای عزیز این نامه برای توست و تنها راهی که می توانستم همه حرفهایم را برای تویی که خودت را از من مخفی می کنی بگویم.
من راجع به فاجعه هجدهم تيرماه حرف مي زنم. با اين كه از جمعي ازعزيزان من نفرت داري ولي باز هم دوستت دارم. ما همه تورا دوست داريم. با بزرگترين و سخت ترين و شديدترين ضربات عزيزان مرا كوبيدي. عزيزاني كه تا دوسال پيش با من در يك كلاس بودند. عزيزاني كه هميشه براي خدمت به تو حاضر بوده اند, و هنوز هم هستند. من از ابتداي ورود به مدرسه و سپس مدت چهار سال زير سقف دانشگاه با اين عزيزان بودم و به مدت بيست و پنج سال, از هنگام تولدم زير سقف آسمان وطن با تو بوده ام.
تو را دوست دارم ولي احساس مي كنم به جاي تو بودن دردناك است. عزيزي كه نمي تواني حتي خودت را معرفي كني. سخت است كه انسان حتي خودش نتواند خودش را قبول داشته باشدو از خودش بودن دفاع كند. سخت است كه انسان قادر به معرفي و شناساندن خودش نباشد. عزيزم وجود تو سراپا نفرت است. نفرت از كساني كه به تو عشق مي ورزند. نفرتي كه از سالها سال قبل در تو بذرپاشي شده. سخت است وجود انسان آكنده از نفرت باشد. عزيزم, نفرت تو با ضربات بدني مرا مي آزارد و مي كشد. من جسمم مي ميرد, ولي توساليان سال است كه روحت مرده است. نفرت تو سالي دوبار, سه بار, ده بار, صدبار مرا مي آزارد. ولي تورا شبانه روز آزار مي دهد.
به تو عشق مي ورزم. اگر نفرت تو هم مانند عشق ورزيدن من باشد بر تو حرجي نيست. زيرا همانطور كه عشق من به تو در هيچ شرايطي تبديل به نفرت نمي شود, نفرت تو نيز در هيچ شرايطي تبديل به عشق نخواهد شد و من درك مي كنم. عزيزم, اگر اين نفرت وجود تو با كشتن من تو را آسوده مي گذارد, من آماده ام.
تو را عزيز مي دارم. خداوند من و تو يكي است. او كه مرا آفريده تو را نيز آفريده. من و تو در پيشگاه او يكي هستيم. او عاشق من و تو ست. زيرا خداوند ذات لايتناهي است كه نقص را در او راه نيست. پس هميشه عاشق است. حتي اگر من يا تو از او دور شويم – كه به سبب كدورت روح خود ماست و نه كم لطفي يزدان- او باز هم به ما عشق مي ورزد. من نيز از پروردگار يكتا سرمشق مي گيرم و به تو عشق مي ورزم. حتي اگر از من دورشوي و مرا آزار كني.
دوستت دارم. اگر مرا بكشي به معبودم نزديكترم كرده اي. تو را مي بخشم و قضاوت و داوري را به عهده يگانه قاضي عادل ازلي و ابدي عالم مي گذارم. دوستت دارد و چون از من بخشنده تر است او هم تورا خواهد بخشيد.
عزيز من , آنها هم كه كشته شدند نيز تو را خواهند بخشيد. من آنها را مي شناختم. حيرتزده شده اند, خشمگين اما… هيچوقت. مظلوم ترين و بهترين جوانان كشور بودند. مثل خودت. بچه هاي شهرستان بودند و بدون امكانات مالي, از طبقه مستضعف. نه سرمايه اي كه جذب بازار آزاد شوند و نه اندك پولي كه خانه اي به اجاره بگيرند. تنها پناه آنها خداوند بود و تنها سقف آنها , خوابگاه دانشگاه. برادرانت بودند و دوستت داشتند. كساني كه به هنگام پاسداري از وطن و ارزشهاي آن دوشادوش تو مي جنگيدند. آنها كه جدا از اختلاف نظرهاي احتمالي اجتناب نا پذير, دوستان حقيقي و جاوداني تو بودند.خواهران و برادران هميشه زنده اي كه سرنوشتشان خواه و نا خواه با تو گره خورده است. آينده ما مشترك است . زمينه زندگي ما خواه خاكستري خواه سفيد يكسان است. چرا اين زمينه را دستان تواناي تو به خون آلود؟ توانايي آنها را در راه ديگري به كار گير. خانواده همه ما يكي است. پدر و مادر و خانواده اين جوانان پذيراي تو نيز بودند و شايد هنوز هم باشند. درد احتمالي تو , درد همه ماست. و دستان تواناي ما آماده زدودن آن درد.
دوست خوب من , برادر عزيزم, نمي خواهم تو را بكشم زيرا با كشتن تو, تنها جسمت را نابود كرده ام. بدي, تباهي و پستي كه عين خود شيطان است, در جسم ديگري عينيت پيدا خواهد كرد. نمي دانم كه هستي. نمي دانم از چه قشر و طبقه اي هستي. فقط مي دانم راز هستي و حيات و عشق را گم كرده اي. بيا با هم آن را پيدا كنيم. بيا و يگانه پروردگار هستي را با راه پيمودن به سوي نيكي ها خوشحال و خرسند كنيم و لياقت برخورداري از نعمات او را داشته باشيم. نگذاريم بدي بر خوبي پيروز شود زيرا خواست خداوند اين است. بيا يكديگر را در خوب شدن ياري كنيم. اگر اجازه مي دهي بگذار ياريت كنم. من تو را دوست دارم.
يار خشمگين من , براي انتقام كشيدن هيچ وقت دير نيست. تا قيامت و دنياي ديگر و دست خداوند زمان هست. اين كار را به عهده تواناترين دست عالم مي گذاريم. او عادل است و نه مثل ما ناچيز و محدود. بيا از او بخشندگي و عشق ورزيدن را بياموزيم. خودت را به ما بشناسان و به اعماق وجودت برگرد و ببين كه خداوند سهمي از خوي پاك فرشتگان و سهمي از وجدان در آنجا گذارده است. آن را پيدا كن. مي دانم از اتفاقات به وقوع پيوسته , در عمق وجودت ناراحت هستي. زيرا انسان هستي. بايد انسان باشي.
من به تمام آزرده شدگان اين واقعه تسليت مي گويم. به تمام انسان هاي واقعي, به مردم ايران كه خانواده بزرگ اين جوانان بودند. به خانواده خوني اين جوانان, به تو عزيز دردمند, و به روح پاكي و آزادگي وطن آباد و آزاد و زجركشيده ما كه بارديگر دردمندي و زجر جوانان عزيزش را ديد و خون آنها را در خاكش به تالم بارترين وضعي فروبرد و پنهان كرد تا چون مادري عاقل و فرزانه, مانع نفوذ دشمنان فرزندانش , به هنگام اختلاف و كشمكش آنها با يكديگر باشد.
به اميد ياري گرفتن از دستان تواناي تو…
برادر دلسوز و مهربان و مدافع من باش, نه برادر خشمگين و منتقم من…
به حمايت تو و به دوستي تو عزيز نياز دارم.
خواهر مشتاق و حيرت زده و متاثرت
كتي
۲۰ تير ۱۳۷۸
.
.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
دوست دارم یه مطلب دیگه رو هم به نوشته پایین اضافه کنم.
به نظرمن و اونطور که با یکبار دیدن می شه شناخت, حسین درخشان آدم خوب و به دلیل کاری که درش اولین شخص بوده , شناخته شده است و مورد علاقه و تایید بسیاری از وبلاگ نویس ها هست.
اونچه که من نوشتم انتقادی از حسین درخشان نه به عنوان یک فرد بلکه به عنوان شخصی به نام حسین درخشان است.
من دوست دارم که میت آپ ادامه پیدا کنه. دوست دارم با حضور همه وبلاگ نویس ها از جمله خود حسین تشکیل بشه. دوست دارم عمومی و همگانی بشه و بچه و بزرگ و پیر و جوان بشناسندش و مخاطبینش باشند.
میت آپ باید ادامه داشته باشه. ما ایرانی ها همیشه مشکل ادامه یک کار گروهی رو داشته ایم و این تمرین خوبی برای ما خواهد بود که تداوم یک کار خوب آغاز شده رو تجربه کنیم.
ما این سر دنیا حسرت کار گروهی و اجتماع موفق چینی رو داریم. ما هم باید این رو تمرین کنیم.
علیرغم تفاوت سلیقه ها و نظرات و انتقادات که به جا و لازم و اجتناب ناپذیر است, این حرکت باید ادامه پیدا کنه و گسترده بشه.
بعد از انتقادی که از حسین درخشان کردم نگران شدم که انتقاد با مجادله اشتباه گرفته بشه.
من اینجا احتیاج به دوست دارم, احتیاج به یگانگی و یک جامعه آشنا دارم. احتیاج به دوستی دارم که با من ریشه مشترک داشته باشه و درد مشترک داشته باشه. احتیاج به جمعی دارم که بهش افتخارکنم. جمعی که درش از تما م گروه های سنی و جنسی و فکری و مذهبی وجود داشته باشه.
حسین عزیز, تو همونقدر برای همه ما عزیزی که تمام دوستان وبلاگ نویس مون در تورنتو و سراسر دنیا.
از طرف خودم به دلیل این که به خیلی ها ایده شروع این کار رو دادی تشکر می کنم.
سایر دوستانم رو هم خیلی دوست دارم و ازشون تشکر می کنم که به حرف های من گوش می کنند و من رو دوست دارند. اگر وبلاگ من نبود و این جمع وبلاگ نویس نبودند زندگی من هیچ وقت اینقدر شیرین و پر از معاشرت در این دیار غربت نبود.
عاشق همه تون هستم و دوست دارم این جمع کوچک نه تنها محدود تر و کوچک تر نشه که روز به روز هم گسترش پیدا کنه.
امید به این که یه روز همه در ایران با همه وبلاگ نویس های ایرانی یکدل و یکصدا و عاشق جمع بشیم .
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
فکر می کنم به عنوان یکی از کسانی که در دوتا از میت آپ های تورنتو شرکت کرده شاید بد نباشه نظرم رو بگم.
من فکر می کنم این رویه که رای گیری باشه و محل میت آپ با رای اکثریت مشخص بشه بهترین شیوه است. به هر صورت هر کس بنا به شرایط و تمایل خودش میاد یا نمیاد. اما چیزهایی جدا و خارج از چهار چوب قوانین و مقررات هست که اهمیت داره.
دیشب مشکلی که پیش اومد در مورد این بود که افراد زیر ۱۸ سال اجازه ورود به بار محل میت آپ رو نداشتند. این طبیعیه.اما موضوع وقتی اهمیت پیدا می کنه که ما می خواهیم جمعی رو گرد هم بیاریم که از تمام قشرها درش وجود داره. ضمنا موضوع زمانی اهمیت پیدا می کنه که کسی هست که قدرت رهبری این جمع رو داره. و جمع به این شخص اهمیت می ده.
من تا به حال حسین درخشان رو ندیده بودم. از گل آقا راجع بهش شنیده بودم و این که به معرفی اینترنت در ایران خیلی کمک کرده و درباره اینترنت اطلاعات زیادی داره. به هر صورت پدر وبلاگ نویسی بین ایرانی ها هم هست.
به حسین ایرادی وارد نخواهد بود اگر رای خودش رو بنا به مصلحت و دلخواه شخصی خودش بده. اما بسیار پسندیده تر خواهد بود اگر به عنوان کسی که بین وبلاگ نویس ها مهم و شناخته شده هست و توانایی تغییر و رهبری دارد در ارائه رای خودش به موارد عمومی تر و چنانچه رشته مورد علاقه اش است به جامعه مخاطب خودش توجه بیشتری کند و به علاقمندان کاری که او بنیانگذارش بوده احترام بیشتری بگذارد و موضوع را از دید دیگران هم ببیند.
من فکر می کنم اگر کسی بین گروهی از افراد مقبولیت پیدا کند مسئولیت هم به دنبال خواهد داشت. حسین درخشان به راحتی می تواند نقش سازنده ای در قوام و تداوم گردهمایی وبلاگر های ایرانی داشته باشد که کار کوچکی نیست.
نظر من این است که در صورتی که محل ملاقات ها به شکلی انتخاب (و شاید پیشنهاد ) شود که هیچ محدودیتی برای شرکت کننده ها نداشته باشد دوستانه تر خواهد بود.
کوتاه کلام این که هر کس بنا به مصلحت و میل خود رای خواهد داد و مسلما اگر کسی امکان شرکت کردن را نداشته باشد و یا تمایلی به شرکت کردن نداشته باشد نخواهد آمد. اما چرا به صورتی نباشد که همه با هم سعی در همگانی تر کردن و مستحکم تر کردن این جمع بکنیم.
تفریحات فردی را همیشه و در همه حالات می توان داشت. حتی جمع های گروهی کوچکتر و مختصر تر را هم می شود همیشه داشت. اما یک جمع که مخاطبینی از همه نوع , زن و مرد و کودک , و مسلمان و بی دین دارد (که اصل و مبنای وبلاگ نویسی بر احترام متقابل و گردهمایی تمام عقاید است) به نظر من بسیار ارزشمند است و گاهی بهتر است تمایلات فردی خود را کمی هم به نفع اتحادو اجتماع و یگانگی خود نادیده بگیریم.
به هر تقدیر که باز هم تاکید می کنم هر کس (که شامل حسین درخشان هم می شود) حق دارد بنا به تمایلات خود رای بدهد. آنچه در بالا آوردم ملاحظاتی ورای حقوق فردی و مربوط به مسئولیتی بود که به نظر من مقبولیت اجتماعی روی شانه فرد می گذارد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار