قبل از نوشتن این یکی بگم که دوتا یادداشت پایین هم جدیده. قول می دم تا یه هفته ننویسم که برسین سر صبر همه رو بخونین. گل آقا زده بود یه عالمه کامپیوتر رو به هم ریخته بود. نرم افزاری هم که باهاش این آهنگ ها رو کوچولو می کردیم پیدا نمی شد. آخر هم که پیدا شد کدش پیدا نمی شد. حالا خدا رو شکر همه چی پیدا شد.
این آهنگ برای اینه که شاد باشید. شادی که از بین بره, خنده که از بین بره, یعنی همه چی تموم شده.سال نو داره میاد.با شادی و با خنده و با زیبایی بهار ایرانی شروعش می کنیم. همه آماده…روی لینک این کنار کلیک کنین و …برقصیم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
قبل از این که بنویسم بگم که یادداشت شماره ۹۲ هم که اون پایین هست جدیده و کمابیش در باره همین موضوع است.
ببینین من یه حساب خرده ای با خداوندگار عالم دارم. خداوندگار عالم بین خودش و من تبعیض قائل شده. امریه و مجوز صادر کرده که مردها می تونند دوتا و سه تا و چهار تا زن دائم و بی نهایت تا صیغه داشته باشند به این شرط که عدالت رو بین اونها رعایت کنند. در ضمن توانایی نفقه دادن اون ها رو هم داشته باشند. به این قسمت که خودش گفته اگر مرد توانایی برقراری عدالت بین زن ها رونداره می تونه کنیز بگیره کاری نداریم. حالا همین خدای محترم گفته که انسان برای خداوند هیچ شریکی نباید بگیره!! یعنی شوهر من برای من شریک بگیره خیلی براش خوبه خدا هم کیف می کنه, اما برای خداشریک نگیره که اصلا براش خوب نیست. خدا خوشش نمیاد. خیر خدای عزیز تنهایی امریه و مجوز صادر نکن. بنده در اعتراض به مجوز شما یه مجوز صادر می کنم. از خداوند دو دو و سه سه و چهار چهار اختیار کنید (تقلید از سوره نسا) اما عدالت را بین آنان برقرار کنید. اتفاقا بد هم نیست. هر شب نوبت می گذاریم و یکی از خداهارو عبادت می کنیم. همه اشون رو هم اندازه همدیگه دوست داریم.خمس و زکات رو هم بینشون عادلانه تقسیم می کنیم.
خوب شد خدا جونم؟ خودت خوشت میاد که حالا مجوز صادر می کنی؟
همین… آخیش راحت شدم. آدم به خدای خودش حق اعتراض همیشه داره. چون خداوندی که من شناخته ام از خیلی های دیگه که حق اعتراض به کسی نمی دن خیلی بهتر می فهمه.
خلاصه که…
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
سلام
والله اگر فکر می کنید که در کشور فخیمه کانادا آقایون خیلی از ایرانی ها فهمیده تر و گل تر هستند اشتباه می کنید.
همین دیروز من یه بحث نسبتا طولانی با مارتین که احتمالا معرف حضورتون هست داشتم. هر چی خاستم خانمی به خرج بدم نشد. آخر سر عصبانی شدم. بابا اصل و اساس موضوع اینه که خانمها اونقدری که فکر می کنیم با آقایون تفاوت بنیادی و اساسی ندارند. ما متفاوت بارشون میاریم. جامعه متفاوت بارشون میاره. بدبختی این تفاوت به جایی می رسه که خانم ها می شن زیردست آقایون.
من سال ۵۶ کودکستان میرفتم و ۴ سالم بود. توی مدرسه بین بچه ها حرف شد که پدر و مادر ها چکاره هستند.من گفتم مامان من دکتره. بچه ها (همه دختر بودند و مدرسه هم شمال شهر بود) یک صدا گفتند که مامان که دکتر نمی شه. مامانت حتما پرستاره. بابات شاید دکتره. من گفتم نه بابای من سرهنگه مامانم دکتره. چون بچه ها پافشاری کردند من آمدم خونه و از مامان بزرگم پرسیدم مامان من پرستاره؟ مامان بزرگم گفت نه دکتره. اما تا یکی دوسال من هنوز شک داشتم که احتمالا مامان بزرگم به من دروغ گفته.
ما داریم نا آگاهانه دختر رو با این تفکر بزرگ می کنیم که از پسر چیزی کم داره. ناآگاهانه تبعیض رو بهش منتقل می کنیم.در زمینه ذهنی اش این رو ایجاد می کنیم که توانایی انجام یه سری کارها فقط در پسرها وجود داره. ما در حق جامعه جنایت می کنیم.
مارتین می گه من (کت بالو) فمینیست هستم. می گه دوست دختر خودش هم فمینیسته. دوست دخترش لهستانی است به نام ایوانا. ازمارتین پرسیدم تعریف فمینیست چیه؟ گفت که این که بگیم که زن ها از مرد ها بهتر هستند. اگه اونچه که مارتین می گه درست باشه با این تعریف من فمینیست نیستم. من فقط می گم ما در حق یه عده از انسان ها ندانسته ظلم می کنیم. حالا در این زمان این ظلم در حق زنان و سیاهپوست هاا داره اعمال می شه. نمی گم فقط در حق اینها داره ظلم می شه اما اینها کسانی هستند که من ازش خبر دارم. و ظلم در حق زنان رو خودم لمس کرده ام.
من آخر بحثم با مارتین بهش گفتم که تو می گی زن ها الان همه حقوقی دارند و وقتی بهت می گم پس چرا در جامعه از نظر اقتصادی و علمی و اجتماعی از مردها عقب مانده اند تو می گی به دلیل این که با مردها تفاوت دارند. من اما می گم دقیقا همین جمله در کل طول تاریخ بعد از انقلاب کشاورزی باعث سه مشکل اساسی شده:
۱) جامعه (وزنان )به دنبال دلیل اصلی مشکل,ریشه یابی و حل اون نرفته اند.
۲) اعتماد به نفس دختران مون رو گرفته ایم و بسیاری از استعداد های بالقوه اون ها هیچ وقت شناخته نشده و به مرحله شکوفایی نرسیده.
۳) بسیاری از حقوقشون رسما یا عرفا, آگاهانه یا نا آگاهانه پایمال شده.
من می دونم که در خلقت زن و مرد تفاوت هست.این مسلما جزو اطلاعات تازه کشف شده نیست. اما با توجه به این که اصلا نمی دونیم تفاوت های موجود بین زن و مرد تا کجا به خلقت اونها مربوط می شه و از کجا به بعدش زاده و معلول جامعه و تاریخ است بیاییم تا جایی که می تونیم این جمله و استدلال رو کمتر استفاده کنیم. این همه مدت مبنا رو براین گذاشتیم که طبیعت تمام این ظلم رو در حق زن کرده و خلقت متفاوتی به زن داده, یه مدت بگیم نه اصلا و ابدا تفاوتی (به غیر از بیولوژیکی) بین زن و مرد نیست و حتی اون هم با توجه به پیشرفت علمی بشر قابل جبران است. ببینیم این بار نتیجه چی می شه.ما طی یک تاریخ طولانی با گفتن این جمله چنان جنایاتی رو درحق زنان اعمال کردیم که قابل ذکر نیست.بسیاری از تفاوت ها رو داریم می بینیم که جامعه و نحوه تربیت دختر و پسر باعث می شد و الان اون تفاوت ها وجود نداره. شاید هنوز هم خیلی از تفاوت های موجود نتیجه همین جمله و استدلال باشه.شاید با حذف این جمله ی بسیار آسان از استدلال هامون بتونیم ظلم کمتری در حق دختران و جامعه روا کنیم.
خانم ها شما هم یه کم به خودتون بیاین. بابا حق رای رو زنی با انداختن خودش به زیر دست و پای اسب ها به دست آورد. یک زن شاعر ایرانی سال ها قبل در خیابان قطعه قطعه شد. زنان حق نوشتن نداشتند.زنان حق مالکیت نداشتند. و خیلی چیزهای دیگه. پیشینیان ماتلاش کردند و گاهی جان دادند تا این حقوق رو برای ما فراهم کردند. کار کنید. دخترانتون و پسرانتون رو به دور از تعصب بار بیارید. اعتماد به نفس تون رو به دست بیارید. به بهانه نگهداری از خانواده فعالیت های اجتماعی و علمی تون رو کنار نگذارید. نگهداری از خانواده مانع فعالیت های اجتماعی و کاری و علمی نیست. این فقط تنبلی و از زیر کار دررفتن است.بسیاری از زنان هر دوی این کارها رو باهم انجام می دهند. همون طور که خیلی از مردان هم هر دوی این کار ها رو باهم انجام می دهند. تلاش های پیشینیان رو قدر دانی کنید.زنان هم می توانند. اگر خود زنان به خود باوری نرسند چطور می خان خودشون رو در جامعه ارائه کنند. راه رو خیلی ها برای ما صاف کرده اند. ما هم این حرکت رو شتاب بدیم و راه رو برای دیگران صاف کنیم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
با ادای احترام نسبت به تمام کسانی که به خاطر عقیده جان دادند تا ما خوشحال باشیم.
از امروز تا آخر سیزده به در آهنگ های شاد به احترام عید نوروز عزیزمون گوش کنید.
شاد باشیم و شاد کنیم. با شادی بریم به نبرد با جنگ هایی که در پیشه. با شادی بریم زندگی بسازیم. با شادی عشق بورزیم به همه. انسان باید شاد باشد وباید شاد کند. این هدف نهایی همه آفرینش است. خوبی شادی می آورد و شادی, آفریننده و مادر تمام خوبی هاست.
خداوند هم از شادی ما خوشحال و خندان است.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
نوروزتان پیروز همه ایرانیان گرامی
موضوع کار کردن یا نکردن زنان یه موضوع شخصی نیست. به عبارتی هر زنی که کار نکنه و خونه بنشینه به کل جامعه زنان خیانت کرده. دلیل؟
نتیجه نهایی کار نکردن زنان چیه؟ جمع شدن ثروت و امکانات دردست مردان. پیشرفت اجتماعی و علمی و اقتصادی مردان و در عوض اتکای اقتصادی زنان به مردان, از عرصه اجتماع رانده شدن زنان و رکود علمی زنان.
از طرف دیگه اگر فرض کنیم که همه ما در برابر توانایی هایی که به ما داده شده مسئول هستیم باید بپذیریم که توانایی های زنان که به شکل کاملا استفاده نشده باقی خاهد ماند رو باید جوابگو باشیم. به عبارت دیگر هر زنی مسئول توانایی های خودش است و باید از این توانایی ها و از وقتی که داره به بهترین و مفیدترین شکل استفاده کنه.
درباره مسئولیت در برابر خانواده چرا مسئولیت رو فقط به شکل بیرون خانه برای مرد و داخل خانه برای زن تقسیم کرده ایم؟ این تقسیم بندی باعث تمام مشکلات بالا خاهد شد. بنابراین درست ترش این است که این وظایف برای زن و مرد به طور مساوی تقسیم بشند.در این صورت زن هم در پیشرفت اجتماعی, علمی و اقتصادی سهمی مساوی با مرد خاهد داشت.
از سوی دیگر فراموش نکنیم که ما قبل از خانواده و هر کس دیگر در برابر زندگی خودمون مسئول هستیم. پس با توجه به این که ضرر صندوقخانه نشینی قبل از هر فرد دیگر به خود شخص می خوره و اون رو برای تمام زندگی تبدیل به موجودی طفیلی می کنه کاملا ضرورت استقلال مالی احساس می شه.
در گذشته موضوع به این حد حساس و به این حد امکان پذیر نبود. چرا که امکان جلوگیری از بچه دار شدن نبود. امکانات رسیدگی و انجام کارهای خانه در کوتاه مدت وجود نداشت و از همه مهمتر شعور اجتماعی و فردی به این حدی که حالا هست نبود. اما در حال حاضر با تعاریف نسبتا روشنی که از حقوق انسانها داریم و با توجه به رشد بسیار سریع اجتماع و اقتصاد و با توجه به اثبات این مسئله که زنان توانایی های فکری برابر با مردان دارند و ناتوانی های فیزیکی هم نسبی است- و در مواردی مقاوم بودن بدن و روحیه زن جبران کننده این ناتوانی های نسبی می شود- اهمیت و غیر قابل اجتناب بودن فعالیت اجتماعی زنان انکار ناپذیر می شود.
به هر شکل زنی که کار نکند اولا در برابر خودش وثانیا دربرابر جامعه زنان مجرم و گناهکار خاهد بود.
یاد و کوشش همه زنان و مردانی که از ابتدای تاریخ تاکنون برای تثبیت حقوق زن و حقوق انسان سعی کرده اند گرامی باد. ما این خوشبختی رو از خودمون نداریم بلکه از زنان و مردانی به ما رسیده که ممکن است از وجود و نام و تلاششان حتی چیزی به گوشمان نرسیده باشد. باز هم یاد تمامی انسان دوستان تاریخ گرامی و راهشان پررهرو و تلاششان پرثمر باد.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
روز یکشنبه یه خیریه که در تورنتو کار می کنه به نام خیریه پردیس یه مهمونی داشت.من هم از آنجا که گل آقا یه حرفهایی می زنه (نمونه اش توی همین صفحه دیده می شه) نذر کردم یه پولی بدم که شوهرم به راه راست برگرده و از دستم نره وتوی این خیریه شرکت کردم .خلاصه در این مهمانی که سالی دوبار برگزار می شه درباره فعالیتهای این خیریه و اهدافش صحبت می شه و خانم هایی داوطلبانه آواز می خونند و حرکات موزون انجام میدن. البته مهمانی فقط زنانه است و از آقایون در موقعیت مناسبتری پذیرایی به عمل خاهد آمد!!!
یه چیز خیلی خوب که در این مهمانی وجود داشت این بود که هیچ کس بچه همراه خودش نیاورده بود که در مورد ایرانی ها یک جهش فرهنگی بزرگ رو نشون می ده. اولا که نشون می ده که بالاخره پذیرفته ایم که بچه ها هر جایی نباید برده بشند چون که حوصله اشون سر میره و اصلا جای بچه ها نیست. دوم هم این که پدر خانواده (و کلا جامعه)بعد از سال ها مردسالاری داره می پذیره که زن خانواده هم احتمالا ساعت هایی رو برای خودش احتیاج داره و پدر بچه می تونه اون ساعت ها رو به احترام خانم خانواده از بچه نگهداری کنه. البته هنوز هم این موضوع بین زن و مرد به تساوی پذیرفته نشده. به هر حال بگذریم.
اما نکات ظریف دیگری هم بود. کلابه نظرم آدمها به هیچ چیزی در زندگی راضی نیستند. توی خیریه چای می دادند خانم پشت سری من داشت ایراد می گرفت که وا چایی رو توی لیوان یه بار مصرف می دن که هم دیر سرد می شه و هم رنگ چایی دیده نمی شه. من به دلم نمی چسبه. بعد خانم بغلدستی من می گفت که مدت مهمانی زیاده و باید کمش کنند!! (اونجا نشستن اصلا اجباری نبود و قسمت مهم جلسه توی دوساعت اول تمام شد و می شد دوساعت بقیه رو که شام و رقص و آواز بود رو نموند و برگشت).یه خانم دیگه می گفت که جا برای رقص کمه و بنابراین بی مزه است.(توجه کنید که همون سالن رو هم یه نفر برای خیریه با پول جیب خودش رزرو کرده بود).بعد وقتی که گفتند که غذا رو از سه تا از رستوران های معروف تورنتو آورده اند خانم ها نگران شدند که نکنه بهای بلیط (نفری ۲۰ دلار) برای پول غذا خرج شده که خیریه اعلام کرد که خیر غذا رو رستوران ها هدیه کرده اند. بعد دوباره خانم بغلدستی من ایراد میگرفت که اینجا که میز نیست و جا تنگه نمی شه راحت غذا خورد.پارسال که خانمها داوطلبانه ساندویچ های کوکو و پنیر و الویه درست کرده بوده اند از این دفعه بهتر بوده چون که می شده راحت غذا خورد.بعد یه خانم دیگه می گفت که کاش بچه ای که من سرپرستی اش رو قبول کرده ام جاش دور نباشه که وقتی تهران می رم و می خام ببینمش مجبور نباشم دور برم.
بی خیال بابا… این بدبخت هایی که خیریه رو می چرخونند از تمام وقت و انرژی خودشون گذاشته اند و از خودشون مایه گذاشته اند که یک کار مفید انجام بدن. بیچاره ها تا همین جا هم کاری که کرده اند واقعا مهم و قابل تحسین است.مددکار های اونها هم در تهران ماهی یکبار به بچه و خانواده بچه سر می زنند حالا هر جایی که خونه اون بچه باشه و همه دست اندر کاران این خیریه هم کاملا مجانی کار می کنند. در ضمن پولی هم که به این خیریه داده میشه به مصرف خرجهای خیریه نمی رسه و هر کسی که برای خیریه کار می کنه داوطلبانه و با هزینه خودش و با وقت خودش کار می کنه. دیگه مردم مرگ می خان برن مازندران.
ولله یه ضرب المثل فارسی هم هست که می گه: گر تو بهتر می زنی بستان بزن.
حیف که این کم رویی من یکی رو کشته و گرنه اگر خیلی راست می گم پریروز که این اتفاقها می افتاد می رفتم و بلندگو رو دستم می گرفتم و همه این حرفها و شعر ها رو پای بلندگو به مخاطبین راستین این پیام می گفتم.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
۱) از غیبت کبرایی که داشتم از همه معذرت می خام. یه عالمه وقته که به وبلاگ های دوستام سر نزدم. امروز بعد از ظهر حتما یه سری کامل وبلاگ گردی انجام خاهم داد.
۲) با آناهیتا کاملا موافقم. ما معمولا در کارهایی که انجام می دیم اولین انگیزه امون ارضای درونی خودمونه. اما من هر چقدر فکر کردم مرز بین این ارضای درونی با عشق ورزیدن رو نتونستم پیدا کنم. در عین حال یه موضوع دیگه هم که مهمه اینه که چرا ما از راه علم اندوزی و مطالعه به اهداف شخصی مون می رسیم در حالی که اهداف شخصی می تونند خیلی راحت تر هم تعریف بشن. مثلا داشتن پول به اندازه رفتن تا فرانسه و گردش پاریس در هر سال و احتمالا یک شب رو در کاباره مولن روژگذروندن یا ماتیک مالیدن و آخرین مد بودن و پز دادن. اینها به عنوان هدف شخصی زندگی که به آدم هم رضایت درونی بده چیزهای بهتر و سهل الوصول تری هستند. چرا بین هدف های شخصی و راههای مختلف ارضای درونی ما باید این سخت تر هاش رو انتخاب کنیم. البته یه چیزی رو توجه داشته باشید که خوشبختانه ما خانم ها معمولا به هر چیزی که علاقه داشته باشیم خاه شوهر, تئاتر,میکروب,جامعه شناسی, کامپیوتر,حقوق کودک,خانه داری,کشاورزی یا بچه.. اساسا به قر و فر و تورو عطر و گیپور علاقه ای زایل نشدنی داریم(اقتباس از خانم جین وبستر). تقریبا هیچ کدوم هم از این قاعده مستثنی نیستیم. اما کاشکی علایق من یکی به همین جا تموم می شد. طفلک آقایون که از این علایق ندارند. من نمی فهمم این علایق رو چطور می شه با فوتبال جایگزین کرد.
۳) فکر نکنین که در کانادا همه آقایون و جامعه تساوی زن و مرد رو قبول کرده اند. نه بابا این موضوع برتری مرد به زن در جوامع گویا “با شیر اندرون شد و با جان به در شود”. البته خدارو شکر قوانین رسمی تقریبا بین زن و مرد تساوی قائل هستند و در اجرا هم رعایت می شه اما هنوز هم در دل مردم و در فرهنگ مردم “راه درازی در پیشه”.
۴) من رفتم صبحونه بخورم. گل آقا صبحونه رو حاضر کرده و اگر نرسم همه اش رو می خوره.
۵) یه عالمه بوس برای همه اتون.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
در مورد یادداشت ۸۵ به یه موضوع توجه نکرده بودین که :
اگر آدم یه چیزی رو فهمید آیا می تونه اون چیز رو برای بار دوم نفهمه؟ به عبارت دیگه اگر آدم فهمید که ملیت یعنی چی, اگر آدم فهمید که حقوق بشر یعنی چی, اگر آدم بی وطنی رو احساس کرد, اگر آدم پایمال شدن حقوق رو احساس کرد, اگر آدم درد رو احساس کرد, اگر آدم فهمید که توانایی ایجاد تغییر در زندگی افراد رو داره, اگر آدم فهمید که می تونه کمک کنه, اگر آدم فهمید که مسئولیت در برابر دانسته هاش و انتقال اونها به افراد داره, اگر آدم فهمید که انسانیت تعریفش عاشق بودنه, اگر آدم فهمید که زنده بودن بنا به هدفی معنا پیدا می کنه…. مگه می تونه این فهمیده ها رو به نفهمیده ها تبدیل کنه؟
به همین دلیل بود که اول متن از والدینم انتقاد کردم. از این که چرا در خانواده من رو با این مفاهیم آشنا کردند و من رو با احساس مسئولیت در برابر دیگران به جامعه فرستادند. زندگی من می تونست راحت تر باشه اگر این مفاهیم رو نفهمیده بودم. خیلی راحت تر.
دردناکه چون دیگه هیچ راهی برای رنج نکشیدن ندارم. اما خوشحالی ها و شادی های کنار اون رنج ها هم فوق العاده است.
به هر حال که اگر این مفاهیم روتا به حال درک و احساس نکردین جدی می گم اصلا دنبالش نرین. اما اگر نه که دنبال راه دررو نگردین. هیچ راهی برای نفهمیدن اونچه که فهمیدین وجود نداره.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
۱) شوکه نشین. روی لینک موسیقی کنار کلیک کنین تا رقیب گل آقا رو بشناسین. اولش یه مقدار حرفه و بعدش آهنگشه. من با این آهنگ و متن و آهنگ های دیگه این مرد بارها اشک ریخته ام. فکر کنم همه امون رو دوست داشت. اما تعداد خیلی کمی ازما دوستش داشتیم. من خیلی خیلی دوستش دارم. تنها رقیب گل آقاست. البته خیلی خطرناک نیست. کلیک کنین, می بینین.
۲) متن پایین هم تازه است. این رو نوشتم که در حق اون نوشته پایینی هم ستمی روا نکرده باشم. گناه داره.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
یکی به من بگه آخه چرا مامان و بابای من این همه به من گفتن درس بخونم. چی می شد اگه من یه دیپلمه یا حتی دیپلم ردی یا سیکل مونده بودم و هیچ درکی هم از اطرافم نداشتم.
سر ۱۸ سالگی زن گل آقا که یه مغازه یا رستوران داشت و یا بساز بفروش شده بود (چون اون هم اگه دانشگاه نمی رفت باید می رفت توی کار آزاد دیگه) می شدم. بعد هم هر روز می رفتم خونه شهلا اینها, با مادر شوهرم قهر می کردم,با مامانم غیبت و درددل مادر شوهرم رو می کردم, ۲۰ سالگی یه بچه می زاییدم, با گل آقا سالی یه بار می رفتیم ترکیه و دوبی. از اونجا یه عالمه لباس می آوردم و میفروختم به زری و پری. از زرنگی خودم در خرید و فروش لباس و اسباب توالت خوشم می اومد. هفته ای یه بار می رفتم پیش رفعت خانم آرایشگر تا موهام رو مش صورتی سوزنی و های لایت کرم کنه و موهای صورتم رو لیزری بسوزونه و ابروها و لب هام رو تتو کنه. بعد ماهی یه بار موهام رو ویتامینه و صورتم رو پاکسازی می کردم. اونوقت سالی یه بار هم نگران دکوراسیون خونه ام بودم که بالاخره آدم آبرو داره. تازه دختر دایی زن برادر مادر شوهر دختر عموی گل آقا پرده های خونه اش رو عوض کرده ما چه مونه که نکنیم.هر دو هفته ای یه شوی لباس می رفتم که ببینم چی مد شده. هرروز هم برای گل آقا پلو خورش بادمجون و کرفس و قرمه سبزی و آش رشته درست می کردم. هر ماه یه مهمونی می دادم با لازانیا و ماهی و سوفله و گراتینه و خورش کاری و بیف استروگانف. با دسر ژله و بستنی و کرم کارامل. با عرق و ویسکی و تن ماهی و لوبیا و سالاد الویه به عنوان مزه. بعد هم به رقیه خانم و علی کارگر می گفتم بیان کارهای مهمونی و شستن ظرفها و پذیرایی از مهمون ها رو انجام بدن.بعد هم هر روز می رفتم خونه مامانم اینها که ببینیم پری خانم و ژاله خانم و خانم بحرینی چی کار ها کرده اند و دختر نازی خانم شوهر کرده یا نه و عروس خاله مامانم وای که چه مال و پول شوهره رو به باد فنا می ده و چه پز های بیخودی که نمی ده. بعد هم گل آقا بیاد خونه و با خیال راحت توی یه خونه راحت و ترتمیز لم بده و ماهواره ترک رو نگاه کنه و من ببینم که کدوم مدل مو و لباس و قیافه رو دوست داره که دور بعدی آرایشگاه خودم رو اون شکلی در بیارم. هر یه سال در میون تصمیم بگیرم که از این به بعد نماز بخونم و بعد یادم بره یهو. اون وقت چشم و هم چشمی بقیه برم مکه بعد تا دوماه همه جا روسری سرم کنم بعد که ببینم نه بابا نمی صرفه دوباره روسری رو بردارم. اون وقت نذر حضرت رقیه کنم و سفره بندازم و سفره بقیه رو برم. صدقه به گیتی خانم بدم که به دست مستحقش می رسونه. بعد شب پاشم برم با گل اقا سوتین کریستین دیور و یه ماشین گالانت میتسوبیشی واسه دل عمه ام بخرم. بعد هم بگم وای گل آقا جونم همه رفتن خارج ماهم بریم . گل اقا هم یه وکیل خوب بگیره و از راه سرمایه گذاری بریم کانادا ونکوور که هوا خوبه و من سینه ام نمی چاد, اونجا هم پز بدیم و من هم بیام ایران و برم چون که دوری مامانم رو نمی تونم تحمل کنم و اصلا کشور آدم یه چیز دیگه است, اما وسط هر جمله ام سه تا اوکی و چهار تا او مای گاد بگم. لباس هام هم همه رو از کانادا بخرم.
آخه من دیوونه بودم از اول عمرم رفتم کودکستان, بعد مدرسه, بعد دبیرستان, در تمام این جاها عین دیوونه های بی مغز درس خوندم (بلانسبت همه درس خونده ها) بعد عین ملنگ ها سخت ترین رشته های دانشگاهی رو انتخاب کرده ام. بعد هم به گل آقا گفته ام الله و لله من با کسی که مهندس نباشه ازدواج نمی کنم. بعد هم خودم و گل آقا رفتیم عین منگل هایی که نذر کرده اند همه زندگی مون رو وقف دانش روز افزون بشری کرده ایم که وقتی میایم خونه عین دور از جون جسد بیفتیم یه طرف و خونه عین دور از جون همه اتون خونه جهودا به هم ریخته و در هم باشه و برای یه روز تعطیل له له بزنیم. دلمون برای ملیت و ملت بجوشه و نگران سیاست داخلی و خارجی ایران باشیم. ناراحت باشیم که چرا از بزرگانمون تقدیر نشده و نمی شناسیمشون. به فکر آدم های بیچاره دنیا باشیم که چطور می شه بهشون کمک کرد. من بخام تاریخ و فرهنگ ایران رو بخونم و زبان فارسی رو گسترش بدم و حکومت تعیین کنم.واسه حقوق از دست رفته زنان در دنیا و تاریخ تمام مدت حرص بخورم و بحث کنم. نگران پیشرفت تکنولوژی باشم و از شدت استرس پیشرفت تکنولوژی ببخشید عین گوز شده باشم. بخام عربی یاد بگیرم که قرآن رو بخونم و تحلیل کنم و انجیل و تورات رو بخونم و بدتر از همه واسه این جیمی خر کار کنم که آخر سر اصلا یادم بره که کت بالویی توی این دنیا وجود داره و آدمه اصلا.
یکی بگه من خل نبودم این راه خرکی رو انتخاب کردم؟ می گم الان هم خوبه دست گل آقا رو بگیرم ببرمش تهران. اونجا یه مغازه کامپیوتری واکنه و این کاری که می خاستم از بیست سالگی بکنم حالا از سی سالگی بکنم. بدبختی اینه که بعد از تمام این رویا بافی ها گل آقا اومده خونه و به جای هر چیزی به من می گه: وای کت بالو کاش لذت درس خوندن رو در ایران توی دانشگاه فهمیده بودم.
برم خودم رو بکشم؟!!!
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار