یکشنبه
دی ۲۹,۱۳۸۱
یادداشت شصت و یک)
پریروز مارتین بهم Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ شرکتمون Ù…ÛŒ خاد 1700 Ù†Ù�ر رو اخراج کنه. واقعا Ú©Ù‡... این شرایط بد اقتصادی دیگه داره شورش رو در میاره. اگه این بوش مسخره یه دوره دیگه رئیس جمهور بشه Ù�کر کنم دیگه همه مردم همدیگه رو بخورن. دنیا داره کدوم طرÙ�ÛŒ میره؟ خدا Ù…ÛŒ دونه. به هر ØØ§Ù„ Ú©Ù‡ وقتی از دست ما خارج باشه به خاطرش غصه خوردن بی Ù�ایده است. بدک نبود اگه دنیا مثل 150 سال پیش مونده بود. خودمون پیشرÙ�ت کردیم خودمون هم توش موندیم.
Ù�علا برم درس بخونم Ùˆ بعد هم روابط اجتماعی امون رو توسعه بدم Ú©Ù‡ Ú¯Ù„ آقا Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ بشه.
راستی آقایون بگن, زن رویایی شون هیچ وقت کباب دیگی درست Ù…ÛŒ کرده یا Ù…ÛŒ کنه؟ Ú¯Ù„ آقا وقتی من رو در ØØ§Ù„ درست کردن کباب دیگی دید خندید Ùˆ Ú¯Ù�ت تو زن رویایی من هستی اما عجیبه چون زن رویایی من هیچ وقت کباب دیگی درست نمی کرد.
راست هم می گه.آخه زن رویایی که کباب دیگی درست نمی کنه.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
یکشنبه
دی ۲۹,۱۳۸۱
پریروز مارتین بهم گفت که شرکتمون می خاد 1700 نفر رو اخراج کنه. واقعا که... این شرایط بد اقتصادی دیگه داره شورش رو در میاره. اگه این بوش مسخره یه دوره دیگه رئیس جمهور بشه فکر کنم دیگه همه مردم همدیگه رو بخورن. دنیا داره کدوم طرفی میره؟ خدا می دونه. به هر حال که وقتی از دست ما خارج باشه به خاطرش غصه خوردن بی فایده است. بدک نبود اگه دنیا مثل 150 سال پیش مونده بود. خودمون پیشرفت کردیم خودمون هم توش موندیم.
فعلا برم درس بخونم و بعد هم روابط اجتماعی امون رو توسعه بدم که گل آقا خوشحال بشه.
راستی آقایون بگن, زن رویایی شون هیچ وقت کباب دیگی درست می کرده یا می کنه؟ گل آقا وقتی من رو در حال درست کردن کباب دیگی دید خندید و گفت تو زن رویایی من هستی اما عجیبه چون زن رویایی من هیچ وقت کباب دیگی درست نمی کرد.
راست هم می گه.آخه زن رویایی که کباب دیگی درست نمی کنه.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
Comments Off
جمعه
دی ۲۷,۱۳۸۱
یه روزی روزگاری در زمان های قدیم یه دختر ایرانی بود با 6 تا خاهر و برادر ش و با مامانش. باباشون ولی عمرش رو داده بود به شما. این خانواده در یکی از شهر های مذهبی ایران زندگی می کردند. این دختر کوچولوی قصه ما 9 سالش که شد یه اقایی اومد خاستگاری اش. آقاهه 25 سالش بود. این دختر به عقد آقاهه در اومد.
برای جشن عروسی, دختر کوچولوی قصه ما رو حسابی بند و ابرو انداختند. یه رقاص و یه نوازنده زن هم آورده بودند. مرد و زن البته جدا بود اما رقاصه می گفت چون مردها اینجا نیستن من نمی رقصم و نوازنده می گفت من جایی که مرد باشه نمیزنم و بخونم!!! خلاصه که حسابی شلم شوربا بود. اما آخر سر با رقاصه یا بی رقاصه دختر کوچولوی قصه ما شد زن آقاهه. طفلک شب عروسی مونده بود گیج و حیرون. نمیدونست موضوع چیه. دنیا دست کیه. و آقای 25 ساله خوب زن گرفته بود دیگه. به هر حال از این قسمت داستان کسی خیلی زیاد خبردار نشد. می شه حدس زد اما.
از حالا اسم آقاهه رو می گذاریم حاجی و اسم دختر قصه مون رو می گذاریم عزیز.
عزیز از خونه فرار می کرد و با پارچه برای خودش عروسک درست می کرد. می رفت خونه مامانش که اسمش رو از این به بعد می گذاریم مادر و مادر عروسکش رو پاره می کرد و می فرستادش خونه حاجی. گاهی اوقات هم از شما چه پنهون حاجی کتکش می زد و می گفت چرا از خونه فرار کردی و رفتی. و دوباره تا یکی دوسالی این موضوع تکرار می شد.
عزیز در خونه شوهر برای اولین بار پریود شد. و خلاصه کلام در چهارده سالگی برای اولین بار حامله شد و دختر اولش رو به دنیا آورد. از اون به بعد 10 باردیگه هم حامله شد و 11 بچه به دنیا آورد که 3 تای آنها همون بچگی از دنیا رفتند. بچه ها بزرگ شدند و همگی با تحصیلات خوب. دختر اولش 19 ساله بود که ازدواج کرد. اولین بچه این دختر از بچه 10 ام عزیز بزرگتر بود و بچه دوم این دختر با بچه 11 ام عزیز هم سن بود.
اما خانواده خوشبختی بودند. همه با هم زندگی می کردند. بچه ها بزرگ می شدند. عزیز و حاجی مهربون بودند و زندگی خودشون و بچه ها و نوه ها رو دوست داشتند. حاجی کار می کرد و پول خوبی در می آورد. آدم خوبی هم بود. عزیز هم به خونه و به همه بچه ها میرسید و چراغ زندگی همه بود و گل بود.
دختر آخری عزیز اما زد و فلج اطفال گرفت. عزیز و حاجی به جبران اشتباهشون و کوتاهی شون همه دکتر های تهران و حتی اسرائیل رو سر زدند ولی درست نشد که نشد.
بعد از اون پسر عزیز 19 ساله و سرباز بود که عاشق یه دختر توی فامیل شد. دختر هم اون رو دوست داشت. اما برادر دختر مخالف بود و می گفت دختر باید با پسر خاله اش ازدواج کنه. یه روز که عزیز رفت بیرون اتفاقی رفت جلوی محل کار حاجی. دید تعطیله. وسط روز و تعطیل؟!! از مردم پرسید اینجا چرا تعطیل شده؟ بهش گفتند صاحبش پسرش توی سربازی خودکشی کرده. با تفنگش زده و خودش رو کشته. عزیز باورش نشد که چه اتفاقی افتاده. خونه که رسید بیهوش شد. پسرش خودکشی کرده بود. در لحظه آخر خاسته بود که نجاتش بدن. همه هم سعی کرده بودن اما نشده بود. طفلک از عشق دختر خودش رو هلاک کرد. عزیز تا سال ها هر شب جمعه براش حلوا درست می کردو عکسش رو که می دید گریه می کرد. اما...
بعد از اون دختر یکی مونده به آخری عزیز عاشق شد. این دختره خیلی بلا بود. خوشگل و قرتی. موهای بلند داشت تا کمرش. عاشق یه پسری شد که از خودش یه سال هم کوچکتر بود. اولش عزیز دوست نداشت که این دخترش با یه پسر که اون موقع تازه کلاس 11 بود ازدواج کنه ولی وقتی دید دختر و پسر عاشقند کوتاه اومد. به خانواده پسر تلفن زد و گفت بیاین خاستگاری دخترم. هیچی هم ازتون نمی خام فقط چون یه بچه ام رو سر عاشقی اش از دست دادم نمی خام این بلا به دخترم هم بیاد. به هیچ کس هم نگفت که این کار رو کرده. بعد هم به خانواده پسر گفت که تمام مخارج زندگی دختر و پسر رو تا زمانی که پسر درسش تمام بشه و کار پیدا کنه به عهده می گیره. مراسم عروسی رو خودش گرفت و فردای روز عروسی هم خودش جاخالی* و جای جاخالی* رو درست کرد و داد در خانه داماد که آنها بیارن و بدن در خونه عروس. بعد هم تا 5 سال یه اتاق بزرگ خونه رو داد به دختر و دامادش تا وقتی دامادش لیسانس گرفت و دست دختر و گرفت و با هم رفتند. اسم این دختر رو می گذاریم فلفل. آخه کوچولو که بود خیلی شیطون بود. همیشه یخ می خاست. یه بار خاله اش روی یخ فلفل ریخت و بهش داد تا دیگه این کوچولوی ما هوس یخ زیادی نکنه. بالاخره که فلفل و شوهرش عاشق هم بودن.
خلاصه بعد از اون چشم پسر بزرگ عزیز اب مروارید آورد. اون هم که تمام شد جنگ ایران و عراق شروع شد. پسر یکی مونده به آخر عزیز سرباز بود. رفت جبهه. عزیز دیگه غم پسر از دست رفته اش رو فراموش کرده بود و نگران این یکی بود. این یکی چند بار ترکش خورد. همه حسابی نگران بودن. آخر سر بعد از این که سه چهار بار ترکش خورد و دو بار بیمارستان بستری شد سربازی اش تمام شد. نوبت پسر آخری رسیده بود. این پسر آخری رو هم فرستادن جبهه و خلاصه جون عزیز به لبش رسید تا این یکی هم بعد از دوسال برگشت. خدا روشکر همه سالم بودن.
از اون به بعد حوادث کوچولو کوچولو حسابی پیش می اومدند. نوه ها, بچه ها, عروسی ها,دعواها, آشتی ها, اختلاف ها, با هم بودن ها, دوری ها, همه و همه.
تا این که یه روز که فلفل می خاست با شوهرش بره مهمونی دست به سینه اش زد و یه چیزی اونجا زیر دستش اومد. شوهرش رو صدا زد و گفت یه برجستگی اینجاست. شوهر هم همون موقع به جای مهمونی بلافاصله برش داشت و بردش دکتر. اونجا تشخیص دادند که یه غده توی سینه فلفل است. بلافاصله بهترین دکتر ایران رو پیدا کردند و فلفل رو که 36 سالش بود بستری کردند و غده رو درآوردند. بعد از اون حال فلفل خوب شد. اما یه سال بعد گفت که سینه اش درد می کنه. بردنش دکتر. دختر خاله فلفل دکتر بود و همین که عکس ریه رو دید گفت که فلفل جون برو یه دفعه دیگه عکس رو تکرار کن. این عکس خوب گرفته نشده و فلفل که از اتاق رفت بیرون به شوهر فلفل گفت که سرطان به ریه متاستاز داده. دوباره روز از نو. و این بار فلفل 5 سال تحت شیمی درمانی بود تا این که بعد از 5 سال یه روز سحر, دیگه فوت کرد. حاجی هم دیگه مریض شده بود. تکون نمی تونست بخوره. عزیز مونده بود که چطور به حاجی خبر بده. خاست هیچی بهش نگه اما همین که رفت توی اتاق حاجی, حاجی نگاهش کرد و گفت عزیز, فلفل مرده؟ دیگه هر دو به اشک ها و پایین و بالای زندگی عادت کرده بودن. حاجی گریه ای نکرد. عزیز هم اشک ریخت اما آروم تر از دفعات قبل. دلسوختگی گاهی اوقات خیلی اروم میاد و فقط رد پایی ازش می مونه.
چهل روز بعد حاجی هم که دیگه خیلی چیزی از دور و برش نمی فهمید در سن حدود 100 سالگی مرد.
شوهر فلفل بعد از دوسال ازدواج کرد. همه دیگه سر خونه و زندگی خودشون هستن و زندگی همه ادامه داره. غم ها و شادی ها میان و می رن و ردشون رو باقی می گذارن و زندگی رو می سازن. آدم ها میان و می رن و یادشون باقی می مونه.
عزیز, خاله مادر من است و الان تقریبا 80 سالشه. خدا سالم نگهش داره. خیلی گله. هنوز هم توی همون شهر زندگی می کنه. آخرین پسرش هم الان دوتا بچه داره. نوه ها و نبیره ها و نتیجه هاش هر کدوم یه جای دنیا هستن. خودش هم با یه دختر 19 ساله توی خونه اش زندگی می کنه. دختره رو آورده و ماهیانه یه پولی بهش می ده که با هم زندگی کنند و اون تنهانباشه. هنوز هم سنگ صبور و بخشنده و ساده است. همیشه دوست داشتم به اندازه اون مهربون و آروم و صبور باشم. شاید آرامش و صبر به اون اندازه فقط با چنین سرگذشتی به دست بیاد.
امیدوارم این قدر زنده بمونه و من زنده بمونم که یه روز دوباره ببینمش. یا امیدوارم دنیای دیگه ای باشه که اگه توی این دنیا نشد, بتونم توی دنیای دیگه دیر یا زود ببینمش.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
جمعه
دی ۲۷,۱۳۸۱
اگه می خاین یه عالمه چیزها راجع به همه چی بخونین برین به این<a href="http://shafahi.persianblog.com/?date=13811026#217672"> آدرس</a>. ونوسی و مریخی این قدر نوشته اند که سه روز تمام باید برین وبلاگشون تا بتونین همه مطالب رو بخونین. ولی بامزه است. از ویدیو و تاریخچه اش در ایران گرفته تا روابط یه دختر و پسر, موضوعات آزادی بیان و این که ونوسی راجع به چی بنویسه. خلاصه که احتمال زیاد با هر سلیقه ای که باشید توی مطالب این دفعه اشون حتما یه چیزی براتون پیدا میشه..
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
Comments Off
پنجشنبه
دی ۲۶,۱۳۸۱
یادداشت پنجاه و هشت
هر روزه در اطراف همه ما اتفاقات مختلفی می افته. بسیاری از ماها هم از کنار اغلب اینها بی تفاوت می گذریم ولی در این میون بعضی ها هستند که توانایی این رو دارند که این اتفاقات رو ساخته و پرداخته کنند و از لابلای اون, منظورشون رو به خواننده منتقل کنند. لزومی هم نداره که کلیه ارکان نوشته اشون هم کاملا مطابق با واقعیت باشه. در حقیقت بیان جزء بجزء واقعیت کار گزارشگرها و خبرنگارهاست ( که حتی اونها هم مواقعی تخیل رو چاشنی واقعیت می کنند) نه داستان نویسها. اصولا این تخیل نویسنده است که بکمکش میاد و از یه موضوع بسیار ساده, یه اثر هنری می سازه. هیچ کسی هم تا بحال هیچ نویسنده ای رو متهم نکرده که داری دروغ می گی. این موضوعیه کاملا شخصی و مربوط به نویسنده. بهمین دلیل هم هست که همه, همه نویسنده ها رو دوست ندارند.
من خیلی وقته که وبلاگ نوشی رو می خونم. شاید از همون روزهای اولی که وبلاگش رو راه انداخت. از اولش هم کاری نداشتم که چیزهایی که می گه عین واقعیته یا اینکه تخیله و یا مخلوطی از هر دوی اینها. من می رفتم خونه نوشی که یه مطلب قشنگ بخونم. خیلی از اوقات از مطالبش خوشم می اومد و بعضی مواقع هم نه. اگر خوشم می اومد بهش می گفتم و اگر نه, دلیلی نمی دیدم که بهش بگم. این کاملا نظر شخصی من بود. شاید دقیقا اون نوشته خاص که من خیلی نپسندیده بودم از نظر نوشی بهترین نوشته اش بوده باشه. بهر حال این من بودم که به خونه نوشی سر زده بودم. مجبور نبودم برم اونجا.
گل آقا.
Comments Off
یکشنبه
دی ۲۲,۱۳۸۱
یادداشت پنجاه و شش)
این چند روزه جونم در اومده. هر روز تا ساعت 8 شب سر کار بودم. Ú¯Ù„ آقا Ø·Ù�Ù„Ú©ÛŒ آخر Ù‡Ù�ته ØØ³Ø§Ø¨ÛŒ Ú©Ù…Ú©Ù… کرد Ú©Ù‡ خونه رو از ØØ§Ù„ت دیوونه خونه در بیاریم. اون Ø·Ù�Ù„Ú© هم گیر اÙ�تاده با درس هاش Ùˆ کار Ùˆ دو سه تا گرÙ�تاری دیگه. ØØ³Ø§Ø¨ÛŒ مشغوله Ùˆ تازه من هم ازش بیگاری Ù…ÛŒ کشم.
می خاستم ه�ته ای سه تا درس �رانسه بخونم که نرسیدم. می خاستم ه�ته ای 7 ساعت مطالعه تکنیکی داشته باشم که نتونستم. می خاستم هر روز متوسط 20 دقیقه ورزش کنم که نتونستم. و کارهای دیگه....
ØØ§Ù„ا این وسط Ú¯Ù„ آقا گیر داده Ú©Ù‡ ما روابط اجتماعی مون کمه Ùˆ باید زیادش کنیم!!! من از روابط اجتماعی کلا خوشم نمیاد. ØªØ±Ø¬ÛŒØ Ù…ÛŒ دم همه وقتم مال خودم باشه. یکی از دلایلی هم Ú©Ù‡ اومدم اینجا همین بود چون Ú©Ù‡ مامان من هر Ù‡Ù�ته یا مهمون داشت یا مهمون بود یا هر دوتا!!! ØØ§Ù„ا قبل از ازدواجم من با مامانم اینها مهمونی نمی رÙ�تم. مهمون هم Ú©Ù‡ میومد از توی اتاقم بیرون نمی اومدم یا این Ú©Ù‡ با دوستام Ù…ÛŒ رÙ�تم بیرون. اما بعد از ازدواج مجبور شدم هم در مهمانی های مامانم اینها ØØ¶ÙˆØ± Ù�عال داشته باشم Ùˆ هم در مهمانی های خانواده Ú¯Ù„ آقا Ùˆ این برای من شکنجه بود. تازه باید گاهی اوقات مهمونی هم میدادم!! اه.
این هم از مضرات ازدواج.
خلاصه این Ú©Ù‡ اگه یه مدت عین خلا اومدم یه چرندیاتی سر هم کردم Ùˆ رÙ�تم Ùˆ ضمنا مثل قبل به وبلاگ همه هرروز سر نزدم بدونین Ú©Ù‡ در ØØ§Ù„ Ù�عالیت برای بهبود روابط اجتماعی هستم.
امروز ØµØ¨Ø Ú¯Ù„ آقا Ú¯Ù�ت اگه یه روز طلاقم بده بدونم Ú©Ù‡ به خاطر وسواسی بودنمه!! ØØ§Ù„ا بدونین Ú©Ù‡ اگه من یه روز طلاق بگیرم به خاطر روابط اجتماعی زیاد Ú¯Ù„ آقا ست.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
یکشنبه
دی ۱۵,۱۳۸۱
یادداشت پنجاه و یک)
من یه نسبتی با مرغابی دارم. هر جا یه گودال آب باشه Ù…ÛŒ پرم توش. Ú†Ù‡ برسه Ú©Ù‡ استخر. ØØ§Ù„ا خدارو شکر آپارتمان های اینجا صدی نودشون استخر دارن. Ú¯Ù„ آقا برعکس من علاقه چندانی به استخر نداره Ùˆ من گاهی به زور Ù…ÛŒ برمش. اما چند وقت پیش اتÙ�اقی اÙ�تاد Ú©Ù‡ باعث شد به واقعیت Ú¯Ù„ آقا بیشتر Ù¾ÛŒ ببرم.
یه دختر خانمی آمده بود استخر Ùˆ بعد از این Ú©Ù‡ شنا کرد ایستاد کنار استخر , ØÙˆÙ„Ù‡ تنش بود Ùˆ مایوش رو در آورد. بعد هم ØÙˆÙ„Ù‡ اش رودرآورد!! اونوقت شروع کرد به در آوردن اداهای مختلÙ� Ùˆ چون Ú©Ù‡ دختر ملوسی هم بود خیلی اداهای دلنشینی داشت. بعد هم پشت سر هم Ù…ÛŒ Ú¯Ù�ت "I am a super sexy model" این Ú¯Ù„ آقای بی چشم Ùˆ رو هم ØØ³Ø§Ø¨ÛŒ خوشش آمده بود. جالب تر از همه اینه Ú©Ù‡ بابای این دختر خانم هم همونجا توی استخر بود Ùˆ اصلا به روی خودش نمی اورد Ùˆ ØØªÛŒ گاهی یواشکی لبخند میزد.
......
خوب دیگه خانم ها آقایون زود قضاوت نکنید. من هنوز تا جدی شدن مشکل با این دختر خانم ملوس یه 13 ,14 سالی وقت دارم.چون که ...
این ستاره سوپر سکسی ما �قط سه سالش بود.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
دوشنبه
دی ۹,۱۳۸۱
یادداشت سی و شش)
نمی دونم تا ØØ§Ù„ا عهد عتیق رو خوندین یا نه. من یه بار یه تیکه هاییش رو نگاه کردم. یه چیزی خیلی جالبه. هر وقت Ù�رشته Ù…ÛŒ خواسته به موسی نازل بشه با صدای بسیار زیاد Ùˆ نور شدید Ùˆ گرد Ùˆ غبار میومده. یه بار هم چادر موسی رو تو ابری از دود Ù…ÛŒ گیره.
این چیزی رو به ذهنتون نمیاره؟
منو یاد صØÙ†Ù‡ پرواز موشک های Ù�ضایی Ù…ÛŒ اندازه. دقیق تر بگم؟ یاد صØÙ†Ù‡ های علمی تخیلی از بزمین اومدن Ù�ضایی ها.
Ù�کر Ù…ÛŒ کنید رائلی ها اساس ØØ±Ù�اشون رو از کجا آورده اند؟
گل آقا.
یکشنبه
دی ۱,۱۳۸۱
یادداشت بیست و شش)
دولت کانادا اعلام کرده Ú©Ù‡ از امسال به بعد به جای این Ú©Ù‡ Ú¯Ù�ته بشه "کریسمس مبارک" Ùˆ "درخت کریسمس", باید Ú¯Ù�ته بشه "تعطیلات مبارک" Ùˆ "درخت تعطیلات".دلیلش هم اینه Ú©Ù‡ خیلی از اقوام Ùˆ ملل دیگه اینجا هستند Ú©Ù‡ مسیØÛŒ نیستند. بعضی از مردم به این موضوع اعتراض کرده اند, به خصوص کسانی Ú©Ù‡ سنتی تر ومذهبی تر هستند. اما Ú¯Ù„ آقا راست Ù…ÛŒ Ú¯Ù‡, اینجا دومین دین بزرگ کانادا اسلام است. ØØ§Ù„ا اگراین مسلمان ها هم بگن Ú©Ù‡ پس به خاطر ما هم باید عید Ù�طر رو تعطیل کنید Ùˆ... Ù…ÛŒ دونید Ú©Ù‡ Ú†Ù‡ بدبختی ای برای دولت Ùˆ ملت اینجا پیش میاد. برای همین هم از همین الان Ù�کرش رو Ù…ÛŒ کنند Ùˆ با این کار از یه مشکل اساسی Ùˆ جدی پیشگیری Ù…ÛŒ شه.
�قط به این موضوع �کر می کنم که اگر این ات�اق در ایران می ا�تاد و یه عید مذهبی رو چنین کاری باهاش می کردن واکنش مردم چی می شد.واویلا.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار