یکی از لحظاتی است که خیلی احساس بدی در مورد خودم دارم. خیلی بد. احساس قدر ناشناسی نسبت به کسانی که این کارها رو کردند تا باقیمانده ایران از حمله دشمنان رو به دست من برسونند و من به دنبال زندگی خودم اینجا شاد و شنگول نشسته ام و باکی از ویرانی ایرانم نیست.
<a href=”http://yazdany.blogspot.com/”>آقای یزدانیان تشکر. خیلی خوب بود</a>.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
مزخرفترین اتفاق دنیا اینه که یه خانم باشی و توی یه تیم از مردها کار کنی. حالا می گم چرا.
ما یه محصول جدید رو فرستادیم توی بازار. حالا تشویقی که برای تیم در نظر گرفته شده یه بلیط برای مسابقه بسکتبال معروفترین تیم بسکتبال کاناداست که ۶ مارچ از ساعت ۷ تا ۱۰ شب برگزار می شه!!
اولا که من از بسکتبال خوشم نمیاد. کاشکی شنا یا فوتبال یا گلف یا بولینگ یا شیرجه یا پاتیناژ بود.
دوم این که هیچ احساسی نسبت به این تیم خیلی معروف تورنتویی ندارم.
سوم این که توی هوای سردی که احتمالا سه هفته دیگه هم ادامه خاهد داشت عین یه چیز بدی (بفهمین چی رو می گم لطفا) باید بلرزم و برم اونجا.
چهارم این که هیچ زمینه ذهنی در مورد این تیم و بازی هاش و بازی بسکتبال ندارم.
پنجم این که خودم گواهینامه رانندگی ندارم و گل آقا باید من رو ببره و منتظرم بمونه و برم گردونه. (داستان گواهینامه نداشتن من اینجا طولانیه. یه بار کامل تعریف می کنم.)
ششم این که آخه مگه خلم گل آقای گلم رو تنها بگذارم و برم یه جایی که هیچ لذتی بهم نمیده. تازه هی هم دلم شور می زنه که نکنه یه چیزی بگن من نفهمم یا این که نکنه فکر کنند من گاگولم یا….
اون بی سلیقه ای که برای تشویق تیم این راه مسخره رو انتخاب کرده اگه به دست من بیفته کله اش رو می کنم. کاشکی حداقل می شد جای خودم یه نفر دیگه رو بفرستم. یکی از دوستامون اینجا عاشق اون تیم تورنتویی است و عاشق مسابقه بسکتبال. حداقل کاشکی برای من یه نفر بلیط سینما یا یه تئاتر یا یه کنسرت لیلا فروهر و ابی و حتی جواد یساری رو می خریدند.
سلیقه مردونه واقعا مزخرفه. بسکتبال!!! بدبختی اینه که این مردها هم با این سلیقه مزخرف باید بیان و ما رو انتخاب کنند و خاستگاری بیان. همینه که همیشه ناشیگری در میارند. خلاصه که خیلی حالم گرفته است.
بهتره غر نزنم. اگر توی اون تیم حتی یه نفر باشه که نره من هم می شم دومیش و مثل خانمها توی خونه استراحت می کنم نه که مثل این آقایون خل برم نصفه شب گلوم رو به خاطر یه تیم خل تر از خودم پاره کنم. اما اگر نه که اول تاریخچه تیم تورنتو رپترز رو نگاه می کنم. یه تعدادی اصطلاحات بسکتبال رو یاد می گیرم. لباس گرم می پوشم. گل آقا رو یه بوسش می کنم که انتظار کشیدن خیلی براش سخت نشه. بعد هم چند تا لیوان آب جوش می خورم برای تشویق های سر مسابقه . و سه ساعت کذایی رو به خوبی دوام میارم. خوشحال و خندان بر میگردم پیش گل آقا.
راستی کتاب های جین وبستر رو خوندین؟ من خیلی دوستش دارم. یه جایی توی کتاب دشمن عزیزیه چیزهایی توی این مایه می گه که:
مردها وقتی تمام هوششون رو جمع کنند که بخان ازما خانم ها تعریف کنند میگند که مثلا همت مردانه ای داره. یا مثلا مرد خونه است یا منطق مردونه داره یا… خلاصه مفهوم کلی اش همین ها بود. حالا موضوع اساسی اینه که امکان نداره که ما بتونیم از یه مرد به این شکل تعریف کنیم که زیرکی زنانه داره. یا تدبیر زنانه یا خلاصه هرچیز خوب زنانه داره.اما حالا من می گم که کاشکی این آقایون یه کم سلیقه خوب و نیک زنانه داشتند و از بسکتبال خوششون نمی اومد.
عجب بدبختی ایه ها.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
۱)
درود
با شادی و میمنت به آگاهی تمام دوستان عزیز می رساند شهردار شهر میسی ساگا (یکی از شهرهای چسبیده به تورنتو) که مادرش زندگی می کنیم امروز در روز ولنتاین ۸۲ ساله شد.
این خانم بامزه الان۳۰ ساله که شهردار میسی ساگا است و این شهر رو به بهترین شهر حومه ای تورنتو تبدیل کرده.
موفق باشه و پایدار.خیلی دوست داشتنی است.کاش می شد یه بوس گنده ازش بکنم و بهش تبریک بگم.
۲)
خاک به سرم برنامه بعدی این کانال مثل این که NAKED NEWS است. در این برنامه یک نفر (معمولا خانم و گاهی اوقات آقا) میاد و هر یه خبری رو که اعلام می کنه یه تکه از لباسش رو در می آره تا لباسها تموم بشه!!! البته این برنامه تا جایی که می دونم جزو برنامه های پولی است و روی کانال های فروشی پخش میشه اما تا جایی که فهمیدم مثل این که امشب می خاد این برنامه رو همین جوری پخش کنه.
اما فقط منظره رو درنظر بگیرین:
با سلام خدمت بینندگان و شنوندگان عزیز
بوش تصمیم گرفت به عراق حمله کنه. در همه جا وضعیت اضطراری اعلام شده.(کتش رو در میاره)
در تورنتو ۲۵ سگ که در معرض خطر یخ زدگی به دلیل هوای یخما بودند جمع آوری شدند.(کفش و جورابش رو در میاره)
یه نفر که ۳ تا آدم رو در یکی از محله های تورنتو کشته تحت تعقیبه.( بلوزش رو در میاره)
…
دیگه بقیه اش تصورش با خودتون.
من نشسته ام که اگه این برنامه رو نشون بده ببینم و براتون تعریف کنم!!! حداقل ببینم اخباری که توش می گه چیه. اگه مثل بالا باشه که خیلی مضحک از آب در میاد.
۳)
پرنسس دیانا از خوشنام ترین زنان دنیا بود که در دنیا همه دوستش داشتند. اما مادر شوهر کشتش. عجیبا غریبا. بابا اگه محبوب ترین زن دنیا هم باشی آخر سر مادر شوهر می کشدت.!!!
۴)
من تا ۸ سال پیش از وجود روزی به نام ولنتاین و این که این روز چی هست هیچی نمی دونستم. ۸ سال و ۸ ماه پیش حدودا با گل آقا دوست شدم.درست ۸ سال پیش گل آقا جلوی یه کتابخونه توی خیابون مینو (دردشت رو به بالای رسالت وصل می کرد) ماشین رو پارک کرد. من طبق معمول داشتم حسابی غر غر می کردم. گل آقا رفت توی کتابخونه و بعد برگشت توی ماشین با یه کارت ولنتاین خوشگل که عکس دوتا فیل روش بود. یه عالمه قلب و فیل ها خرطوم هاشون رو به همدیگه گره کرده بودند. کارتش موزیکال بود. ایران گذاشتمش. با تمام کارت ها و نامه هام یه جا هست. بعد گل آقا برام توضیح داد که ولنتاین روز عشق است. خوب دیگه ما که عاقبت به خیر شدیم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
یه سوال دارم.
اعتماد به نفس در من معجزه می کنه. اگر در حالتی اعتماد به نفس خوبی داشته باشم در کاری که در اون زمان شروع کردم حتما خیلی خوب جلو می رم.
برخورد ها و عکس العمل افراد و نوع نگاه افراد به من هم در اعتماد به نفس من تاثیر خیلی مهمی داره. یعنی اگر کسی طوری باهام حرف بزنه و برخورد کنه که انگار بهم اطمینان داره من حسابی اعتماد به نفسم می ره بالا و بنابراین همه اطلاعاتم یادم میاد و تمام توانایی هام رو می تونم استفاده کنم. اگر هم طرف مقابلم با بی اعتمادی و بی اعتنایی بهم نگاه کنه کل اعتماد به نفسم رو از دست می دم و حتی بدیهیات رو از یاد می برم و برام غیر ممکن می شه که کاری که دستم هست رو بتونم انجام بدم.
می خام بدونم شماها هم چنین تاثیر پذیری عجیبی رو از اطرافتون دارین و اصلا نظرتون در مورد تاثیر برخورد اطرافیان در اعتماد به نفس شما و همین طور تاثیر اعتماد به نفس در موفقیت افراد چیه.
در ضمن راه حل هاتون برای این مشکل چیه؟ برای خود کسی که این مشکل رو داره.
و این که واقعا تا چه حد به دیگران کمک می کنین تا اعتماد به نفس از دست رفته اشون رو به دست بیارن.
من باید اعتراف کنم که گاهی اوقات شده که برای جلوگیری از موفقیت کسی سعی کرده ام بهش اعتماد به نفس ندم. این اتفاق توی محیط کارم اینجا برام افتاده. می دونم که این کار اصلا خوب نیست اما نمی تونستم خودم رو یه قدیس نشون بدم. اما اگر با کسی تضاد منافع نداشته باشم حتما و همیشه بهش اعتماد به نفس می دم. چون به نظرم اثرش واقعا در آدم معجزه واره.
حالا تمام این سوال ها رو می خام از شما بپرسم.
۱) فکر می کنین برخورد اطرافیان با آدم چقدر در اعتماد به نفس آدم موثره؟
۲) فکر می کنین اعتماد به نفس آدم چقدر در موفقیت آدم در کارهاش موثره؟
۳) تاثیرش روی خودتون چقدره؟ (تا ثیر برخورد اطرافیان در اعتماد به نفستون و تاثیر اعتماد به نفس در موفقیتتون)
۴) راه درست برخورد با افرادی که اعتماد به نفس آدم رو از بین می برند چیه؟
۵) راه درست برخورد با کسی که اعتماد به نفسش رو از دست داده چیه؟
۶) خود کسی که اعتماد به نفسش از دست رفته چقدر عقب می افته؟
۷) کسی که اعتماد به نفسش رو از دست داده باید برای جبران چکار کنه؟
دوستتون دارم, خوش بگذره,به امید دیدار
بدین وسیله به آگاهی تمامی دوستان و آشنایان عزیز می رساند اینجانب کت بالوی گل آقا ذلیل از ابتدای شروع تکالیف دانشگاهی گل آقا (توضیحا تکالیف گل آقا لزوما توسط کامپیوتر انجام می گیرد) تا زمان به اتمام رسیدن آنها مجاز به نوشتن هیچگونه وبلاگی نمی باشم. در همین جا از کلیه دوستان و آشنایان گرامی که دلواپس احوال اینجانبان کت بالو و گل آقا شده اند مراتب تشکر را داریم. تاریخ بازگشت اینجانبان متعاقبا از طریق وبلاگهای کثیرالانتشار به آگاهی علاقه مندان خواهد رسید.
باتشکر و پوزش فراوان, کت بالوی گل آقا ذلیل.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
من از دولت فعلی ایران خوشم نمیاد. به دلایل مفصلی که شرحش یک یا دومتن کامل خاهد بود. همین باعث می شه که فکر کنم چه انتخاب های دیگه ای برای حکومت ایران ممکنه که داشته باشیم و هر کدوم به کجا خاهد رسید.
ایران عزیز ما یه گوهره و بدبختی اینه که قدر این گوهر رو همه گوهری های کار کشته دنیا از خود ما که صاحب اون گوهر هستیم بهتر می شناسند. منابع غنی, موقعیت جغرافیایی و آب و هوایی فوق العاده , مراکز توریستی , فرهنگ چند هزار ساله , آدم های باهوش بالاتر از حد متوسط , نژاد و اصلیت خوب, و …
حالا این ها همه دست به دست هم می ده که ایران به عنوان نوعی مرکز توجه همه دولت ها ی استعمار گر و قدرتمند در بیاد. در طول تاریخ تقریبا معاصر ایران هم ما چند نوع فرمانروا داشته ایم. قاجاریه که جاهل بودند و کلا بحث خائن بودن در مورد کسی صدق می کنه که جاهل نباشه. قاجاریه به نظر من جاهل بود. امیر کبیر که سرنوشتش رو از من هم بهتر می دونید.در وطن پرستی و هوش سرشار این یکی و خوب بودنش هیچ کدوممون شک نداریم. روحش شاد.
بعدش پهلوی که به طور نسبی از قاجار بهتر بود. جهالت در خاندان پهلوی کمتر و خیلی کمتر بود, در ضمن به طور نسبی هم کشورشون رو دوست داشتند. به عبارتی سعی کردند که ارتش خوبی به وجود بیارن و غرور ملی رو در ایرانی ها ایجاد کنند. اما اینها هیچ کدوم مطلق نبود و در ضمن رضا شاه در محاسباتش اشتباه کرد و دیکتاتوری اش که در موقعیتی برای ایجاد جهش در ایران خیلی خوب بود بلای جونش شد. از طرفی محمد رضا شاه به نظر من هوش لازم و مطالعه لازم رو برای مملکت داری کشوری مثل ایران نداشت و اون هم یه جایی رسید که مثل پدرش برای استعمار خطرناک شد و به نظرمن آمریکا و اسرائیل و انگلیس بیرونش انداختند. به هر حال هم پدر و هم پسر با وجود اشتباهاتی که داشتند و خون هایی که گاه به ناحق ریختند (که به نظر من در مقام مقایسه با سایر حکومت های ایران هیچ بود), ایران رو دوست داشتند و ایرانی بودند. سعی در اشاعه فرهنگ ایرانی و در نهایت سربلندی ایران داشتند.در مورد خاندان به جامانده از آنها خیلی اطلاعی ندارم. فقط این که به نظر میاد زندگی خانوادگی سالمی دارند که حداقل خوراک خبرنگارهایی که در به در به دنبال کشف افتضاحات افراد مشهور می گردند نیست. البته از خاندان منظورم فرح و بچه ها هستند و لیلا هم که فوت کرد دیدیم که بدنام که نبوده هیچ ازش هم به نیکی یاد میشه.اما در مورد قدرت مملکت داری و درجه عشقشون به ایران چیزی نمیدونم.
حالا بحث سر اینه که برای ایران چه تصمیمی می شه گرفت. مسلما حکومتی که میاد مجبوره به خاست های استعمار تن بده. بدبختی اینه که در هر مقطعی اگه نه بگه در همون مقطع کارش ساخته است. مگر این که یه کسی مثل گاندی در هند یا مائو یا حتی کاسترو در ایران به وجود بیاد. اون هم ممکنه بشه مثل امیر کبیر و خیلی های دیگه.
بعد هم در مورد کشور مهمی مثل ایران حرکت های مردمی هم توسط قدرتها بلافاصله به انحراف کشیده خاهد شد و خود قدرتها هدایتش خاهند کرد. احتمالا انقلاب ایران مثالی از همین انحراف ها بوده که شخصی انتخاب شده و برای هدایت انقلابی که به راحتی شروع می شده سال ها تربیت شده.
پس برای بهبود و ضع ایران چهار چیز لازمه: هوش خیلی زیاد, آگاهی خیلی زیاد ,سیاستمدار حرفه ای بودن, از جان گذشتگی.
ایده آل نهایی هم به نظر من جمهوری است.نه از نوع اسلامی مسلما.(و با تمام شرایط بالا) اما فکر می کنم یه دوره گذر لازمه چون جمهوری به این راحتی در ایران به دست نخاهد امد. اما در این صورت من غصه می خورم. آخه خودم حکومت سلطنتی مشروطه رو بیشتر دوست دارم.اگر کسی دلایلی به نظرش میاد که سلطنت در ایران به جمهوری ترجیح داره لطفا حتما بنویسه و من رو خوشحال کنه!!
اما همه اینها فقط حرفه و تا به عمل پیوستنش اینقدر فاصله هست که حد نداره.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
این رو توی وبلاگ <a href=”http://dokhtare۱۵saleh.blogspot.com”>دختر ۱۵+۱ ساله</a> دیدم. نمی دونم چطوری کار می کنه. اما به هر حال این لینکه برای :
<a href=”http://www.gozar.org/”>جمهوری اسلامی آری یا نه</a>.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
بعد از اون حضیض افسردگی که توش بودم خدارو شکر یه سلسله اتفاقات پشت سر هم کمک کرد که من دوباره حالم بهتر بشه. این سلسله اتفاقات عبارت بودند از:
۱) ناز کشی گل آقایی
۲) نوشتن وبلاگ
۳) سخنرانی گل آقایی
۴) یادداشت <a href=”http://yadegari.blogspot.com”>خنگ خدا </a>و لینکش
۵)<a href=”http://zhiivar.blogspot.com”> میترا </a>که بهم گفته بود دوستم داره
۶) همه دوستام که بهم سر زده بودن
۷) و بالاخره یه مکالمه با مامان جونم به شرح زیر:
مامان: کتی امروز رفته بودم کنگره شیدا رو دیدم.
کت بالو: وا هنوز هم همونقدر توالت می کنه؟
مامان: آره, یه مویی درست کرده بود که خدامیدونه. یه عالمه هم توالت کرده بود. خیلی خوشگل شده بود.
کت بالو: می خاد بمونه ایران؟
مامان: آره. گفت می خاد ایران دوباره توی مطبش کار کنه و برای بچه ها پول بفرسته. خودش اومده منتها برای بچه ها یه سگ خریده گذاشته اونجا.
کت بالو: آره. قکر کنم مطبش خیلی خوب پول در بیاره.
مامان: آره ماهی ۱۰ میلیون رو بهش می ده. منتها اون تکنسینه همه پول مطب رو مدتی که اون نبود براش کشیده بالا.
کت بالو: آره خوب معلومه . اون همه درآمد رو که نمیاره دودستی تقدیمش کنه.
مامان: آره حالا شیدا گفت که دوباره می خاد شوهر کنه.
کت بالو: وا این می شه دفعه چهارمش که.
مامان: آره. دو بار با یه نفر ازدواج کرد. یه بار با یکی دیگه. حالا می گه می خاد یه مرد پولدار پیدا کنه زنش بشه. بهش گفتم مرد پولدار که با تو ازدواج نمی کنه. یه آدم بی پول میاد با تو ازدواج می کنه که پولت رو بکشه بالا.
کت بالو: خوب آره دیگه.
مامان: بعد ازش پرسیدم اون هندیه باهات ازدواج نکرد؟ گفت نه, اون رفت یه دختر سی ساله خوشگل مامانی گرفت.
کت بالو: هندیه کیه دیگه؟
مامان: رئیس بخششون بود توی کانادا. باهم دوست بودن. عروسی دخترش هم که اومده بود ایران اون باهاش اومده بود.
کت بالو: ا؟ من نمی دونستم.
مامان: آره حالا بهش گفتم دختر جون برو یه آدم حسابی پیدا کن باهاش دوست شو. هروقت هم خاست یا تو خاستی می رین دنبال کار خودتون.
کت بالو: خوب راست گفتی. اون چی گفت؟
مامان: گفت نه دیگه خسته شده ام. می خام ازدواج کنم. ولی خوب ۵۶ سالشه.
کت بالو: وای مگه آدم خله خوب یه بار شوهر کرده دیگه طلاق نمی گیره هی دوباره بخاد شوهر پیدا کنه.
مامان: آره دیگه….
.
.
.
و خلاصه بهتون بگم که این مکالمه شادی من رو تکمیل کرد.
واقعا که .من باید خجالت بکشم.آخه این حرف ها چیه؟ اما چه کنم که عاشق حرفهای خاله زنکی هستم با دوستهام و با مامانم.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
پیوست: آناهیتای عزیز,فیلمش Gangs of New York بود.
همه دوستان عزیز,خیلی دوستتون دارم. دوستی با شما خیلی به من در به دست آوردن تعادل روحی و اعتماد به نفس کمک می کنه. اینجا خیلی به دوستی های خوب احتیاج دارم.
کابوسی بود
با چهره پلید
و من با تمام وجود
و من با تمام توان
از آن کابوس گریختم و گریختم و گریختم
و دیدم که از کابوس دور می شوم
سپس خوشحال و راضی
در گوشه ای دور و غریب
آرام گرفتم, آرام …آرام
و گرچه غریب بودم
لیک چون آن کابوس نبود
و چون آن چهره پلید نبود
در کنار چهره های زیبا
و در کنار چهره های آراسته
با خرسندی و با آسودگی لبخندی زدم
اما….
چون به چهره های زیبا
و به چهره های آراسته
نیک نگریستم
دریغا و درد
همه نقاب بودند
و چون نقاب را پس زدم
همه همان کابوس بودند
و من دوباره کابوس زده
و من دوباره پریشان
و این بار غریبی کابوس زده
دیگر نه نیرویی مانده به جا
و نه توانی مانده به تن
تنها غرق در تنهایی خویش
و خسته, خسته, خسته
و تنها نیروی فروریختن قطره اشکی
در غربت و تنهایی و نومیدی
و تنها یک کلام:خسته ام, خسته
البته این بیچاره اصلا شعر نیست. یه نثر است که یه کم رومانتیک شده. یعنی راستش رو بخاین از یه موضوعی اینقدر اذیت و شوکه شدم که نتونستم نثر بنویسمش, چون که اصلا اینقدر اذیتم می کنه که حتی نمی تونم مستقیم بهش فکر کنم. این دیگه بدترین نوعشه.
وقتی آدم اینطور می شه دوراه وجود داره. یا زورکی خودش رو دیوونه کنه. مثلا مثل کسانی که ترجیح می دن یه قسمتی از زندگی شون رو فراموش کنند.یا این که با تمام انرژی شروع کنه یه کاری رو انجام دادن.مثلا درس بخونه یا شعر بگه یا وبلاگ بنویسه یا فیلم ببینه.
حالا ما رفتیم فیلم ببینیم شد مثل این که رفتم خونه خاله دلم واشه,(گلاب به روتون) خاله ..سید, دلم پوسید. این فیلم اینقدر مزخرف بود که من وسط فیلم زدم زیر گریه عصبی و گل آقای بیچاره من رو از سینما آورد بیرون.
حالا هم اومدم سر وبلاگ. تو رو خدا چند تا چیز شاد و بامزه بنویسین و آدرس بدین من بخونم دلم واشه.
اگه یه وقت بتونم راجع به چیزهایی که اینقدر اذیتم کردند توضیح میدم.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
یه سوزن به خودمون زدیم. حالا نوبت جوالدوز برای آقایونه.
چند کلمه حرف که خیلی وقته توی دلم مونده. از وقتی که خیلی بچه بودم.
چرا آقایون خودشون رو موظف نمی دونن که هیچ کنترلی روی امیال خودشون داشته باشن و در عوض تمام مدت انگشت به طرف خانم ها می گیرند و از اونها توقع دارند که تمام امیال و نیازهای خودشون و حتی کارهای معمولی خودشون رو کنترل کنند تا ایرادی بهشون وارد نباشه.
اینجا من آقایون رو مقصر محض نمیدونم. با این که از رفتارها و از معیار های جامعه خیلی ناراضی هستم طوری که یکی از دلایل اصلی من برای خارج شدن از ایران بود, اما اعتقاد دارم که این مشکل فقط و فقط به دلیل بد بودن آقایون نیست.
رفتارهای خودخاهانه و مردسالارانه آگاهانه و نا آگاهانه آقایون معلول خیلی از عوامل است. قدرت بدنی بیشتر آقایون نسبت به خانم ها, انقلاب کشاورزی که باعث شد مرد به عنوان رکن اساسی گروه و مالک اصلی ثبت بشه, بعد از اون قوانینی که تماما توسط آقایون و طبعا به نفع آنها وضع شد, اولین مدل برده داری در تاریخ بشر به شکل ازدواج زن و مرد که زن رو جزو مایملک مرد در می آورد و ….تمام قوانین مذهبی یهود و اسلام و تا حدود بسیار کمتری مسیحیت.بودا که خیال خودش رو راحت کرده و زن رو تقریبا چشم پوشی کرده… و خلاصه این تفوق مرد به زن در ثانیه ثانیه تاریخ در سلول سلول همه , اعم از زن و مرد تزریق شده.
اما به اعتقاد من اگر برعکس این هم پیش اومده بود,یعنی این برتری به خانم ها نسبت داده شده بود, ممکن بود خانم ها حتی با آقایون بدتر از این هم بکنند. به عبارتی دوباره می گم که من انگشتم رو فقط به سمت آقایون نشونه نمی گیرم. بلکه می گم سیر تاریخ ما رو به اینجا رسونده. اما با توجه به اونچه که الان از حقوق انسانها می دونیم این رو قبول داریم که این رویه زندگی و تفکر در هر جامعه و آیینی زن رو از بدیهی ترین حقوقش محروم می کنه.
درضمن با توجه به این که آقایون انسان هستند و از نقایص انسانها مبری نیستن, خیلی راحت حقوقی رو که با دلیل یا بی دلیل در طی تاریخ به دست آوردن از دست نمی دهند, و لذتی رو که از توجیه این حقوق می برند رو ازشون گرفتن کار خیلی ساده ای نیست.
همین قدر که من به عنوان یه آدم فکر کنم که فرضا یه عده آدم دیگه فقط به این دلیل که یه ویژگی مادرزادی من رو ندارند,نمی تونند مثلا فیلسوف یا دانشمند بشن -و تمام تاریخ و آیین ها هم این باور من رو تایید کرده باشه- لذتی بهم می ده که به این راحتی دست برداشتن ازش برام ممکن نیست. گاهی اوقات ممکنه در قضاوت بی انصاف هم بشم.
غرض این که بحث قبلی رو باهدف این که به اینجا برسم شروع کردم. در مورد برهنگی که به عنوان گناه خانم ها تلقی می شه می خام بگم که:
از اونجایی که به این نتیجه رسیدیم که تقریبا استانداردی برای پوشش وجود نداره آقایون هم باید در نگاه شون,امیالشون و فکری که در مورد خانم ها و پوشش اونها می کنند کمی برای خودشون محدودیت قایل بشن. به عبارتی برهنگی در نگاه آقایون هست که معنی پیدا می کنه و نه در پوشش خانم ها.
.
.
.
آخر کلام این که در این مورد خیلی حرف هست. ما خانم ها باید سعی خودمون رو بکنیم.باید همه خودمون رو باور کنیم و علائق خودمون رو بشناسیم. آقایون رو هم دوست داریم. برادرمون , پدرمون, شوهرمون, پسرمون و دوستانمون هستن.می خاهیم در مورد ناراحتی هایی که داریم و نیازهامون حرف بزنیم. می خاهیم حقیقت خودمون و استعدادهامون رو بشناسیم و عشق واقعی رو به دیگران هدیه کنیم.برای جداشدن و انفص