گاهی اوقات آدم مجبوره چشمش رو به روی یه چیزهایی که متوجه می شه ببنده. نمی تونه کاریش بکنه و فقط دل آدم می گیره و غصه میاد توش. ولی وقتی چاره ای نیست, آدم به خاطر خوبی ها و زیبایی های زندگی یه قسمتی رو هم که چندان دلپذیرش نیستند چشم پوشی می کنه و سعی می کنه اشا ره ای هم بهش نکنه و به خوبی های موجود ببخشدش.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
ای کاش شب یلدای ایران عزیز ما هم بعد از ۲۴ سال طلسم شده بالاخره به پایان برسد. شب یلدایی که ایرانی به تنهایی و در انزوا پر از ترس و هراس و سیاه سیاه, با خون هایی رنگین به رنگ هندوانه ,متفکرینی چونان شمع های روشنایی بخش جانسوز, ونسل انقلاب چونان میوه هایی که سهم دیگران شد و یا به بلوغ نرسیده افسرد,گذراند. امید که حال دیگر نوبت آجیل مشکل گشای این شب رسیده باشد.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
گل آقا خیلی دوست داشت جای این آقاهه باشه. چون این آقاهه اون چیزی رو که دوست داره می تونه با حقوق این ماهش بخره. اما گل آقا یه چیزی دلش می خاد که اصلا نمی تونه پیداش کنه. . الان دو ماهه که بدجور هوس کارتون تنسی تاکسیدو کرده. اگه جایی سراغ دارین بگین لطفا.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
آمریکا ۳۵۰ نفر ایرانی رو گرفته و بازداشت کرده.یه جا هم خوندم که بهشون هیچ جور غذایی نمی ده.(راست و دروغش گردن گوینده), ولی اگه فکر کردین این موضوع مهمیه که فکر من رو مشغول کرده و می خام راجع بهش بنویسم اشتباه کردین. مهم ترین مشکل من چیز دیگه ایه. گل آقا سالاد الویه دوست نداره, من هم یه عالمه سالاد الویه توی خونه دارم. خودم نمی تونم تنهایی بخورمشون, به زور هم نمی تونم به خورد گل آقا بدمش,اگر هم تا فردا خورده نشه باید بریزمشون دور. حالا اگه ایران بودم به یه گله دوستام تلفن می کردم و کل سالاد در یه لحظه بلعیده می شد, یه قهوه دبش هم روش با کلی خنده و کیف و خوشی, اما اینجا امکان این کار هم نیست. نزدیکترین دوستم با من به اندازه چهار تا قاچ زمانی فاصله داره!!! آخرین راه حل اینه:
غذا رو تا دیر نشده بفرستم برای ایرانیان بازداشت شده در آمریکا!
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
ما جنس مذکر رو دوست داریم. در تمام طول تاریخ از تمام ستم های جنس مذکر به خود جنس مذکر پناه آوردیم و از جنس مذکر کمک خاستیم. بعضی ها انسان بودند و زن رو هم انسان تلقی می کردند, ولی متاسفانه نه همه .
با این وجود به جنس مذکر تولد بخشیدیم, با شادیش شاد شدیم و با گریه اش گریستیم,در خانواده هنگام تولد بخشیدن به همجنس خود مورد تحقیر و پرسش و راندگی واقع شدیم و از تولد بخشیدن به جنس مذکر افتخار کردیم. از شیره جان خود سیرابش کردیم,از زندگی خود گذشتیم و زندگی اش را ساختیم, قرن ها در اندرونی چشم انتظار آمدنش نشستیم,بالا رفت پله شدیم,روی امیال خود سرپوش گذاشتیم تا امیال او را رضایت بخشیم, به دست هایی که حتی گاه برای کوبیدن ما بالا رفت بوسه زدیم,توسط او کوبیده شدیم,بالا رفتنش را دیدیم و گاه که خاستیم بالا برویم با مخالفتش روبرو شدیم , به توانایی هایش ایمان آوردیم و توانایی های ما را زیر سوال برد, غیرتش را به جان پذیرفتیم و حسادت ما را به قیمت نابودی احساس و وجودوزندگی ما گناه دانست. استقلال خود را فدای استقلال و حکومت و اقتدارش کردیم و وابستگی ما را گناه ما و حربه ای علیه ما دانست,آزادی خود را فدای شهوت پرستی اش کردیم و به جای زنجیر زدن و مهار شهوت پرستی اش , آزادی خود را فدا کردیم. گناه رانده شدن اش از بهشت را برای کل تاریخ به دوش کشیدیم…
و حالا… پدرها,برادرها, شوهرها,پسرها و دوستان عزیز تر از جان ما! دوستتان داریم. همین جا می پرسم, خانم های خواننده کدام یکی از شما به برادرش, پدرش,شوهرش,پسرش, و دوستش عشق نمی ورزد؟ اما ما هم سهم خود را از زیبایی های مورد عشق واقع شدن نه وسیله ارضای شهوت و اهدای خدمت بودن,برخورداری از زندگی با همه آنچه به بشر اهدا کرده, مورد خوشامد خانواده بودن به هنگام تولد,در بیرونی زندگی کردن,بالا رفتن و پله داشتن, توانا تلقی شدن,حسادت و غیرت داشتن, مستقل بودن, حاکم و مقتدر بودن,آزاد بودن و مورد هجوم واقع نشدن و حداقل قدردانی به خاطر تمام آنچه که فدا کردیم, می خاهیم.
شما هم به عنوان انسانی مانند ما با درک از خاسته ها و تمام احساسات بالا که هر انسانی تجربه شان کرده, به عنوان معشوق های ما و به عنوان بسیار خوش بینانه دوستان نادان ما در طول تاریخ, حال زیبایی های وجود خود را به ما نشان دهید و دخترها,خاهر ها,همسرها, مادر ها و دوستان خود را یاری کنید.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
اقا جریان این قاسم شعله سعدی و بابک داد و ابراهیم نبوی و رهبر و رئیس جمهوری چیه؟ من همه رو خوندم و آخر سر با این که می فهمم هر کدوم چی می گن ولی نمی فهمم حالا این نابسامانی مزخرفی که گریبانگیر ایران و ایرانی شده چاره اش چیه؟
از وقتی که یادمون میاد روز خوش ندیدیم. اصلا دیگه باورمون شده که مفاهیم آزادی و شادی گناه هستند و مال از ما بهترون. اما آخه وقتی توی مملکتی زندگی می کنیم که گنج مجسمه چه توقعی داریم. برای من, یکی فقط یک عدد نعمت طبیعی رو اسم ببرین که خداوند از اون سرزمین قشنگ دریغ کرده باشه. نفت؟ منابع طبیعی؟ طلا و سنگهای قیمتی؟ دریا؟ دشت؟ رود؟ آثار باستانی؟ هوش و ذکاوت؟ آب؟ اراضی مزروعی؟ کوه؟مناظر طبیعی بدیع؟ راه به آبهای آزاد؟ سرزمین چهار فصل؟ جزایر زیبا و منابع دریایی؟ ادبیات و تاریخ استوار و به یاد ماندنی؟…. آخه چه چیز خوبی در دنیا وجود داره که ایران اون رو نداره؟ اگه هر کدوم از این کشور ها ی غربی این ها رو داشتند که دیگه خدا رو بنده نبودند.
حالا دوتا سوال: اول این که این همه زیبایی رو چرا مردم خود ایران هیچ بهره ای ازش نمی برن؟ که خوب جوابش معلومه .چون که یه سری افرادو دولت ها دارن همه اش رو خودشون می خورن.
دوم این که گاسم این حکومت نکبت زده عوض شد و یکی دیگه اومد به جاش. اولا سران حکومت بعدی فرشتگان ملکوت نیستند که این همه نعمت گولشون نزنه. ثانیا اگه فرشته هم باشن خود خدا نیستن که جلوی آمریکا جون و انگلیس عزیز و اسرائیل محترم بایستن و اونها هم عین بچه های ناز مامان استقلال ایران روبه رسمیت بشناسن و از گل بالاتر بهش نگن.
اصلا در کل تاریخ ایران بعد از حمله نکبت بار اعراب به ایران, دیگه ایران از همه طرف خورده و رفته رفته اقتدارش رو از دست داده.
حالا با وجود آمریکا که مادر قدرت های دنیاست و با اسرائیل یکی حسابش می کنیم و با وجود انگلیس که پدر قدرت های دنیاست و به موقعش به حساب مادر قدرت های دنیا میرسه (این عفت کلام من رو کشته), و با وسیله ای مثل مذهب که فوق العاده در ایران ریشه دار است, ما چه کار باید بکنیم, سوالی است که ابولهول اگه الان به وجود اومده بود حتما جایگزین معما های بیمزه قبلی می کرد.
در کل تاریخ بعد از اسلام این طور که من می بینم امیر کبیر و تا حدودی مصدق خاستند دست اون قدرت ها رواز ایران کوتاه کنند که سرنوشتشون رو بهتر از من می دونید, بعد هم رضاشاه به سرش زد یه کارهایی بکنه که اصلا مهلتش ندادند, شاه فقید هم روزی که دلار رو گرفت توی یه دستش و ریال رو توی دست دیگه و گفت الان ارزش این هفت برابر اونه و من کاری می کنم که برعکس بشه فاتحه خودش رو خوند طفلکی. بعد هم دروازه های تمدن بزرگ به روی ملتی که هنوز براش زود بود. و خلاصه بزرگترین اشتباه شاه به نظر من تندروی و یه کم عدم شناختش از ملت و از آمریکا و انگلیس بود.
بگذریم. خلاصه این که اینها واقعیت هستن و وقتی قراره کاری انجام بشه به خصوص وقتی حرف جون یه عده از مردم در میونه باید قبل از شروع راه مقصد رو معلوم کرد. حداقل باید هدف از حرکت رو معلوم کرد که حرکت در جهت اون هدف انجام بشه.
حالا مسئله من اینه که من هدف رو نمی فهمم و سوال من اینه که اگر شما هدف رو می دونین به من هم بگین. بالاخره این سرزمین ماست و دوستش داریم. اما با ریشه ای که مذهب در اون مملکت داره و وسیله بسیار خوبی برای سواستفاده و محدود کردن آزادی هاست و با توجه به این که ایران نه یک کشور ساده که یک گنج است متاسفانه, و با توجه به این که همه بندگان خدا جایزالخطا هستند و فرشتگان مقرب الهی نیستند و در ضمن خود خدا هم نیستند, بگین چه چاره ای می شه اندیشید؟
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
یه سر هم اینجا بزنین. من که خوشم اومد. موفق باشه.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
امروز توی شرکتمون مهمونی نهار بود و هر بخشی عهده دار یه قسمت از غذا شده بود. بخش ما بدشانسی عهده دار غذای اصلی بود. من هم یه دیگ سالاد الویه و ۲۰ تا کتلت بردم. ۲۴ نفر باید به ۸۰ نفر غذا می دادیم!! خلاصه گل آقا کتلت رو آماده کرد (خدا رو شکر که توی تعطیلات زمستونش بود) و من هم الویه رو. به همین خاطر این دوروزه پیدام نبود. فردا مهمونی طبقه ششمی هاست. ما اهالی طبقه پنجم بودیم. فکر می کنین بتونم بر بخورم توشون و یه عالم غذا بخورم؟!!
اما چیزی که نمی فهمم اینه که چطوری یه عده بدون همسرشون بهشون خوش می گذره. با اون همه برنامه های بالا,غذا و پیش غذا و دسر, موزیک و مسابقه, من همه اش دلم پیش گل آقا بود که کاشکی اون هم بود و کنار هم بودیم. از شیرینی ها براش برداشتم و وسط شلوغ پلوغی هم دو بار تلفن زدم و مشروح جریان رو تعریف کردم اما باز هم دلم می خاست پیشم باشه. فکر کنم گل آقا هم همین احساس رو داشته باشه چون که هیچ وقت تنها جایی نمی ره به غیر از کلاس و سر کار. اون هم هر دو ساعت یه بار تلفن می زنه. اصلا ما دوستی هامون با همه دوست ها مشترکه. دوست های گل آقا می شن دوست های من و دوست های من می شن دوست های گل آقا. همه اتفاقات رو کامل و مشروح برای گل آقا تعریف می کنم و بعد تازه می پرسم که مطمئن بشم همه رو گوش کرده و حفظ کرده!!! می ترسم اگه یه وقت به فکر خیانت هم بیفتم اول یه صحبتی با گل آقا بکنم!!!!!
نهایت موضوع این که هر وقت می بینم زن یا شوهری بدون همسرش جایی رفته و بهش خوش گذشته شاخ در میارم. همسر آدم همراه آدمه , شادیش شادی آدم و غمش غم خود آدمه. زندگیش زندگی خود آدمه.رفیق زندگی و سنگ صبور آدمه. خدا هیچ وقت عشق رو از آدم نگیره که بدون اون نه زندگی زندگیه و نه آدم, آدمه.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
گل آقا رفته سر کار که پول در بیاره. ساعت چنده؟ ۹ شب!!! احتمالا تا ساعت ۱۰ هم کارش طول می کشه. در یه کشور غریب زندگی کردن سخته. به خصوص وقتی ارزش پول کشورت یک پونصدم اون کشور غریب باشه که مجبور می شی کار کنی و پول در بیاری.
اول که اومدیم اینجا من با این دید اومده بودم که کار پیدا نخاهم کرد و باید فروشندگی کنم تا پول در بیارم. بعد هم فکر کردم که می رم دانشگاه و درسی رو که ایران خوندم اینجا ادامه میدم. وقتی داشتیم می آمدیم تا ۱۰ روز قبل از پروازمون هیچ کس رو نداشتیم که حداقل شب اول پیشش بریم. چند تا دوست اینجا داشتیم که به هر کدوم تلفن زدیم گفتند اینجا هوا خیلی سرده لباس گرم بیارین. این هم شماره تلفن ماست اگه به کمک احتیاج داشتین زنگ بزنین!!! بعد هم به صورت شاه عبدالعظیمی می گفتند اگه هم تشریف بیارین منزل ما که یه جای کوچیکی داریم قدمتون سر چشم. این بود که من و گل آقا تصمیم گرفتیم خونه هیچکدومشون نریم.
غیر از تمام اینها من یه دوست خیلی خوب در کانادا دارم که توی یه شهر خیلی سردسیر زندگی می کنه و خیلی از همه جای کانادا دوره. به عبارتی تا نزدیکترین مرکز استان ۵ ساعت باید رانندگی کنند. اون طفلک هی به من ای میل می زد و می گفت بیا پیش من. من هم نمی خاستم برم اونجا چون که در اون صورت نمی تونستم برم دانشگاه. آخرش صبح روز تولدم ساعت ۶ صبح و ۱۰ روز قبل از این که پرواز داشته باشیم بهم تلفن زد و گفت دختر خاله اش که در تورنتو زندگی می کنه وقتی فهمیده که ما هیچ جایی رو نداریم که بریم بهش گفته که به ما بگه که می تونیم بریم پیش اون. اسم این دختر خاله رو از این به بعد می گذاریم فرشته. اسم دوست من رو هم از این به بعد می گذاریم دوستم چون که ممکنه راجع بهشون بنویسم و می خام اول معرفی شون کرده باشم.
خلاصه آقا یا خانمی که شما باشین علاوه بر این لطف بزرگ, فرشته گفت که پسر عموش که یه جوون مجرده داره زیرزمین خونه اش رو اجاره می ده و اگه ما بخاهیم می تونه دست نگه داره و به ما اجاره اش بده!!! خدای من همه چیز از آسمون رسیده بود. اما این آخرش نیست. قسمت اصلی ماجرا هنوز مونده.
ما که رسیدیم اولش رفتیم خونه فرشته. بعد هم روز بعد نقل مکان کردیم به خونه پسر عمو. با یه قیمت عالی صاحب یه جای خوب برای زندگی شده بودیم. این فرشته خانم همیشه برای همه چیز نگرانه. برای کل زندگی ما هم نگران بود و خدا خیرش بده باعث شد که ما همه کارمون رو از همه دنیا زودتر انجام بدیم. فهمیدیم که اینجا کار خیلی سخت پیدا می شه و پیدا کردن کار خوب هم در وضعیت بد اقتصادی که همه دارن اخراج می شن جزو محالات است. این بود که من شروع کردم به درخاست شغل به عنوان فروشنده و گل آقا هم تصمیم گرفت بره دانشگاه و درس بخونه. در مورد این قسمت بعدا مفصل توضیح می دم.
خلاصه بعد از یک ماه و نیم من به عنوان کالباس فروش در یک فروشگاه بزرگ کارم رو شروع کردم. توضیح این که من مهندس هستم . مادرم پزشک و پدرم وکیل است!!! هرروز اینقدر باید کالباس ها رو جابه جا می کردم و می بریدم که تمام تنم درد می گرفت. دست درد شدید پیدا کرده بودم اما چاره ای نبود. حتی اگه مجبور می شدم شب ها توی مترو بخابم حاضر به برگشتن نبودم.آمده بودم که بمانم.
برادر فرشته توی یه شرکت خیلی خیلی بزرگ کار می کرد که اگه اسم ببرم همه می شناسن. فرشته سوابق کاری که من تهیه کرده بودم رو به برادرش داد که برام تصحیح کنه. اون هم علاوه بر تصحیح داده بودشون به چهار نفر از روسا که در اون زمان استخدام داشتند. یکی شون به من تلفن زد و…. دردسرتون ندم بعد از دو ماه و نیم, یه کار عالی پیدا کردم که هیچ وقت در زندگی به خواب هم نمی دیدم.
خدا رو برای تمام عمرم شکر می کنم به خاطر لطفی که به من داشت و به خاطر این که من خدا رو به عنوان مظهر زیبایی و خوبی قبول دارم و تا عمر دارم مدیون فرشته هستم. متاسفانه در جریان اخراج کردن ها برادر فرشته با حدود بیست سال سابقه کار در این شرکت اخراج شد!!! اینجا امنیت شغلی اصلا وجود نداره.
گل آقا هم بالاخره رفت سر کلاس و یه کار نیمه وقت پیتزا دلیوری هم گرفت و ما سر و سامون گرفتیم. اما معجزه بود. هر کس دیگه ای که مقارن با ما اومد کانادا هنوز بعد از یه سال کار خودش رو پیدا نکرده.با این که خیلی هاشون از من سوابق کاری بیشتر و بهتری دارند.
امیدوارم همه خوشبخت و خوشحال بشن.
قصه ما به سر رسید,گل آقا به خونه اش نرسید.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
هیچی دیگه فقط همین.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار